حماسه جاویدان

مشخصات کتاب

سرشناسه : قنبری همدانی، حشمت‌الله، ۱۳۴۰ -
عنوان و نام پدیدآور : حماسه جاویدان/ حشمت‌الله قنبری.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۶۸ ص.
شابک : 978-964-540-401-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : حسین‌بن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه کربلا، ۶۱ق.
رده بندی کنگره : BP۴۱/۵/ق۸۷ح۸ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۷۳۰۷۱
ص:1

مقدمه

ص:9
خیلی راه دور نیست، همین نزدیکی‌هاست.
خیلی هم نزدیک نیست، آخرین ایستگاه زمین تا پیوستن به آسمان است.
کربلا را می‌گویم!
همان‌جایی که دلت میل آنجا کرده است و هنوز راه نیفتاده رنگ آنجا گرفته‌ای.
در این کش و قوس رفتن، سمت راست خود را نگاه کن! کاروانی جلودار توست که دست دلت را می‌گیرد و با خود همراه می‌سازد،
نکند جا بمانی، کربلا فرصت تفرج نیست، فرصتی تنگ است که دست هدایت خدا از زاویه عرش و آستین حسین بن علی به سوی تو دراز شده است.
. . . اما کمی این سوتر، سپاهیان پسر سعد و سرسپردگان آل ابوسفیان برایت
ص:10
دام گسترانیده‌اند تا در کربلا نه به بالا که به سوی بلا روی! پاهایت را برهنه کن تا داغی و گدازانی سنگ‌ریزه‌های آن، دست‌هایت را به سوی گرمای عشق لاهوت برافرازد.
مراقب باش مبادا در بازار کربلا خریدار غیر او شوی؛ زیرا تا همیشه حسرت و رنجی تو را رسد که توبه‌اش دل حر، و در خون غلتیدن زهیر را مقتضی می‌شود.
. . . حالا که حاجی کربلا شده‌ای، از نیم‌شب زینب و سرگردانی نسیم‌های نینوایی فرات و شیدایی خیمه‌نشینان توحید آغازکن.
آرام چشم‌هایت را ببند و باز کن.
. . . لبیک زبانت را به میثاق بگردان و آهسته و عاشقانه بگوی لبیک، لبیک، لبیک یا حسین!
ص:11

آغاز واقعه

اشاره

تاریکی همه‌جا را فراگرفته و شب سایه‌اش را بر زمین گسترانیده بود. در گوشه‌ای از سرزمین خدا صحنه‌آرایی عجیبی بود؛ یک طرف چهار هزار(1)نفر جمعیت مغرور و تا دندان مسلح که در آرزوی فرداهای پربار و مناصب رفیع، پیمانۀ دنیا را به دست گرفته و در آرزوی جاه و جلال و مال، در دخمۀ کوچک اندیشۀ خود چیزی غیر از قتل و غارت راه نمی‌دادند و از سوی دیگر، جمعیتی محدود، خیمه‌های کوچک خود را مأوای اهالی ملکوت ساخته و سرمست از ولایت حق، به تمام جذبه‌ها و دلخوشی‌های دنیا طعنه زده و آغوش خود را به روی مرگ گشوده بودند.
یک طرف در پی سراب و یک طرف در آرزوی


1- آمار سپاه ابن سعد از چهارهزار تا سی‌هزار نفر گزارش شده است.

ص:12
جرعه‌ای آب! تمام حق و تمام باطل در یک سرزمین کوچک مقابل هم صف کشیده، و همگی در انتظار فرجام این رویارویی ناعادلانه نشسته بودند که شمربن ذی‌الجوشن، با فرمانی از عبیدالله بن زیاد بر عمر بن سعد وارد شد:
(1)
«. . . اما بعد، من تو را نزد حسین نفرستاده‌ام که دست از او بداری و به او مهلت دهی و برای او آرزوی سلامت و زندگی کنی؛ یا پیش من بنشینی و از او شفاعت کنی. دقت کن و بنگر، اگر حسین و یارانش تسلیم شدند آنان را به سلامت نزد من بیاور و اگر نپذیرفتند، بر ایشان حمله کن و همه را بکش و آنان را مثله کن که آنان سزاوار این کارند و چون حسین کشته شد، بر سینه و پشت او اسب بتاز که او ناسپاس و مخالف و ستمگر و قطع‌کنندۀ پیوند خویشاوندی است. اگر دستور ما را اجرا می‌کنی، به تو پاداش شنوندۀ فرمانبردار خواهیم داد و اگر از اجرای آن خودداری می‌کنی، از شغل و لشکر ما کناره بگیر و لشکر را به شمر واگذار که ما دستور خود را به او داده‌ایم» .


1- جوشن در لغت به معنای زره و سینه فراخ است. نام اصلی ذوالجوشن، شرحبیل بن قرط اعور است و چون پادشاه ایران به او زرهی پوشانده بود و نخستین مرد عرب بود که زره بر تن کرده بود، به این لقب معروف شد؛ یا اینکه سینه برجسته و فراخ داشته است. نهایة الارب، نویری، ج٧، ص١٧۴.

ص:13
عمر بن سعد پس از آگاهی از متن نامۀ عبیدالله بن زیاد، به شمر گفت: «گمانم این است که تو مانع آن شده‌ای تا پیشنهادی را که به ابن زیاد دادم، بپذیرد. کاری را که امیدوار بودیم اصلاح شود، تباه کردی. به خدا سوگند حسین (ع) هرگز تسلیم نمی‌شود که منشی والا و خوددار میان دو پهلوی اوست» .
شمر گفت: «به من بگو چه می‌کنی؟ آیا دستور امیرت را اجرا می‌کنی و با دشمن او می‌جنگی، یا آنکه لشکر را به فرمان من وا می‌گذاری؟»
عمر بن سعد به وی پاسخ داد: «نه هرگز برای تو کرامتی نباشد. من خود این کار را به عهده می‌گیرم و چیزی نصیب تو نمی‌شود. فرماندهی پیاده‌نظام را به تو می‌سپارم» .
(1)

آماده‌باش سپاه اموی

فرمان آماده‌باش صادر شد و شامگاه روز پنجشنبه، نهم محرم‌الحرام، لشکر بنی‌امیه به سوی اردوگاه توحید حرکت کرد. در این میان، شمر که برای فرزندان ام‌البنین از عبیدالله امان‌نامه گرفته بود، خود را کنار اردوگاه امام (ع) رساند و


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧۵؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣١۵؛ انساب الاشراف، بلاذری، ج٣، ص١٨٣؛ کامل، ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۵۶.

ص:14
فریاد زد: «خواهرزادگان من، کجا هستید؟ عباس و عبدالله، جعفر و عثمان، کجا هستید؟» کسی او را پاسخ نگفت. اما امام خطاب به برادران خود فرمود: «او را پاسخ دهید، گرچه انسان تبه‌کاری است» .
آنها مقابل وی آمدند و گفتند: «چه شده است و چه می‌خواهی؟» شمر گفت: «شما خواهرزادگان من در امان هستید و خود را با حسین (ع) قربانی نکنید» .
فرزندان ام‌البنین گفتند: «نفرین خدا بر تو و بر امانت باد. هرچند ادعای دایی بودن ما را داشته باشی! آیا به ما امان می‌دهی، حال آنکه برای پسر رسول خدا (ص) امانی نیست و از ما می‌خواهی در اطاعت لعنت‌شدگان و فرزندان آنان درآییم؟»
(1)
پسر سعد، با مشاهدۀ چنین حماسه‌ای فریاد زد: « یا خیل الله ارکبی و ابشری بالجنة »(2)؛ «ای سواران خداوند سوار شوید و شما را بشارت به بهشت می‌دهم» . عجبا شعاری که در فتح قادسیه سعد وقاص بر زبان رانده بود، هم‌اکنون در مبارزه با خاندان وحی به کار گرفته می‌شد!


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧۶؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣١۵. طبری می‌گوید: «عباس گفت: نیازی به امان تو نیست. امان خداوند بهترین و برترین امان‌هاست» ؛ تذکرة الخواص، ص٢۴٩.
2- وقعة الطف، ص ١٩٣.

ص:15
در این هنگام امام (ع) مقابل خیمۀ خویش نشسته و درحالی‌که به شمشیرش تکیه کرده بود، چند لحظه‌ای به خواب رفت. زینب که بانگ هیاهوی لشکر اموی را شنیده بود، خود را به برادر رساند و او را بیدار کرد و گفت: «آیا این همهمه را نمی‌شنوی؟»
امام درحالی‌که سر را بلند می‌کرد، فرمود: «هم‌اکنون رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: تو نزد ما خواهی آمد» . زینب بر چهرۀ خود زد و فریاد برآورد: «ای وای من!» امام او را دلداری داد و فرمود: «خواهرم برای تو وای نیست! خدایت رحمت کند! آرام گیر!»
عباس که کمی دورتر شاهد گفت‌وگوی برادر و خواهر خود بود، پیش آمد و گفت: «ای برادر، این قوم آهنگ تو کرده‌اند» . امام فرمود: «از آنها بپرسید برای چه آمده‌اند و چه چیز آنان را به اینجا کشانده است؟»
عباس به همراه گروهی حدود بیست نفر به سوی آنان شتافت و علت حرکت آنان را جویا شد.
گفتند: «فرمان رسیده است که به شما پیشنهاد کنیم یا تسلیم حکم امیر شوید یا هم‌اکنون با شما جنگ خواهیم کرد» . عباس گفت: «عجله نکنید تا من پیغام شما را به حسین (ع) برسانم» .
آنان ایستادند و عباس با شتاب خود را به حضور امام
ص:16
حسین (ع) رساند و ماجرا را گزارش کرد.
امام (ع) فرمود: «برگرد و اگر می‌توانی آنان را تا فردا از این کار بازدار! شاید که امشب برای پروردگار خویش نماز بیشتری گزاریم و دعا و استغفار کنیم!»
(1)
عباس نزد آنان بازگشت و گفت: «ابی‌عبدالله از شما می‌خواهد که امشب را برگردید تا دربارۀ پیشنهاد شما اندیشه کند و فردا به خواست خدا همدیگر را می‌بینیم؛ یا راضی می‌شویم و کاری را که بر ما تحمیل می‌کنید می‌پذیریم یا آنکه آن را رد خواهیم کرد» .
عمر بن سعد نظر شمر را جویا شد. او گفت: «فرماندهی با توست هر چه نظر تو باشد» . آن‌گاه رو به همراهان خود کرد و گفت: «رأی شما چیست؟»
عمر بن حجاج زبیدی گفت: «سبحان الله! به خدا سوگند اگر دیلمیان چنین تقاضایی می‌کردند، بر تو لازم بود که قبول کنی» . قیس بن اشعث نیز اظهار داشت: «به آنان مهلت بده، به جان خودم سوگند سپیده‌دم فردا با تو به نبرد خواهند پرداخت» .
عمر بن سعد گفت: «به خدا اگر بدانم چنین می‌کنند به آنان مهلت نمی‌دهم» .


1- وقعة الطف، ص ١٩۵؛ نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧۶.

ص:17

مشعرالحرام حسین (ع)

پس از رد و بدل شدن سخنان، مقرر شد آن شب را که شب دهم محرم الحرام سال ۶١ هجری بود، به اهل بیت پیامبر مهلت دهند.(1)آرام آرام التهاب فروکش کرد و امام همراه با سالکان صراط مستقیم و بهترین بندگان عالم و عارف خدا، در اندیشۀ دیدار جمال حق بودند. مهتابِ شبِ دهم محرم، اردوگاه حسینی غرق در مناجات و نماز و نجوای عاشقانه بود؛ گویی راز و نیازشان تنها حلقه‌های پیوند ناسوت و ملکوت است.
امام (ع) دستور داد که خیمه‌ها را به هم نزدیک‌تر، و طناب‌های خیمه‌ها را به یکدیگر متصل کنند. پستی و بلندی‌ها بررسی شد تا مجال نفوذ جنایتکاران غارتگر اموی به خیمه‌ها گرفته شود.
پس از انجام مقدمات، در حاشیۀ پشت خیمه‌های اردوگاه توحید، خندقی حفر شد تا خیمه‌های زنان و کودکان در امنیت باشد. داخل خندق هیزم ریختند. در تمامی مراحل کار، نافع بن هلال امام را همراهی می‌کرد.(2)


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧٧؛ وقعة الطف، صص ١٩۵ و ١٩۶؛ مقتل الحسین، ج ٣١، ص ٢۵٠.
2- انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٨۶؛ البدایة و النهایة، ج ٨، ص ١٧٧؛ حیاة الامام الحسین ع ، ج٣، ص١٧۴.

ص:18
با آرام شدن اوضاع، بندگان صالح خدا به نیایش و سخنانِ امامِ هدایت خود، گوش فرادادند:
بر خداوند تبارک و تعالی بهترین ثنا را می‌فرستم و او را در خوشی و ناخوشی می‌ستایم. پروردگارا تو را ستایش می‌کنم که ما را به پیامبری کرامت بخشیدی و به ما قرآن آموختی و علم دین را ارزانی داشتی و برای ما گوش و چشم و دل آفریدی. خداوندا ما را از سپاسگزاران خود قرار ده.
من یارانی بهتر از یاران خود نمی‌دانم و خاندانی نیکوتر و مصرتر بر صلۀ رحم از خاندان خود نمی‌شناسم. خداوند به همۀ شما از سوی من پاداش نیک عنایت فرماید. همانا گمان من این است که فردا روز رویارویی ما با این جماعت است. من به همه اجازه دادم و همگان با رضا و خشنودی من بروید و حقی از من بر شما نخواهد بود. اینک شب شما را فرا گرفته است؛ آن را مرکب خود سازید و بروید و هر یک از شما دست یکی از افراد خاندان مرا بگیرد و در این سرزمین، در روستاها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند گشایشی رساند. این قوم فقط در جست‌وجوی من هستند و اگر بر من دست یابند، از جست‌وجوی دیگران دست برمی‌دارند.
(1)
سخنان امام جان‌های اهالی عشق را گداخت. آنهایی که


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧٧؛ وقعة الطف، ص ١٩٧؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص١٣٧؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ٣١۶.

ص:19
مانده بودند، زینت‌های عرش خداوندی بودند که در آرزوی شهادت لحظه‌شماری می‌کردند و جایی جز کوی حسین (ع) نمی‌شناختند. برادران و پسران و سلحشوران از بنی‌هاشم سخن گفتند و عباس نخستین کسی بود که سخن گفت:
لِمَ نَفْعَلْ؟ ! انبقی بَعْدَک؟ ! لا ارنا اللهُ ذلک ابداً.
برای چه این کار را انجام دهیم؟ ! فقط برای اینکه پس از تو زنده و باقی بمانیم؟ ! خداوند هرگز آن را برای ما فراهم نسازد.
امام خطاب به فرزندان عقیل فرمود: «برای شما همان شهادت مسلم کافی است. شما را اجازه دادم تا بروید» .
آنان پاسخ دادند: «مردم چه خواهند گفت؟ ! می‌گویند سرور و بزرگ خود و پسرعمویمان را که بهترین عموها بودند، رها کردیم و همراه آنان یک تیر نینداختیم و شمشیر و نیزه‌ای نزدیم و نمی‌دانیم چه کردند! به خدا سوگند چنین نخواهیم کرد. بلکه جان و مال و خاندان خود را فدای تو می‌سازیم و همراه تو می‌جنگیم تا در جایگاه تو با تو وارد شویم و خداوند زندگی پس از تو را روسیاه و زشت گرداند» .
(1)
سپس مسلم بن عوسجه اسدی برخاست و گفت: «آیا


1- نهایة الارب، ج ٧، صص ١٧٧ و ١٧٨؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ١٣٨؛ ارشاد، مفید، ج ٢، صص٩٣ و ٩۴؛ وقعة الطف، ص١٩٩.

ص:20
ما تو را رها کنیم و نتوانیم در پیشگاه خداوند برای ادا نکردن حق تو عذری موجه داشته باشیم؟ ! به خدا سوگند از تو جدا نمی‌شوم تا آنکه نیزۀ خود را در سینۀ آنها بشکنم و تا هنگامی که دستۀ شمشیرم در دستم باشد، به آنان ضربه می‌زنم. به خدا سوگند اگر اسلحه برای جنگ کردن با آنان نداشته باشم، آن‌قدر بر آنها سنگ خواهم زد که در دفاع از تو کشته شوم» .
آن‌گاه سعد بن عبدالله حنفی گفت: «به خدا سوگند تو را رها نمی‌کنیم تا آنکه خداوند بداند که در غیاب رسول‌خدا (ص) حرمت او را در وجود تو حفظ کردیم. به خدا سوگند اگر بدانم کشته می‌شوم و باز زنده می‌شوم و سپس زنده می‌سوزم و خاکسترم بر باد داده می‌شود و این کار هفتاد بار بر من تکرار می‌شود، باز از تو دست برنمی‌دارم تا در دفاع از تو جان دهم؛ چرا چنین نکنم که فقط یک بار کشته شدن است و سپس، کرامت و سعادتی بی‌پایان که هرگز سپری نمی‌شود؟ !»
زهیر بن قین گفت: «به خدا سوگند دوست دارم کشته و سپس زنده شوم و باز کشته شوم، و هزار بار این چنین کشته شوم تا خدا با کشته شدن من بلا را از تو و این جوانمردان خاندانت بگرداند» .
(1)


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧٨.

ص:21
هر کس سخنی گفت و سبکبالان عاشق حسین (ع) ، هریک به شیوه‌ای، شکوه عشق خود را به نمایش گذاشتند و امام نیز به تمامی آنان مژدۀ وصال داد. آن‌گاه هر کدام به خیمۀ خود بازگشتند و هرچند گاه با هم گفت‌وگو می‌کردند.
آن شب سرزمین کربلا محو مناجات و راز و نیاز بندگان صالح خدا و سربازان راستین و نزدیک حسین بود. اما، دل زینب حال و هوایی دیگر داشت. او به شکل دیگری خود را مهیا می‌ساخت تا صبر و شکیبایی را وامدار استقامت یگانۀ خود سازد.

گفت‌وگوی حسین و زینب (علیهما السلام)

پس از آنکه ارتش توحید رفتند تا کربلا را با زمزمه مناجات خود کانون توجه اهالی آسمان کنند، زینب برادر و امام خود را دید که این چنین می‌سراید:
یا دهرُ افّ لک من خلیلٍ
کم لک بالاشراقِ والاصیل
مِن صاحب اَو طالب قتیل
والدهرُ لایََقنع بالبدیل
وانّما الامرُ الی الجلیلِ
و کل حیَّ سالک السبیل
(1)
ای روزگار، وای بر تو که چه دوست بدی هستی در


1- .نهایة الارب، ج ٧، ص ١٧٩؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣١٨؛ وقعة الطف، ص٢٠٠؛ مقاتل الطالبین، ص ١١٣.

ص:22
بامدادان و شامگاهان؛ چه بسا یاران و دنیاجویانی که آنان را کشته می‌داری! آری روزگار کسی را به جای دیگری قبول نمی‌کند و همانا کار به دست خداوند جلیل است و هر زنده‌ای راه مرگ را می‌پیماید.
این جملات بلند چند بار بر زبان امام جاری شد و زینب طاقت از کف داد و درحالی‌که خود را به برادر می‌رساند، فریاد برآورد:
لیت الموت اعد منی الحیاة، الیوم ماتت فاطمة (علیها السلام) امی و علی (ع) ابی و حسن (ع) اخی یا خلیفة الماضین و ثمال الباقین.
ای کاش مرگ، زندگانی مرا می‌ربود. امروز روزی است که مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن در گذشته‌اند، ای باقیماندۀ گذشتگان و ای پناهگاه بازماندگان!
دختر علی (ع) کمی بی‌تاب شده بود. او حسین (ع) را همۀ هستی خود می‌دانست و در سیمای آسمانی او تمامی عزیزان خود را می‌جست. از کودکی تا امروز برادر را این‌چنین ندیده بود. چون دیدگان امام به خواهر افتاد، فرمود: «خواهرم شیطان بردباری تو را نرباید!»
زینب گفت: «پدر و مادرم فدایت باد که در انتظار کشته شدن خود هستی! خداوند جانم را فدای تو گرداند!»
درحالی‌که بغض گلوی حسین را می‌فشرد و چشمانش
ص:23
پر از اشک شده بود، گفت: «اگر دست از سر مرغ سنگ‌خوار
(1)بردارند، می‌خوابد» . زینب فرمود: «ای وای بر من که تو را به زور و ستم می‌کشند و این قلب مرا بیشتر می‌فشرد و بر جانم دشوارتر است» . آن‌گاه بر صورت خود زد و بیهوش بر زمین افتاد. امام به چهرۀ خواهر آب پاشید و به او گفت: «خواهرم تقوا پیشه ساز و از خداوند آرامش و تسلا درخواست کن و بدان که همۀ مردم زمین خواهند مرد و اهالی آسمان نیز باقی نخواهند ماند و همه چیز جز ذات حق که زمین را به قدرت خویش آفریده است و مردم را پس از مرگ مبعوث می‌کند، در روز رستاخیز باز خواهند گشت و او خداوند یگانه است. پدر و مادر و برادرم که از من برتر بودند به جهان دیگر شتافتند و من و آنان و همۀ مسلمانان باید از پیامبر خدا پیروی کنیم که او نیز به جهان باقی شتافت» .
امام پس از آنکه کمی به خواهرش آرامش بخشید، خطاب به او و سایر زنان بنی‌هاشم که با صدای شیون زینب اجتماع کرده بودند، فرمود: «ای خواهر، تو را سوگند می‌دهم که چون درگذشتم برای من گریبان چاک نسازی و چهره خراش ندهی و بانگ برنداری و کلام


1- مرغ سنگ‌خوار، پرنده‌ای کوچک به اندازه کبوتر است که به عربی «قطاة» خوانده می‌شود.

ص:24
ناروا بر زبان نیاوری و برای خود تقاضای مرگ نکنی» .
در اردوگاه عمر بن سعد نیز سپاهیان بنی‌امیه در اندیشۀ قساوت‌ها، بی‌رحمی‌ها و غارتگری‌های فردای خود بودند و نقشه‌هایشان را برای مثله کردن اجساد شهدا مرور می‌کردند.
امام تا سپیده‌دم گاهی به عبادت و راز و نیاز با پروردگار می‌پرداخت و گاهی با اهل حرم گفت‌وگو می‌کرد و گاه به یاران صادق خود سر می‌کشید. هنگام سحر، چشم امام برای لحظاتی به خواب گرم شد. در خواب دید سگ‌ها به آنان حمله کرده‌اند؛ در میان سگ‌ها، سگی سیاه و سپید بود که درنده‌خویی بیشتری داشت، و به طرف او هجوم آورد. . . [سپس] در افق، رسول خدا را دید که فرمود: «تو شهید امت من هستی. اهالی آسمان و افق اعلا تو را مژده می‌دهند» .
(1)


1- مقرم، مقتل الحسین، ص ٢١٩.

ص:25

در اثنای واقعه (عید قربان حسینی)

اشاره

آرام آرام از پس شب، سپیده دمید تا خورشید روز جمعه (1)، دهم محرم سال ۶١ هجری(2)، با مقدس‌ترین و پاک‌ترین خون‌های عالم، چهره‌اش را رنگ کند.
آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟آری این چنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است(3)


1- بعضی از منابع نوشته‌اند که واقعه عاشورا در روز شنبه روی داده است؛ کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ۵٩، جمعه یا شنبه ؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص٣٢٠.
2- ارشاد مفید، ج ٢، ص ٩٩؛ اخبارالطوال، صص ٢و٣؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ۴؛ اعلام الوری، ص ٢٣٧.
3- رجعت سرخ ستاره، علی معلم، ص ۶٣.

ص:26
خورشید که نقاب از چهره برداشت، امام قرآنی را پیش روی خود گرفت و دست‌ها را به آسمان بلند کرد و با بی‌نیاز به راز و نیاز پرداخت:
پروردگارا! تو مایۀ اطمینان من در هر سختی، و امید من در هر گرفتاری هستی. در هر مشکلی که برای من پیش می‌آید تو ذخیره و اعتماد منی. چه اندوه‌ها و گرفتاری‌ها که در آن، دل ناتوان و چاره سازی اندک و دوست وامانده شد و دشمن سرزنش کرد، آن را به پیشگاه تو شکایت آوردم که از همگان تنها به تو رغبت داشتم و تو آن را گشودی و از میان برداشتی و کفایت فرمودی. تو صاحب همۀ نعمت‌ها و نیکی‌ها و پایان و سرانجام همۀ خواسته‌هایی!
(1)
به فرمان امام مقداری نی و هیزم فراهم کردند و در پشت خیمه‌ها آتش زدند تا مبادا از پشت سر مورد هجوم قرار گیرند.
سپاه دشمنان به سوی اردوگاه حسین پیشروی کرد و شمر با دیدن شعله‌های آتش در پشت خیمه‌ها گفت: «ای حسین، در همین جهان و پیش از روز رستاخیز به سوی آتش شتاب گرفتی؟» امام در پاسخ وی گفت: «تو برای سوختن در آتش دوزخ سزاوارتری» .


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨١.

ص:27

خطبه امام

آن‌گاه امام بر مرکب خود سوار شد و با صدای بلند خطاب به سپاه عمر سعد فرمود:
أَیُّهَا النّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَ لاتَعْجَلُوا حَتّی اَعِظَکُمْ بِما هُوَ حَقٌّ لَکُمْ عَلَیَّ، وَ حَتّی اَعْتَذِرَ إِلَیْکُمْ مِنْ مَقْدَمِی عَلَیْکُمْ، فَإِنْ قَبِلْتُمْ عُذْرِی وَ صَدَّقْتُمْ قَوْلِی وَ أَعْطَیْتُمُونِی النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ کُنْتُمْ بِذلِکَ أَسْعَدُ وَ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ عَلَیَّ سَبیلٌ وَ إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنّی العُذْرَ وَ لَمْ تُعْطُوا النَّصَفَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ
(1)إِنَّ وَلِیِّیَ اللهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ .(2)
ای مردم، سخن مرا بشنوید و برای جنگ با من شتاب نکنید تا شما را به آنچه شایستۀ شماست اندرز دهم و انگیزۀ خود را از آمدن به سوی شما بازگویم. اگر گفتار مرا بپذیرید و انصاف دهید، سعادتمند خواهید بود و برای جنگ با من دلیلی ندارید و اگر نپذیرفتید و انصاف روا نداشتید، شما و هم‌پیمانانتان همدل شوید و دربارۀ من هر چه می‌خواهید انجام دهید و به من مهلت ندهید. همانا


1- یونس: ٧١.
2- اعراف: ١٩۶.

ص:28
یاور من پروردگاری است که قرآن را فرو فرستاده و او یاور و دوستدار نیکان است.
سخنان امام حسین (ع) آن‌چنان اندوه بزرگی را پدید آورد که زنان آل طه و دختران رسول خدا طاقت از کف دادند و با صدای بلند گریستند. صدای گریه و شیون آنها موجب شد تا امام سخن خود را قطع کند و عباس و علی اکبر را مأمور نماید تا آنان را تسلا دهند و آرام کنند.
امام پیغام فرستاد: «صبر کنید که به خدا سوگند فراوان خواهید گریست» .
(1)بانوان حرم با شنیدن فرمان امام صدای خود را در سینه حبس کردند و آرام آرام گریستند.
مأموریت آرامش خیمه‌های حسین (ع) به عهدۀ عقیلۀ بنی‌هاشم و تکیه‌گاه خاندان وحی است؛ زینبی که در همه‌جا و همه حال از حسین جدا نشده و جای جای بوسه‌های پیامبر رحمت، علی (ع) و مادر گرامی خود را بر سر و صورت مظلوم کربلا دیده است و هم‌اکنون شادی دل رسول خدا را در محاصرۀ شمشیرهای برهنۀ سپاه شقاوت و گمراهی می‌بیند؛ به‌راستی چه مأموریت بزرگی است!


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨٢؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣٢٢؛ کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ۶١.

ص:29

امام در کلام امام، و توبیخ کوفیان

سپس امام، خدای را حمد و ثنا گفت و بر رسول خدا و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد و فرمود:
أَیُّهَا النّاسُ! انْسِبُونِی مَنْ أَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا إِلَی أَنْفُسِکُمْ وَ عَاتِبُوهَا وَانْظُرُوا هَلْ یَصْلُحُ لَکُمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاکُ حُرْمَتِی؟
أَ لَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکُمْ وَ ابْنَ وَصِیِّهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ أَوَّلِ المُؤْمِنِینَ بِاللهِ وَ المُصَدِّقِ لِرَسُولِ اللهِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ؟
أَ وَ لَیْسَ حَمْزَةُ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ عَمُّ أَبی؟ أَ وَ لَیْسَ جَعْفَرٌ الطَّیَّارُ عَمِّی؟ أَوَ لَمْ یَبْلُغْکُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) لِی وَ لِأَخِی؟ :
هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّةِ. فَإِنْ صَدَّقْتُمُونِی بِمَا أَقُولُ وَ هُوَ الحَقُّ، وَ اللهِ مَا تَعَمَّدْتُ کَذِباً مُنْذُ عَلِمْتُ أَنَّ اللهَ یَمْقُتُ عَلَیْهِ أَهْلَهُ، وَیَضُرُّ بِهِ مَنِ اخْتَلَقَهُ، وَ إِنْ کَذَّبْتُمُونِی فَإِنَّ فِیکُمْ مَنْ لَوْ سَأَلْتُمُوهُ أَخْبَرَکُمْ، سَلُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللهِ الْأَنْصَارِیَّ وَ أَبَا سَعِیدٍ الخُدْرِیَّ وَ سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِیَّ وَ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ وَ أَنَسَ بْنَ مَالِکٍ یُخْبِرُوکُمْ أَنَّهُمْ سَمِعُوا هَذِهِ المَقَالَةَ مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) لِی وَ لِأَخِی، أَمَا فِی هَذَا حَاجِزٌ لَکُمْ عَنْ سَفْکِ دَمِی؟ !
(1)
اما بعد، نسبت مرا به یاد آورید و ببینید که من کیستم. به


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨٢؛ حیاة الامام الحسین، ج ٣، ص ١٨۴.

ص:30
خود رجوع کنید و از خویش بپرسید و بنگرید که آیا کشتن و شکستن حرمت من برای شما پسندیده و سزاوار است؟ ! مگر من پسر دختر پیامبر شما و پسر وصی و پسر عموی او و نخستین کس از مؤمنان و تصدیق کنندۀ رسول خدا و آنچه آورده است، نیستم؟ ! مگر حمزه سیدالشهدا عموی پدرم نیست؟ ! مگر جعفر طیار که با دو بال خود در بهشت پرواز می‌کند، عموی من نیست؟ ! مگر این سخن معروف و مشهور در میان خودتان را که رسول خدا در مورد من و برادرم فرمود: «این دو سرور جوانان بهشتند» ، نشنیده‌اید؟ ! اگر این سخن مرا تصدیق می‌کنید که حق است - به خدا سوگند از هنگامی که دانسته‌ام که خداوند دروغگو را دشمن می‌دارد و دروغگو زیان می‌بیند هرگز دروغ نگفته‌ام - و اگر سخن مرا تصدیق نمی‌کنید، هنوز کسانی میان شما هستند که اگر از آنها سؤال کنید به شما خبر خواهند داد.
از جابر بن عبدالله انصاری یا ابوسعید خدری یا سهل بن سعد ساعدی یا زید بن ارقم یا انس بن مالک بپرسید. . . آیا تنها این حدیث کافی نیست که شما را از ریختن خون من بازدارد.
. . . بر فرض که در این سخن شک داشته باشید، آیا در این مورد نیز که من پسر دختر پیامبر شما هستم، دچار تردید
ص:31
هستید؟ ! به خدا سوگند در شرق و غرب زمین، در میان شما و دیگران، کسی جز من، پسر دختر رسول خدا نیست. به من بگویید چرا به کشتن من برخاسته‌اید؟ ! آیا کسی از شما را کشته‌ام؟ ! یا مالی از شما را تلف کرده‌ام؟ ! یا زخمی به کسی زده‌ام که می‌خواهید قصاص کنید؟ !
(1)
سپاه عمر سعد را سکوتی مرگبار فراگرفت و کسی به سخنان امام پاسخ نگفت. امام پیمان‌شکنان کوفه را که با نامه و پیغام او را برای هدایت و نجات خود فراخوانده بودند و هم‌اکنون شمشیرهایشان را برای کشتن او آماده می‌ساختند، میان صفوف به هم پیوستۀ سپاه اموی می‌دید؛ خطاب به آنها فرمود:
«ای شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، مگر شما برای من ننوشتید که میوه‌ها رسیده و باغستان‌ها سرسبز و چاه‌ها پرآب شده است و تو به سوی لشکری آماده خواهی آمد؟ آنان بی‌شرمانه گفتند: ما چنین ننوشته‌ایم. امام فرمود: سبحان الله! به خدا سوگند که نوشته‌اید!»
شمر که تأثیر سخنان امام را برای وحدت و انسجام سپاه بنی‌امیه خطرناک می‌دید، فریاد زد: «او خدا را


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ٩٧.

ص:32
براساس یک حرف می‌پرستد و در گمراهی است و نمی‌داند که چه می‌گوید!»
(1)
حبیب بن مظاهر در پاسخ شمر با تندی گفت: «به خدا سوگند تو خدا را با حرف می‌پرستی، آن هم با هفتاد زبان؛ و غرق در تباهی و گمراهی هستی. اینکه سخن حسین (ع) را نمی‌فهمی راست می‌گویی؛ چرا که خدا بر دل تو مهر زده است» .
پس از این گفت‌وگو بار دیگر سکوت جمعیت را فراگرفت. سپس امام (ع) فرمود: «ای مردم اگر مرا نمی‌خواهید، بگذارید از پیش شما به پناهگاه خود در نقطه‌ای دیگر از زمین بروم» .
قیس بن اشعث گفت: «چرا به حکم پسر عموهایت تسلیم نمی‌شوی؟ آنان کاری که دوست نداشته باشی درباره تو انجام نخواهند داد و بدی از آنان به تو نخواهد رسید» . امام (ع) در پاسخ قیس فرمود: «تو هم برادر آن برادری.(2)آیا می‌خواهی بنی‌هاشم از تو بیشتر از خون مسلم بن عقیل مطالبه کنند؟ نه به خدا سوگند که همچون اشخاص زبون، دست در دست آنها نمی‌گذارم و چون


1- تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣٢٣؛ نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨٢.
2- محمد بن اشعث، برادر قیس، به مسلم بن عقیل امان داده بود، ولی او را نزد ابن زیاد برد و آنها مسلم را شهید کردند.

ص:33
بردگان، گردن فرود نمی‌آورم و از جنگ نمی‌گریزم.
(1)ای بندگان خدا، من به خدای خودم و خدای شما پناه می‌برم از اینکه سنگسارم کنید.(2)از هر متکبری که به روز رستاخیز ایمان ندارد، به خدای خود و شما پناه می‌برم» .(3)
سخنان امام پایان یافت و پس از آنکه از شتر خود پایین آمد، به عقبة بن سمعان دستور داد تا شتر را به کناری ببرد و به آن عقال (زانوبند) بزند.(4)

نصایح یاران امام

سخنان امام تردید و دودلی را در سپاه اموی به وجود آورده بود. عمربن سعد که ادامۀ وضعیت را به مصلحت نمی‌دید، آماده‌باش داد و پس از سازمان یافتن سپاهیان، پرچم‌ها افراشته شد و اردوگاه کوچک ارتش یکتاپرستی، همانند نگینی در محاصرۀ نیروهای کوفه قرار گرفت.(5)
زهیر بن قین، درحالی‌که خود را کاملاً تجهیز کرده


1- تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣٢٣ «ولا اقر اقرار العبید» ؛ ارشاد مفید، ج ٢، صص ١٠١ و ١٠٢؛ نفس‌المهموم، صص ٣٠٠ و ٣٠١؛ نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨٣.
2- دخان:٢٠.
3- غافر: ٢٧.
4- نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨٣؛ ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٠٢.
5- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ۶.

ص:34
بود، خطاب به سپاهیان گفت: «ای مردم کوفه، از عذاب خدا بسیار ترسان و بیمناک باشید. اندرز دادن به مسلمان بر هر مسلمانی لازم است و ما تا این لحظه برادر یکدیگریم. دین و آیین ما یکی است و این تا هنگامی پایدار است که میان ما شمشیر کشیده نشود و شما هم‌اکنون سزاوار اندرز هستید و چون شمشیر فرود آید، عصمت و همبستگی از میان می‌رود و در آن صورت هر کدام از ما امتی هستیم. خداوند ما و شما را درباره فرزندان محمد (ص) آزموده است تا بنگرد که ما و شما چگونه رفتار می‌کنیم. . .» .
(1)
کوفیان زهیر را دشنام دادند و عبیدالله بن زیاد را ستودند و چون گفتار او با ایشان به نتیجه نمی‌انجامید، امام کسی را مأمور کرد تا به زهیر پیغام رساند که بازگردد.
با وخامت اوضاع حر بن یزید نزد عمر بن سعد رفت و گفت: «خداوند قرین صلاحت بداند. آیا به راستی با این مرد نبرد می‌کنی؟ !» عمر بن سعد گفت: «آری، به خدا سوگند جنگی که آسان‌ترین صورت آن، قطع سرها و جدا شدن دست‌ها باشد» .(2)


1- نهایة الارب، ج ٧، صص ١٨٣و ١٨۴.
2- همان، ص ١٨۵.

ص:35

بازگشت خالص

حیرت سراسر وجود حر را فراگرفت. او که در اندیشه‌اش چنین سرانجامی را باور نداشت، آهسته آهسته به اردوگاه توحید نزدیک شد و درحالی‌که لرزه تمامی قامت رشید او را گرفته بود، با سؤال مردی از مهاجران قبیلۀ اوس مواجه شد: «ای پسر یزید چه قصد کرده‌ای؟ آیا می‌خواهی به حسین حمله کنی؟»
حر درحالی‌که به خود می‌پیچید همچنان غرق سکوت بود که آن مرد گفت: «ای پسر یزید کار تو شگفت‌آور است. به خدا سوگند که هرگز در هیچ اردوگاهی آنچه هم‌اکنون از تو می‌بینم، ندیده‌ام و اگر از من بپرسند که شجاع‌ترین فرد کوفه کیست، کسی جز تو را نام نخواهم برد. این چه حالتی است که از تو می‌بینم» .
حر پاسخ داد: «به خدا سوگند خود را میان دوزخ و بهشت مردد می‌بینم و چیزی را بر بهشت ترجیح نمی‌دهم؛ هرچند مرا قطعه قطعه کنند و آتش بزنند» .
سپس به محضر امام رفت و گفت: «خداوند جانم را فدایت گرداند ای پسر رسول خدا! این من بودم که مانع بازگشت تو شدم و در راه پا به پای تو آمدم و در این سرزمین تو را فرود آوردم. . . در پیشگاه الهی توبه می‌کنم و تا آخرین نفس با تو همراه خواهم بود. آیا توبه‌ام پذیرفته

ص:36
است؟»
امام مهربان و بخشنده، درحالی‌که تبسمی زیبا چهرۀ ملکوتی‌اش را زینت داده بود، فرمود: «خدا توبه‌ات را می‌پذیرد و تو را می‌آمرزد» .

اتمام حجت و نفرین سپاه کوفه

همهمۀ سپاهیان یاغی اموی تمامی صحرا را پر کرده بود. امام قصد داشت بار دیگر با آنان سخن گوید تا شاید کسی هدایت شود و از گمراهی و ضلالت نجات یابد. اما بی‌اعتنایی و هلهلۀ سپاه، اجازۀ سخن را از حجت خدا گرفت. ازاین‌رو امام به آنها برتافت و فرمود:
وَیْلَکُمْ مَا عَلَیْکُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَیَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلِی وَ إِنَّمَا أَدْعُوکُمْ إِلَی سَبِیلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِی کَانَ مِنَ المُرْشَدِینَ وَ مَنْ عَصَانِی کَانَ مِنَ المُهْلَکِینَ وَ کُلُّکُمْ عَاصٍ لِأَمْرِی غَیْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِی فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَی قُلُوبِکُمْ وَیْلَکُمْ أَ لَا تُنْصِتُونَ! أَ لَا تَسْمَعُونَ؟ !
(1)
وای بر شما! چه می‌شود که آرام نمی‌گیرید تا سخن مرا بشنوید؟ ! من شما را به راه راست می‌خوانم. هرکس سخن مرا بشنود و اطاعت کند، از جمله هدایت‌شدگان است و


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٩؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ۶.

ص:37
هرکس نافرمانی کند، نابود می‌شود. چون شکم‌هایتان انباشته از حرام است و بر قلب‌هایتان مهر نهاده شده است به سخنانم گوش نمی‌دهید و مرا نافرمانی می‌کنید. وای بر شما! چرا گوش فرا نمی‌دهید و سکوت نمی‌کنید؟ !
سخنان امام که از دل دریایی و روح آن بزرگ‌مرد الهی برخاسته بود، سپاهیان را در سکوت فرو برد و آنها را به ملامت یکدیگر واداشت. پس از آرامش کوفیان، امام‌حسین (ع) ادامه داد:
تَبّاً لَکُمْ أَیَّتُهَا الجَمَاعَةُ وَ تَرَحاً وَ بُؤْساً لَکُمْ حِینَ اسْتَصْرَخْتُمُونَا وَلِهِینَ فَأَصْرَخْنَاکُمْ مُوجِفِینَ فَشَحَذْتُمْ عَلَیْنَا سَیْفاً کَانَ فِی أَیْدِینَا وَ حَمَشْتُمْ عَلَیْنَا نَاراً أَضْرَمنَاهَا عَلَی عَدُوِّکُمْ وَ عَدُوِّنَا فَأَصْبَحْتُمْ إِلْباً عَلَی أَوْلِیَائِکُمْ وَ یَداً عَلَی أَعْدَائِکُمْ مِنْ غَیْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِیکُمْ وَ لَا أَمَلٍ أَصْبَحَ لَکُمْ فِیهِمْ وَ لَا ذَنْبٍ کَانَ مِنَّا إِلَیْکُمْ فَهَلَّا لَکُمُ الْوَیْلَاتُ إِذْ کَرِهْتُمُونَا وَ السَّیْفُ مَشِیمٌ وَ الجَأْشُ طَامِنٌ وَ الرَّأْیُ لِمَا یُسْتَحْصَفُ وَ لَکِنَّکُمْ أَسْرَعْتُمْ إِلَی بَیْعَتِنَا کَطَیْرَةِ الدَّبَی وَ تَهَافَتُّمْ إِلَیْهَا کَتَهَافُتِ الْفِرَاشِ ثُمَّ نَقَضْتُمُوهَا سَفَهاً وَ ضَلَّةً فَبُعْداً وَ سُحْقاً لِطَوَاغِیتِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ بَقِیَّةِ الْأَحْزَابِ وَ نَبَذَةِ الْکِتَابِ وَ مُطْفِئِی السُّنَنِ وَ مُؤَاخِی المُسْتَهْزِءِینَ الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ وَ عُصَاةِ الْإِمَامِ وَ مُلْحِقِی الْعَهْرَةِ بِالنَّسَبِ وَ لَبِئْسَ ما
ص:38
قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللهُ عَلَیْهِمْ وَ فِی الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ أَ فَهَؤُلَاءِ تَعْضِدُونَ وَ عَنَّا تَتَخَاذَلُونَ أَجَلْ وَ اللهِ خُذِلَ فِیکُمْ مَعْرُوفٌ نَبَتَتْ عَلَیْهِ أُصُولُکُمْ وَ اتَّزَرَتْ عَلَیْهِ عُرُوقُکُمْ فَکُنْتُمْ أَخْبَثَ ثَمَرِ شَجَرٍ لِلنَّاظِرِ وَ أَکْلَةٍ لِلْغَاصِبِ أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظَّالِمِینَ النَّاکِثِینَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلُوا اللهَ عَلَیْهِمْ کَفِیلًا أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیّ قَدْ تَرَکَنِی بَیْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهَاتَ لَهُ ذَلِکَ مِنِّی هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ أَبَی اللهُ ذَلِکَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ المُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَهُرَتْ وَ جُدُودٌ طَابَتْ أَنْ یُؤْثَرَ طَاعَةُ اللِّئَامِ عَلَی مَصَارِعِ الْکِرَامِ أَلَا وَ إِنِّی زَاحِفٌ بِهَذِهِ الْأُسْرَةِ عَلَی قِلَّةِ الْعَدَدِ وَ کَثْرَةِ الْعَدُوِّ وَ خَذْلَةِ النَّاصِرِ.
ای مردم، ننگ وخواری و حسرت بر شما باد که با اشتیاق مرا به سوی خود خواندید و هنگامی که فریاد و درخواست شما را اجابت کردم و به سوی شما آمدم، شمشیرهای خود را به روی ما کشیدید و آتش فتنه‌ای را که دشمنان ما و شما افروخته بودند، شعله‌ور ساختید. ضد دوستان و رهبران خود به پا خاستید و برای یاری دشمنانتان آماده شدید، بی‌آنکه دشمن شما به سوی عدالت گام بردارد و یا اینکه به آرزو و درخواستی از شما عمل کند؛ جز سود حرامی از دنیا که سهم شما شده است و
ص:39
زندگی پست و پرذلتی که به آن دل بسته‌اید. اگر از شما پرسیده شود که چرا این‌گونه با ما می‌جنگید، آیا می‌توانید ادعا کنید که ما در دین بدعتی نهاده‌ایم، یا در پاسداری از دین جدمان، پیامبر خدا، خطایی از ما دیده شده است؟ پس چگونه نابودی و تباهی از آن شما نباشد که از ما رویگردان شده و رهایمان ساخته‌اید و به لشکر دشمن پیوسته و پرچم دشمنی و جنگ افراشته‌اید. چرا آن زمان که شمشیرها در نیام و دل‌ها آرام و اندیشۀ دشمن خام بود، ما را رها نکردید، بلکه مانند سیل ملخ و انبوه پروانه‌ها هجوم آوردید؟
نابود شوید ای بردگان کنیز، بازماندگان احزاب کفر و تباهی، رها کنندگان قرآن و عاملان شیطان، متعصبان در گناه و تحریف‌کنندگان کتاب خدا، خاموش‌کنندگان سنت و قاتلان فرزندان و جانشینان پیامبر، ناپاکان پدرناشناس! آزاردهندۀ مؤمنان و یاران راستین رهبران باطل که دین را به بازی گرفته‌اند و قرآن را رها و پاره پاره می‌کنند. چه زشت است آنچه فرستادند (اعمال زشت) و عذاب ابدی را جایگاه همیشگی خود ساختند. ای جنگ‌افروزان، امروز کار شما به جایی رسیده که دشمنان ما را یاری می‌کنید و از یاری ما سر می‌پیچید؟ !
چرا این‌گونه نکنید که به خدا سوگند بی‌وفایی شما شهرۀ
ص:40
روزگاران است و بنیاد هستی شما به بی‌وفایی استوار و نهال جانتان از آن «بی‌وفایی» سیراب و قلبتان بر آن سرشته و سینه‌های شما بر بی‌وفایی آرام گرفته است. شما تلخ‌ترین میوۀ درختی هستید که چون باغبان آن را در دهان گذارد، راه گلویش را مسدود و چون غاصب آن را در کام نهد، گوارا و خوش‌طعمش می‌یابد. آگاه باشید لعنت خدا بر ستمگران پیمان شکنی است که پس از استوار کردن پیمان خود، آن را می‌شکنند. شما بر عهد و پیمانتان خدا را کفیل گرفتید، درحالی‌که ستم‌پیشه هستید.
بدانید که آن انسان پدرناشناس مرا بر سر دو راهی گذاشته است: بین شمشیر کشیدن و تن به خواری سپردن. اما این خواری و زبونی از ما بسیار دور است و خدا و رسول او خواری را بر ما نمی‌پسندند و مؤمنان و دامن‌های پاکی که ما را پرورده‌اند، به آن رضایت نمی‌دهند. بردگی همراه با اطاعت فرومایگان آن قدر ارزش ندارد که از به خاک افتادن به همراهی رادمردان برای آن بتوان گذشت.
به خاک افتادن آزادمردان سرآمد، چه حسنی ندارد که از آن بتوان گذشت؟ اطاعت سفلگان چه ارزشی دارد که نتوان رهایش ساخت؟
بدانید که حجت را بر شما تمام کردم و راه عذر را بر شما بستم و سرانجام کار شما را بیم دادم، و اکنون که یاران مرا
ص:41
رها کرده‌اند، من با همین تعداد کم از خانواده‌ام با جمعیت فراوان شما می‌جنگم.
سپس این اشعار را خواند:
فان نهزم فهزامون قدما
و ان نغلب فغیر مغلبینا
و ما ان طبنا جبن ولکن
منایانا و دولة آخربنا
اذا ما الموت رفع عن اناس
کلاکله اناخ بآخرینا
فافنی ذالکم سروات قومی
کما افنی القرون اولینا
فلو خلد الموک اذن خلدنا
و لو بقی الکرام اذن بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا
سیلقی الشامتون کما لقینا
(1)
اگر پیروز شویم که تازگی ندارد و همواره پیروز بوده‌ایم و اگر هم شکست خوریم ما را شکست‌خورده نمی‌نامند.
ترس در سرشت ما راهی ندارد، ولی حفظ کردن روحیۀ افراد با مرگ آنها منافات ندارد و مرگ ما دولت بعد از ما را نوید می‌دهد.
هرگاه مرگ خود را از در خانۀ ما و هر خانه‌ای بلند کند به دروازۀ دیگری خواهد خواباند.
کسی در دنیا نخواهد ماند و پیک مرگ خبر نیستی را به همه می‌رساند، همان‌گونه که پیشینیان را نیز آگاه کرد.


1- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، صص ۶ و ٧؛ مقتل الحسین، مقرم، صص٢٢٣ - ٢٣۵؛ حیاة الامام حسین بن علی، ج٣، صص ١٩٢ - ١٩۴؛ یک شب و روز عاشورا، کمره‌ای، صص١٠۶ -١١۶.

ص:42
اگر فرمانروایان می‌ماندند ما هم باقی می‌ماندیم و اگر بقا برای آزادگان روا بود، هر آینه ما هم ابدی می‌شدیم.
پس به سرزنش‌کنندگان بگویید که از خواب غفلت برخیزید! به‌زودی آنچه را ما دیدیم شما هم خواهید دید.
سپس فرمود:
أَلَا ثُمَّ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا کَرَیْثِ مَا یُرْکَبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکُمُ الرَّحَی عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ أَبِی عَنْ جَدِّی فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِی جَمِیعاً فَلا تُنْظِرُونِ إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیم .
(1)أَللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ ابْعَثْ عَلَیْهِمْ سِنِینَ کَسِنِی یُوسُفَ وَ سَلِّطْ عَلَیْهِمْ غُلَامَ ثَقِیفٍ یَسْقِیهِمْ کَأْساً مُصَبَّرَةً وَ لَا یَدَعُ فِیهِمْ أَحَداً إِلَّا قَتَلَهُ قَتْلَةً بِقَتْلَةٍ وَ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ یَنْتَقِمُ لِی وَ لِأَوْلِیَائِی وَ أَهْلِ بَیْتِی وَ أَشْیَاعِی مِنْهُمْ فَإِنَّهُمْ غَرُّونَا وَ کَذَبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ أَنْتَ رَبُّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ المَصِیرُ.
به خدا سوگند که شما هم بعد از ما دیری نمی‌پایید و بیشتر از آنچه سواری پیاده و یا پیاده‌ای سوار شود، نخواهید ماند و روزگار سنگ آسیای مرگ را بر سر شما خواهد چرخاند و شما را سراسیمه به سوی فنا خواهد برد.


1- هود: ۵۶.

ص:43
پدرم از زبان رسول خدا مرا بدین روز آگاهی داده بود. اکنون امور خود را گرد آورید و با تابعان خود همدست شوید و مرا مهلت ندهید و آگاه باشید که توکل من بر خداوند جهانیان است و دیدار او را از صمیم قلب خواهانم.
[امام (ع) در پایان دست به دعا برداشت و آنها را نفرین کرد]:
خداوندا قطرات باران را از آنها دریغ کن و قحطی‌هایی مانند قحطی‌های یوسف بر جان‌هایشان برانگیز و آن غلام ثقفی را بر آنها مسلط کن که با جام پر از زهر آنها را سیراب سازد و از آنها احدی را نگذارد، مگر آنکه او را به قتل رساند و به جای کشتن، کشتن و به جای ضربت، ضربت از اینها برای من و خاندان و یارانم انتقام گیرد؛ چون اینها ما را دعوت کردند و دروغ گفتند و تنها گذاشتند. تو آفریدگار مایی و تنها به تو توکل می‌کنم و به سوی تو روی نیاز دارم و بازگشت ما به سوی توست.
با پایان یافتن سخنان امام، دل‌های مردان خدا سرشار از شور و حماسه شد و میل همراهی و هم‌پروازی با شهدای بدر و احد، قلب‌های پاک یاران حسین (ع) را فرا گرفت. معلوم شد که دنیا کوچک‌تر از آن است که در مدار توجه و اندیشۀ امام باشد و آن یگانه فرزانه جام بقا
ص:44
را در جای دیگری جست‌وجو می‌کند و هشیاران کاروان حسینی نیز لذات و جذبه‌های دنیایی را به بازی گرفته‌اند و این شرایط خطرناک، اوج اعتدال و آرامش و عشق و میل آنها برای خلق حماسه‌ای جاویدان است که در آن عشق، عاطفه، معرفت، و حماسۀ ابدی، و عاقبت دنیاخواهی و ریاست‌طلبی گرفتار مرگی سخت و عبرت‌آمیز خواهد شد.

ملاقات با عمر سعد

امام، فرمانده سپاه اموی را به دیدار خود فراخواند و او علی‌رغم میل باطنی‌اش ملاقات را پذیرفت و چون در مقابل حسین (ع) قرار گرفت، امام وی را خطاب کرد:
«تو مرا می‌کشی؟ گمان کرده‌ای که آن فرزند بی‌ریشه که فرزند بی‌ریشۀ دیگری است (ابن زیاد) حکومت ری و گرگان را به تو می‌سپارد؟ به خدا سوگند که این‌گونه نخواهد شد و این عهدی است که بسته نشده است. هر چه می‌توانی انجام بده که پس از من نه در دنیا و نه در آخرت، شادمان نشوی و سرت را می‌بینم که در کوفه بر نیزه نصب کرده و کودکان آن را هدف قرار داده‌اند و بر آن سنگ می‌زنند» .
عمر بن سعد خشمگین و درحالی‌که بغض و ناراحتی

ص:45
قلب او را در خود گرفته بود، به سوی سپاهیان خود آمد و گفت: «در انتظار چه هستید؟ یکباره بر آنها حمله کنید که یک لقمه بیش نیستند» .
(1)

نصیحت امام به سپاه کوفه

امام هدایت و سفیر سعادت خاندان وحی که اصلاح امور مردم و هدایت آنها را بر مدار خواسته و ارادۀ خداوند سرلوحۀ خروج خود قرار داده بود(2)، و هم‌اکنون آنها را در خطر بزرگ سقوط به منجلاب و تباهی می‌دید، یک‌بار دیگر زبان به نصیحت و خیرخواهی آنان گشود. امام فرمود:


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٠؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ٨؛ لواعج الاشجان، ص ٢۶٢.
2- امام حسین ع قبل از حرکت طی مکتوبی به عنوان وصیت، خطاب به محمد بن حنفیه نوشته بود: «. . . وَ أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی ص أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ المُنْکَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی عَلِیِّ‌بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَمَنْ قَبِلَنِی بِقَبُولِ الحَقِّ فَاللهُ أَوْلَی بِالحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَیَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّی یَقْضِیَ اللهُ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْقَوْمِ بِالحَقِّ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ» ؛ «اما بعد، خروج من بر یزید برای ایجاد فتنه و فساد و یا برای سرگرمی و خودنمایی نیست. بلکه خروج من برای اصلاح امور امت جدم رسول خدا ص است. من اراده کرده‌ام که امر به معروف و نهی از منکر نمایم و از سیره جدم و پدرم علی بن ابی‌طالب ع پیروی کنم. اگر کسی دعوت به حق را پذیرفت، پس خداوند سزاوارتر به قبول آن است و اگر کسی آن را نپذیرفت، من صبر خواهم کرد تا خدای متعال میان من و این جماعت داوری کند و او بهترین حکم‌کنندگان است» .

ص:46
الحَمْدُ لِلهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ فَالمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِیُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّکُمْ هَذِهِ الدُّنْیَا فَإِنَّهَا تَقْطَعُ رَجَاءَ مَنْ رَکِنَ إِلَیْهَا وَ تُخَیِّبُ طَمَعَ مَنْ طَمِعَ فِیهَا وَ أَرَاکُمْ قَدِ اجْتَمَعْتُمْ عَلَی أَمْرٍ قَدْ أَسْخَطْتُمُ اللهَ فِیهِ عَلَیْکُمْ وَ أَعْرَضَ بِوَجْهِهِ الْکَرِیمِ عَنْکُمْ وَ أَحَلَّ بِکُمْ نَقِمَتَهُ وَ جَنَّبَکُمْ رَحْمَتَهُ فَنِعْمَ الرَّبُّ رَبُّنَا وَ بِئْسَ الْعَبِیدُ أَنْتُمْ أَقْرَرْتُمْ بِالطَّاعَةِ وَ آمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ (ص) ثُمَّ إِنَّکُمْ زَحَفْتُمْ إِلَی ذُرِّیَّتِهِ وَ عِتْرَتِهِ تُرِیدُونَ قَتْلَهُمْ لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْکُمُ الشَّیْطَانُ فَأَنْسَاکُمْ ذِکْرَ اللهِ الْعَظِیمِ فَتَبّاً لَکُمْ وَ لِمَا تُرِیدُونَ إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ.
خداوندی را ستایش می‌کنم که دنیا را آفرید و آن را خانۀ فنا و زوال مقرر فرمود و اهل دنیا را در احوالاتی گوناگون قرار داد، آنکه دنیا او را فریب داد، بی‌خرد، و فریفته دنیا، نگون‌بخت است. مبادا دنیا شما را فریب دهد که دنیا امید گرویدگان به خود را قطع می‌کند و طمع آن کس را که دلبستۀ اوست، نومید می‌سازد. شما را می‌بینم برای انجام کاری اجتماع کرده‌اید که خدا را خشمگین ساخته است و او از شما روی برتافته و کیفرش را بر شما نازل کرده و شما را از رحمت خود دور گردانیده است. نیکو پروردگاری
ص:47
است خداوند ما، و شما بندگان بدی هستید که به طاعت او اقرار و به رسولش ایمان آورده‌اید، ولی بر سر فرزندان و عترت او تاخته و تصمیم به قتل آنها گرفته‌اید. شیطان به شما غلبه کرد و خدای بزرگ را از یاد بردید. نابود شوید با هر آنچه می‌خواهید. همۀ ما از خدا هستیم و به سوی او باز خواهیم گشت. اینان جماعتی هستند که پس از ایمان کافر شدند. رحمت پروردگار از ظالمان دور باد.
سخنان امام همچون پتکی گران بر وجدان‌های خفتۀ کوفیان کوبیده می‌شد و عمر سعد بیمناک از ادامۀ سخنان امام، خطاب به بزرگان سپاه خود گفت: «وای بر شما! با او سخن می‌گویید؟ ! به خدا سوگند او پسر همان پدر است که اگر یک روز هم سخن خود را ادامه دهد، از گفتار عاجز نشود» .
شمر در هم‌داستانی با امیر خود خطاب به امام گفت: «این چه سخن است که می‌گویی؟» امام فرمود: «می‌گویم از خدا ترسان باشید و مرا به قتل نرسانید؛ زیرا کشتن و شکستن حرمت من جایز نیست. من فرزند دختر پیامبر شما هستم و خدیجه، جدۀ من، همسر رسول خدا و پیامبر شماست که فرمود: حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشت‌اند» .
(1)


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵.

ص:48

سخنرانی حر

فرمان جنگ صادر شد و سپاه کفر حملۀ خود را به سوی سپاه ایمان آغاز کرد. حر بن یزید که تا لحظاتی پیش امیر لشکر ظلمت بود، قامت افراشت و به سوی خط مقدم نبرد پیش تاخت. او که دلاور انگشت‌نمای کوفه بود و در شجاعت و دلاورمردی در کوفه همتا نداشت، با چهره‌ای برافروخته و اراده‌ای پولادین، مردم و بزرگان کوفه را نهیب زد: «ای مردم کوفه، مادرانتان در عزایتان سوگوار باشند و اشک حسرت را بر شما ببارانند. شما این بندۀ صالح را به سوی خود خواندید و گفتید در راه او جانبازی می‌کنید. اما هنگامی که به سوی شما آمد او را رها کردید و ضد او شمشیر کشیدید. او را نگاه داشته‌اید و مانند استخوان در گلویش مانده‌اید. از همه‌سو او را محاصره کرده‌اید و نمی‌گذارید در این زمین پهناور خدا به سویی رود؛ مانند اسیر گرفتار شما شده است. او و زنان و خاندانش را از این آب فرات محروم ساخته‌اید، درحالی‌که همه از آن می‌نوشند. پاسدار حرمت محمد (ص) دربارۀ خاندان او نبودید. خداوند در روز قیامت تشنگی شما را برطرف نکند» .
صحنۀ کربلا یکپارچه هیاهو بود و هر لحظه بیم جنگ می‌رفت. عمروبن حجاج فریاد زد: «آیا می‌دانید با چه

ص:49
کسانی به نبرد پرداخته‌اید؟ اینان شجاعان و دلاوران کوفه هستند. شما آمادۀ جنگ با کسانی شده‌اید که خود را برای مرگ مهیا کرده‌اند. مبادا کسی به تنهایی به میدان آنها رود!»
(1)

آغاز جنگ

عمر سعد برای سازمان دادن سپاه، پرچم جنگ را به غلام خود، ذوید(2)سپرد و خود تیری را در کمان نهاد و به سوی یاران امام پرتاب کرد و با صدای بلند گفت: «شما شاهد باشید که من اولین کسی بودم که به سوی آنان تیراندازی کردم» . آن‌گاه دیگران نیز شروع به تیراندازی کردند.(3)
باران تیر، بسیاری از یاران امام را مجروح کرد.(4)و پنجاه نفر به فیض شهادت نایل آمدند.(5)باران تیر می‌بارید و هر لحظه بزرگ‌مردی از تبار آسمانیان به خون می‌غلتید و کمی دورتر، زینب و زنان حرم امام (ع) در کنار خیمه‌ها


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٠٣؛ نهایة الارب، ج ٧، صص ١٨٧ و ١٨٨.
2- بعضی این فرد را دُرَید نامیده‌اند؛ خوارزمی، مقتل الحسین، ج ٢، ص ٨.
3- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٠١؛ نهایة الارب، ج ٧، ص ١٨۶؛ لواعج الاشجان، ص ٢٧٠؛ انساب‌الاشراف، ج ٣، ص١٩٠؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣٢۵؛ وقعة الطف، ص ٢١٧.
4- اعیان الشیعه، ج ١، ص ۶٠٣.
5- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢.

ص:50
دیدگان نگران و دل‌های پردرد و مضطربشان را به آوردگاه دوخته بودند تا شاهد ناب‌ترین حماسۀ عالم آفرینش در صحنۀ کربلا باشند.

حماسۀ اصحاب

یاران و دوستان اهل بیت: پیشاپیش خاندان وحی صف‌آرایی کرده بودند و اجازۀ ورود به خط مقدم نبرد را به آنها نمی‌دادند و می‌گفتند: «پناه بر خدا از اینکه ما زنده بمانیم و شاهد شهادت و به خون غلتیدن شما باشیم» .
پرورش‌یافتگان مکتب حسینی مرگ را به بازی گرفته بودند و هر کدام که در مقابل امام هدایت خود قرار می‌گرفتند، با تبسمی ملکوتی مقتدای خود را میهمان جشن عشق و ایثار خود می‌کردند. ضیافتی که در آن، زن و مرد پاسداری از حریم امامت را افتخار می‌شمردند. مجلس عشق لاهوتیان زمین، اهالی آسمان را به وجد آورده بود؛ آن‌سان که امام‌صادق (ع) فرمود:
از پدرم شنیدم که چون اصحاب امام (ع) ، با سپاه عمر بن سعد درگیر شد و آتش جنگ شعله‌ور گردید، فرشتگان آسمان‌ها به فرمان الهی به یاری حسین شتافتند؛ اما امام در پیروزی بر دشمنان و یا ملاقات خداوند، ملاقات حق را برگزید.
(1)


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢؛ کافی، ج ١، ص ۴۶۵ با کمی اختلاف.

ص:51
در این زمان امام (ع) بانگ برآورد:
أَ مَا مِنْ مُغِیثٍ یُغِیثُنَا لِوَجْهِ اللهِ أَ مَا مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ الله.
(1)
آیا فریادرسی هست که برای خدا ما را یاری کند؟ آیا مدافعی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟
عبدالله بن عمیر که با همسر خود، ام‌وهب، مانند دیگر یاران دین خدا به قیام برخاسته بود، به مقابله با سالم، غلام عبیدالله بن زیاد و یسار، غلام زیاد بن ابیه شتافت و هر دو را از پیش روی برداشت. چون به سوی خیمه بازگشت، ام‌وهب عمود خیمه را برگرفت و در تشجیع همسرش گفت: «پدر و مادرم فدایت باد! در برابر ذریۀ رسول خدا مبارزه کن» و خود به قصد مبارزه، با همسرش همراه شد.
عبدالله بن عمیر از او درخواست کرد تا به خیمه بازگردد. ولی او درحالی‌که لباس عبدالله را گرفته بود، گفت: «هرگز تو را رها نمی‌کنم تا کنار تو کشته شوم» ، تا اینکه به فرمان امام به خیمه بازگشت.(2)
عبدالله بن عمیر همراه با عده‌ای از همرزمان خود به میدان معرکه بازگشتند و جنگ سختی درگرفت؛ چون


1- الملهوف، ص ۴٩.
2- وقعة الطف، صص ٢١٧ - ٢١٩؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣٢٧؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٩٠؛ البدایة والنهایة، ج ٨، ص ٨٢.

ص:52
غبار جنگ فرونشست، ام‌وهب شوی خود را در ضیافت الهی دید. به سوی او رفت و بر بالین او نشست و درحالی‌که غبار از رویش می‌زدود، گفت: «بهشت خداوندی گوارای تو باد! از خدایی که بهشت را روزی تو کرد، می‌خواهم که مرا مصاحب تو قرار دهد» .
در این هنگام غلام شمر عمود آهنین را بر سر وی فرود آورد و آن بانوی شجاع در کنار همسرش به شهادت رسید.
(1)زمان بی‌وقفه می‌گذشت و هر لحظه بر آمار شهدا افزوده می‌شد. بسیاری از بزرگان لشکر توحید جان باخته بودند؛ عبدالله بن عمیر و عمار بن سلام از اصحاب رسول‌خدا (ص) و علی (ع) ، مسلم بن کثیر جانباز سپاه امام‌علی (ع) ، نافع بن هلال نویسندۀ حدیث و حافظ قرآن، مسلم بن عوسجه صحابی شجاع رسول خدا (ص) ، حربن یزید، حبیب بن مظاهر صحابی رسول خدا (ص) ، محبوب و حامل علوم علی (ع) و بسیاری که هر کدام راهنمایی بودند در میان مردم خویش، به لقای حق نایل شدند.(2)


1- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ١٣؛ لواعج الاشجان، ص ٢٧۴. همچنین ذکر شده است که فرزند ام‌وهب از جمله یاران حضرت سیدالشهدا ع بود که پس از شهادت پدر به دیدار خدا شتافت و سپاه عمر بن سعد برای ایجاد ارعاب در اردوگاه توحید سر بریده او را به سوی امام ع پرتاب کرد. ام‌وهب سر بریده فرزند خود را برگرفت و بوسید.
2- مناقب، ج ۴، ص ١١٣.

ص:53

آتش زدن خیمه‌ها

کماکان جنگ ادامه داشت. عمر سعد تعدادی از سربازانش را مأمور کرد تا خیمه‌های آل الله را از جای درآورند و به آتش کشند. یاران امام برای جلوگیری از محاصره به مقابله پرداختند و چون درگیری شدت گرفت، به فرمان عمر سعد خیمه‌ها به آتش کشیده شد.
امام فرمود: «بگذارید خیمه‌ها را بسوزانند تا به دست خود راه عبور خود را بسته باشند» .
همان‌گونه شد که امام می‌فرمود.
(1)این اولین باری نبود که خانه و حرم اهل بیت پیامبر به آتش کشیده می‌شد. اهالی حرم که با دیدن شعله‌های آتش ماجرای مدینه را به یاد می‌آوردند، درحالی‌که فریاد می‌زدند، از خیمه‌ها خارج شدند. عجب صحنه و ماجرای عجیبی! یک‌سو چکاچک شمشیر و جنگی نابرابر؛ سویی دیگر زنان و کودکانی مضطرب و نگران، خیمه‌هایی سوزان، بارش تیر بر آن اردوگاه کوچک و بانویی که افزون بر مسئولیت آرامش و هدایت بانوان و کودکان تشنه و بی‌تاب، همۀ هستی‌اش را آماج خدنگ دشمن می‌بیند و با فروافتادن هر ستاره‌ای، دل دریایی‌اش طوفانی می‌شود.


1- کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ۶٩.

ص:54

نماز عشق

در همین هنگام دیدگان عمرو بن عبدالله صائدی، که وی را ابوثمامه می‌نامیدند، در جست‌وجوی خورشیدی بود که در التهاب منظومۀ حسینی می‌سوخت و حالا در مرکز آسمان، وقت نماز را یادآور می‌شد. او به امام نزدیک شد و با احترام گفت: «فدایت شوم یا اباعبدالله (ع) ، این جمعیت به ما نزدیک شده‌اند و به خدا سوگند، من باید پیش از تو کشته شوم. اما مایلم در حالی خدا را ملاقات کنم که با تو نماز خوانده باشم» .
امام فرمود: «نماز را تذکر دادی، خدای تو را از نمازگزاران قرار دهد!» زهیر بن قین و سعد بن عبدالله در برابر امام قرار گرفتند تا نماز با قامت و قیام حسین (ع) زینت یابد و امر حتمی الهی اقامه شود و چون تیری به سوی امام پرتاب شد، سعید بن عبدالله خود را در برابر آن قرار داد تا جان پاک و زلالش را که رنگ خدا گرفته بود، به چلچراغ شهادت بیاراید.
(1)
با خاتمۀ نماز و گذر زمان، از تعداد پاسداران حریم ولایت کاسته می‌شد. امام بار دیگر خطاب به اصحاب خود فرمود: «ای بزرگ‌زادگان! پایداری کنید؛ مرگ مانند پلی


1- لواعج الاشجان، ص ٣٠٢.

ص:55
است که شما را از سختی‌ها و دردها به سوی بهشت گسترده و نعمت همیشگی الهی عبور می‌دهد. کدام یک از شما ترک زندان را به امید آرامش یافتن در قصر نمی‌پسندد؟ پدرم از رسول خدا (ص) نقل می‌کرد که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ، پل مؤمن است به سوی بهشت و پل کافر است به طرف جهنم و عذاب الهی. نه به من دروغ گفته شده است و نه من دروغ می‌گویم» .
(1)
یاران ولایت بار دیگر نبردی قهرمانانه را آغاز کردند. اما اوضاع به‌گونه‌ای بود که با شهادت هر نفر، خلأ حضورش احساس می‌شد. درحالی‌که تعداد فراوان و گستردۀ سپاه دشمن حکایت دیگری داشت؛ گویی دریایی بود که پایان نمی‌پذیرفت.(2)
دیدگان امام به عمر بن سعد مغرور افتاد و فرمود: «برای آنچه امروز مشاهده می‌کنی، روزی خواهد رسید که تو آزرده شوی» . آن‌گاه دست به دعا برداشت:
خداوندا، اهالی عراق ما را فریفتند و با ما خدعه کردند و با برادرم حسن بن علی نیز کردند آنچه می‌خواستند. خدایا شیرازۀ امورشان از هم گسسته فرما!(3)


1- معانی الاخبار، ص ٢٧۴.
2- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٠۴.
3- طبقات الکبری، ابن سعد، ص ٧٢.

ص:56
بالأخره اصحاب و یاران امام، جملگی بی‌رغبت به عالم ناسوت و بلندپرواز به سوی ملکوت، به سوی جایگاه ابدی خود در جوار رحمت رب، بال گشودند. به قول شاعر عرب:
جادَوا بِاَنفُسِهِمْ فِی حُبِّ سَیّدهِمْ
اینها در راه محبت امام خود از جان گذشتند و ایثار جان بالاترین مرتبه جود و بخشش است.
آنان که تا مراتب عالیه پیشی گرفته‌اند، آنهایی هستند که فردا از کوثر می‌نوشند.
اگر شمشیرها و تیرهای آن جوانمردان نبود گوش‌ها دیگر صدای اذان مؤذنان را نمی‌شنید.

شهدای خاندان رسالت

اکنون نوبت به خاندان پیامبر رسیده بود و دیگر کسی از اصحاب برای دفاع از حریم ولایت باقی نمانده بود. فرزندان علی و امام حسن (علیهما السلام) ، جعفر طیار و عقیل، مشتاق

ص:57
شهادت بودند؛ اما اولین مبارز خاندان وحی، فرزند ارشد امام، علی اکبر بود. او بزرگ‌ترین فرزند امام
(1)و مادرش لیلا دختر ابی‌مرة بن عروة بن مسعود ثقفی بود.(2)
امام بدون تأمل و درنگ به او اذن میدان داد. هنگامی که علی اکبر راهی میدان شد، امام انگشت سبابۀ خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
«خداوندا! بر آنان شاهد باش، جوانی را به سوی آنان فرستادم که از نظر سیما و سیرت و کمال، شبیه‌ترین مردم به فرستادۀ توست و هرگاه ما به دیدار پیامبر تو مشتاق می‌شدیم، به جمال او نظر می‌کردیم.
پروردگارا! برکات زمینی را از آنان دریغ دار، جمعیتشان را متفرق گردان و امیرانشان را از آنان راضی مگردان! آنان ما را دعوت کردند تا به یاری ما برخیزند، اما هم‌اکنون بر ما تاخته‌اند و از کشتن ما ابایی ندارند و بر آن هستند که کسی از ما زنده نماند» .(3)
سپس امام عمر سعد را نفرین کرد و با آواز بلند قرآن تلاوت فرمود: إِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ


1- ابصار العین، ص ٢١.
2- وقعة الطف، ص ٢۴١؛ ارشاد مفید، ج ٣، ص ١٠۶؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص٣۴٠؛ کامل، ابن‌اثیر، ج ۴ ص ٧۴.
3- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ٣٠؛ لواعج الاشجان، صص ٣٢٧ و ٣٢٨.

ص:58
وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ .
(1)
آن‌گاه علی اکبر به سپاه بنی‌امیه هجوم برد(2)و پس از جنگی برجسته و شجاعانه، درحالی‌که بدنش به شدت مجروح بود، به سوی امام بازگشت و گفت: «ای پدر، عطش مرا کشت و سنگینی سلاح دچار زحمتم کرد. آیا جرعۀ آبی هست تا توان ادامۀ جنگ را بیابم؟»
امام به او پاسخ داد: «پسرم، اندکی به مبارزه‌ات ادامه بده. دیری نخواهد گذشت که به دیدار جدم نایل گردی و او تو را آن چنان سیراب کند که دیگر هیچ‌گاه تشنگی را احساس نکنی» .
علی که در این بازگشت کام خشکیدۀ پدر و امام خود را مشاهده کرد، به میدان نبرد بازگشت و درحالی‌که رجز می‌خواند، به مبارزه مقدسش ادامه داد:
أَلحَربُ قَد بانَتْ لَها الحَقایق
در جنگ است که جوهر مردان آشکار می‌شود و درستی ادعاها پس از جنگ ظاهر می‌شود.


1- آل عمران: ٣٣ و ٣۴.
2- بحارالانوار، ج ۴٠، ص ۴٢.

ص:59
به خداوند عرش سوگند که از شما جدا نمی‌شوم مگر آنکه تیغ‌هایتان غلاف شود.
گروهی بر او تاختند و از هر سو جان شریف او را آماج شمشیرهای خود ساختند
(1)؛ فریاد علی برخاست: «ای پدر جان سلام بر تو! جدم رسول خدا مرا سیراب کرد و امشب در انتظار توست.(2)بر تو درود می‌فرستد و می‌گوید در آمدنت نزد ما شتاب کن!»
سپس فریادی زد و به فیض شهادت نایل آمد.(3)
امام به‌سرعت بر بالین علی اکبر رفت و صورت را بر رخساره‌اش گذاشت و گفت: «خدا بکشد آنهایی که تو را کشتند و گستاخی را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شکستند. پس از تو خاک بر سر دنیا!»(4)
هنگامی که علی‌اکبر را به درون خیمه رساندند، خبر رسید که عون، پسر زینب، قهرمان بزرگ کربلا نیز شهید شد.(5)سردار بی‌همتای کربلا که بی‌صبرانه مشتاق ملاقات پدر و جد گران‌قدر خود بود و این سرزمین را میقات معراج خود می‌دانست، در گذر هر لحظه، خود را بیشتر به مراد


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٢۵٩.
2- ابصار العین، ص ٢٣.
3- مقاتل الطالبیین، ص ١١۶.
4- الملهوف، ص ۴٨.
5- زینب الکبری، ص ١۴١؛ تاریخ طبری، ج ۴، صص ٣۴٠ و ٣۴١.

ص:60
مطلوب نزدیک می‌دید. او وعده‌های حق و پیش‌بینی‌های عالمانه و حکیمانۀ خود را در مکه محقق می‌دید و اهالی لاهوت و ناسوت را متحیر احساس و ایثار خود کرده بود.
(1)


1- امام حسین ع هنگام خروج از مکه خطبه‌ای بدین شرح ایراد فرمودند: «الحَمْدُ لِلهِ مَا شَاءَ اللهُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی رَسُولِهِ، خُطَّ المَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِی إِلَی أَسْلَافِی اشْتِیَاقَ یَعْقُوبَ إِلَی یُوسُفَ، وَ خُیِّرَ لِی مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِیهِ، کَأَنِّی بِأَوْصَالِی یَتَقَطَّعُهَا عَسَلَانُ الْفَلَوَاتِ بَیْنَ النَّوَاوِیسِ وَ کَرْبَلَاءَ فَیَمْلَأْنَ مِنِّی أَکْرَاشاً جُوفاً وَ أَجْرِبَةً سُغْباً، لَا مَحِیصَ عَنْ یَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ، رِضَی الله رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْتِ نَصْبِرُ عَلَی بَلَائِهِ وَ یُوَفِّینَا أُجُورَ الصَّابِرِینَ، لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللهِ لحَمَتُهُ وَ هِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَیْنُهُ وَ یُنْجَزُ بِهِمْ وَعْدُهُ، مَنْ کَانَ فِینَا بَاذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللهُ تَعالی» ؛ «سپاس مخصوص خداوند است، آنچه او خواهد همان شود و کسی را توان انجام کاری نیست، مگر کمک او و درود خدا بر فرستاده او باد. مرگ برای فرزندان آدم همانند گردن‌بند بر گردن دختر بسته است و من در آرزوی ملاقات نیاکان خود هستم، آن‌گونه که یعقوب به دیدار یوسف مشتاق بود. از پیش، زمینی که باید محل شهادت من باشد و جسم مرا در خود جای دهد انتخاب شده است و گویی می‌بینم که در سرزمین کربلا بندبند مرا گرگ‌های بیابان در نواویس قریه‌ای است که قبیله حر بن یزید در آنجا سکونت داشتند: ابصارالعین، ص ١٧ از هم جدا کرده و شکم‌های خالی خود را پر می‌کنند، و برای آدمی گریز از تقدیری که قضای الهی رقم زده است، مقدور نیست؛ هرچه رضای خداوند است مورد رضایت ما خاندان رسالت است. بر بلای الهی، این آزمایش بزرگ و مهم، صبر می‌کنم و پاداش صبرکنندگان با خداست. آنها که با رسول خدا ص خویشاوندی دارند از آنها جدا نمی‌شوند و در بهشت در محضر او خواهند بود و دیدگان رسول خدا به دیدارشان روشن می‌شود و این وعده الهی است که در او خلافی نیست. هر کس می‌خواهد جان خود را در راه ما فدا کند و خود را برای دیدار خدا آماده می‌بیند با ما همسفر شود که ان‌شاء الله صبحگاهان حرکت خواهیم کرد» .

ص:61
عبدالله و محمد فرزندان مسلم بن عقیل، جعفر و عبدالرحمان، عبدالله و محمد بن ابی‌سعید، فرزندان عقیل نیز جان خود را تقدیم اسلام کردند و پس از آنکه از خاندان جعفر بن ابی‌طالب، عبیدالله، محمد و عون فرزندان عبدالله و قاسم بن محمد به شهادت رسیدند، نوبت به فرزندان امام حسن مجتبی (ع) رسید.
قاسم بن حسن که با مخالفت عمو برای رفتن به میدان نبرد مواجه شده بود، آن‌قدر بر دست و پای امام خود بوسه زد تا اذن میدان گرفت. او خوش‌سیما، و به قول حمید بن مسلم، مانند پارۀ ماه بود.
(1)اما کلامش از هر شمشیری برنده‌تر می‌نمود:
اِن تُنکرونی فانا ابنُ الحسن
اگر مرا نمی‌شناسید، فرزند امام حسن هستم، او که فرزند پیامبر برگزیده و مورد اعتماد است.
این حسین است که همانند اسیر در میان گروهی است که خداوند آنها را از بارانش سیراب نسازد.


1- وقعة الطف، ص ٢۴٣.

ص:62
قاسم نیز پس از جنگی شدید هدف ضربت عمر بن سعد ازدی قرار گرفت و عمویش را به یاری طلبید. امام به سرعت از میان صفوف دشمن عبور کرد، خود را به قاتل او رسانید و دست او را از بدن جدا کرد. چون گروهی به یاری عمر آمدند جنگ درگرفت و پس از آنکه برای لحظاتی درگیری خاتمه یافت، امام حسین (ع) بر بالین قاسم حاضر شد و فرمود: «چقدر بر عموی تو سخت است که او را به کمک بخوانی و از دست او کاری ساخته نباشد و یا تلاش او برای تو سودی نداشته باشد. از رحمت خدا دور باد آنان که تو را کشتند» .
(1)
آن‌گاه امام قاسم را به خیمه آورد. ابوبکر و عبدالله نیز در رکاب عمو و امام خود به فیض شهادت نایل آمدند. اما حسن بن حسن که در تاریخ به حسن مثنی معروف است، علی‌رغم مجاهدت و جراحت‌های فراوان، با وساطت اسماء بن خارجه که از خویشاوندان مادری او بود، زنده ماند و ابتدا به کوفه و پس از التیام جراحت‌ها به مدینه رفت.(2)
همچنین از فرزندان امیرالمؤمنین علی (ع) پس از عبدالله، عثمان، جعفر، ابوبکر، محمد و عباس اصغر نیز به


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٣۴.
2- حیاة الامام الحسین، ج ٣، ص ٢۵۶.

ص:63
شهادت رسیدند
(1)و نوبت به عباس بن علی رسید که فرزند بزرگ ام‌البنین و ستون خیمه‌های ابا عبدالله (ع) بود.
حضرت صادق (ع) فرمود:
کانَ عَمُّنَا العَباسُ بن عَلِیّ نافِذَ البَصیرَةِ صُلْبَ الإِیمانِ، جاهَدَ مَعَ أَبی‌عَبْدِالله وَ أَبْلی بَلاءً حَسَناً وَ مَضَی شَهیداً.
عمویم عباس بن علی دارای بصیرتی نافذ و ایمانی مستحکم و پایدار بود و در رکاب ابی عبدالله (ع) جهاد کرد و امتحان نیکو و ارزنده‌ای از خود نشان داد تا به شهادت رسید.
هنگامی‌که عباس تنهایی امام را دید اجازه خواست تا عازم میدان شود. امام (ع) نگاهش را به چهرۀ زیبا و دل‌آرای برادر دوخت و فرمود: «تو صاحب لوا و علمدار من هستی» .
عباس گفت: «مولای من! سینه‌ام تنگ است و از زندگی خسته شده‌ام و قصد خونخواهی از این دورویان دارم» .


1- بعضی گفته‌اند احتمالاً دو نفر از فرزندان امام علی ع به نام عباس در کربلا شهید شده‌اند: یکی عباس اصغر است که در شب عاشورا به مقام شهادت نایل آمد و مادر او صهباء ثعلبیه نام دارد و دیگری وجود مقدس عباس ابوالفضل است که در روز عاشورا به شهادت رسید. وسیلةالدارین، ص ٢۶٢.

ص:64
امام از او درخواست کرد تا برای کودکان حرم کمی آب بیاورد. عباس که از لب‌های خشکیدۀ زینب و زنان حرم پریشان بود و صدای «العطش» کودکان جانش را می‌آزرد، مشک و نیزه‌اش را برگرفت و پس از شکستن محاصرۀ فرات، وارد آن شد. برای لحظه‌ای قصد آشامیدن آب جاری فرات کرد. اما عطش امام و اهل حرم او را از نوشیدن آب بازداشت؛ گوییا می‌گفت:
یا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الحُسَیْن هُونِی
وَ بَعْدَهُ لا کُنْتِ اَنْ تَکُونِی
هذَا الحُسَین شارِبُ المَنُونِ
وَ تَشربینَ بارِدَ المَعین؟ ! «ای نفس» زندگی بعد از حسین خواری و ذلت است و بعد از او نمانی تا این ذلت را دریابی. این حسین است که شربت مرگ می‌نوشد، تو آب سرد و گوارا می‌نوشی؟ !
آب نخورده مشک را بر دوش کشید و به سوی خیمه‌ها بازگشت. اما کوفیان راه را بر او بستند و از هر سو محاصره‌اش کردند تا اینکه نوفل ازرق دست راست او را از بدن جدا کرد. عباس مشک را به دست چپ گرفت و گفت:
وَاللهِ إِن قَطَعْتُموا یمینی
انّی اُحامی اَبداً عَن دینی
وَ عَن اِمامٍ صادقِ الیقین
نَجلُ النَّبیِّ الطّاهر ِالامینی به خدا سوگند اگر چه دست راست مرا جدا کردید اما
ص:65
من همیشه از دین خود حمایت خواهم کرد و حامی امامی خواهم بود که در ایمانش صادق و فرزند پیامبر پاک و امین است.
اما دیری نپایید که دست چپ عباس نیز از بدن جدا شد. اما پسر شجاع علی (ع) مشک را به دندان گرفت. باران تیر، مشک را به سینۀ عباس دوخت. تیر بر دیدگان نافذ، و عمود آهنین بر فرق عباس اصابت کرد و درحالی‌که دست در بدن نداشت با صورت از بالای اسب به زمین افتاد و برادر و امامش را صدا زد. چون امام بر بالین عباس حاضر شد، فرمود: «اَلآن اِنکَسَرَ ظَهری وَ قَلَّت حیلَتی»
(1)؛ «اکنون کمرم شکست و راه چاره مسدود شد» .
خبر شهادت عباس، زنان و کودکان حرم را بسیار اندوهگین کرد و امام نیز در سوگ برادر گران‌قدرش فرمود:
برادرم، ای نور چشمانم و پارۀ تنم، تو برای من همانند رکنی مطمئن و قابل اعتماد بودی. ای پسر پدرم، خالصانه جنگ کردی تا از پیمانه‌ای که در آن رحیق بهشتی است،


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴٢. بعضی گفته‌اند امام ع سر برادر را در دامان خود گرفت و چون خون از دیدگانش پاک کرد دید عباس گریان است. فرمود: «برادر، چرا گریه می‌کنی؟» عباس گفت: «چگونه نگریم ای برادر و ای نور چشمانم» . در همین زمان روح پاک فرزند رشید ام‌البنین به ملکوت اعلا پیوست؛ وسیلة الدارین، ص ٢٧۴.

ص:66
نوشیدی. ای ماه منیرم تو در تمامی مصیبت‌ها و سختی‌ها مددکارم بودی. بعد از تو زندگی برای ما سخت و تلخ است. فردا من و تو کنار هم خواهیم بود. بدان، که به خدا شکایت، و برای او صبر می‌کنم و از تشنگی و سختی‌هایی که متحمل شده‌ام به او پناه می‌برم.
(1)
دیگر کسی نمانده است و امام تنهای تنهاست؛ نه! گویا هنوز کودک و نوازدی آمادۀ جانبازی است!

حماسۀ علی اصغر

هم‌اکنون زمان خلق فاجعه‌ای بزرگ از سوی جنایتکاران اموی و ظهور حماسه‌ای جاویدان از طرف سپاه توحید است. چون امام حسین (ع) دید که سپاه دشمن در کشتن او اصرار دارد، قرآن کریم را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و ندا داد:
«بَینی و بَینکُمْ کتابَ الله و جدّی مُحمداً رسول الله (ص)» . ای مردم چرا خون مرا حلال می‌شمارید؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ آیا شما قول جدم را در مورد من و برادرم نشنیده‌اید که فرمود:
«هذان سیّدا شبابِ اهلِ الجَنَّة» .
در این هنگام نظرش به خیمه‌ها افتاد و چون درمقابل خیمه‌ها قرار گرفت، کودک شیرخوارش را مشاهده


1- وسیلة الدارین، ص ٢٧٣.

ص:67
کرد
(1)که لب‌هایش از تشنگی گداخته بود و می‌گریست. امام آن کودک را به دست گرفت و فرمود:
«یا قوم اِنْ لم‌تَرحمونی فارحموا هذا الطِّفل» ؛ «ای مردم اگر بر من رحم نمی‌کنید بر این طفل رحم کنید» .
در این هنگام حرملة بن کاهل با تیری سه شعبه گلوی علی اصغر را هدف گرفت.(2)خون گلو مشت امام را پر کرد. امام خون سرباز چند ماهه‌اش را به آسمان پاشید و فرمود: «خداوندا اگر پیروزی را بر ما منع فرمودی آن را برای امری نیکوتر مقرر کن و از این مردم ستم‌پیشه انتقام بگیر!»
آن‌گاه فرمود:
هَوَّنَ عَلَیَّ ما نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَینِ اللهِ.
آنچه این حادثه را برایم قابل تحمل می‌سازد، این است که در برابر چشم خداوند واقع می‌شود.


1- بنابر نقل تاریخ یعقوبی، ج ٢، ص ٢۴۵. در خیمه سربازی یک روزه در انتظار نامگذاری خود است. هنگامی‌که امام عازم میدان و سوار بر اسب بود کودک را به دست او دادند تا در گوش او اذان بگوید که تیری بر حنجره کوچک او اصابت کرد. امام درحالی‌که تیر از گلوی علی اصغر می‌کشید، فرمود: «وَالله لَاَنْتَ اَکْرَمُ عَلَی الله مِنَ النَّاقَةِ وَ لَمحَمَّد اَکْرَمُ عَلَی الله مِنَ الصّالِح» ؛ «به خدا سوگند که تو از ناقه گرامی‌تر و محمد هم از صالح ارجمندتر است» . آن‌گاه جنازه خون‌آلود کودک یک روزه خود را که در انتظار بازگشت او بودند، کنار فرزندان و برادرزادگانش قرار داد.
2- منتهی الآمال، ج ١، ص ٧١۴. به نقل از سبط ابن جوزی، در تذکره.

ص:68
آن‌گاه امام خون را به آسمان پاشید و قطره‌ای از آن به زمین بازنگشت.
(1)

تنهایی امام

دیگر هیچ‌کس نمانده بود و امام تنها بود و این تنهایی که با بی‌تابی اهالی حرم صحنه‌ای عجیب آفریده بود، در اندیشه و باور انسان خاکی نمی‌گنجد. امام رئوف بار دیگر مردم را به آشتی با خدا فرا خواند:
هَلْ مِنْ ذَابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخَافُ اللهَ فِینَا؟ هَلْ مِنْ مُغِیثٍ یَرْجُو الله فی ِإِغَاثَتِنَا؟ هَلْ مِنْ مُعِینٍ یَرْجُو مَا عِنْدَ الله فِی إِعَانَتِنَا؟(2)
آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا خداپرستی میان شما وجود دارد تا درباره ظلمی که بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آیا کسی هست که به فریادرسی ما به خدا دل بسته باشد؟ آیا کسی هست که در امداد به ما چشم امید به پاداش الهی دوخته باشد؟
در مقابل گوش‌های کر، دیدگان کور و دل‌های سنگین حرام‌خواران سپاه اموی، فقط صدای زنان حرم بود که به


1- علامه محسن امین روایتی را نقل می‌کند که امام خون را بر زمین ریخت. لواعج الاشجان، ص ٣۵۴.
2- الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٠١.

ص:69
گریه بلند شد
(1)و فقط زین‌العابدین که تنها ذخیرۀ آل محمد (ص) بود، قصد یاری کرد که امام مانع وی شد.

وداع امام حسین

«یا سکینه، یا فاطمه، یا زینب، یا ام کلثوم! علیکن منی السلام» .
بانوان حرم با شنیدن خداحافظی به شیون و زاری پرداختند و امام آنها را به خویشتنداری دعوت کرد. سکینه را که بسیار دوست می‌داشت، به سینۀ خود چسبانید و درحالی‌که اشک از دیده‌اش می‌زدود، فرمود: «. . . دل مرا با اشک حسرت خویش مسوزان! مادامی‌که جان در تن من است. . . ای برگزیدۀ زنان» .(2)
سرانجام امام در مقابل چشم‌های نگران و اشک‌آلود اهالی حرم با شمشیر برهنه، تنهای تنها در مقابل سپاه جهل و خشونت و ظلم، ایستاد و فرمود:
أنا ابنُ علیِّ الطُّهر من آلِ هاشم


1- الملهوف، ص ۵١.
2- نفس المهموم، ص ٣۴۶.

ص:70
و فاطمُ امّی‌مِن سلالةِ احمد
وعمّی یُدعی ذا الجنا حین جعفر
وفینا کتابُ الله اُنزل صادقاً
و فینا الهُدی و الوحیُ بالخیر یُذکر
و نحن اَمانُ الله للناسِ کلِّهم
نَطول بهذا فی الانامِ و نَجهر
و نحن وُلاةٌ الحوضِ نَسقی و لاَننا
بکاسِ رسول الله مالیس یُنکر
وشیعتُنا فیِ الناس اکرمُ شیعةٍ
ومُبغضنا یومَ القیامةِ یَخسر
(1)
من فرزند علی پاک از خاندان هاشم هستم و افتخار می‌کنم و همین افتخار برایم کافی است.
جد من رسول خدا بهترین کسی است که روی زمین حرکت کرد و ما مشعل‌های نورانی خدا میان خلق هستیم.
مادرم فاطمه از سلالۀ احمد، و عمویم جعفر است که صاحب دو بال می‌باشد.
کتاب خدا به صدق در میان ما نازل شده است و در ما هدایت و وحی به خوبی ذکر می‌شود.
ما امان خدا هستیم برای تمامی مردم که آشکارا و پنهان آن را بیان می‌کنیم.


1- الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٠٣.

ص:71
ما صاحبان حوضیم که دوستانمان را با جام رسول خدا سیراب می‌کنیم و این قابل انکار نیست.
شیعیان ما در میان مردم گرامی‌ترین پیروان هستند و دشمن ما در روز قیامت زیانکار است.
نبرد آغاز شد و امام درحالی‌که بر سمت راست سپاه اموی می‌تاخت، فرمود:
الموتُ اَولی مِن رکوبِ العار والعارُ اَولی مِن دخول النار
مرگ از آلوده شدن به عار بهتر است و عار از داخل شدن به آتش.
سپس هنگام تهاجم به سمت چپ کوفیان گفت:
اَنَا الحسینُ بن علی
الیت ان لا انثنی
اَحمی عیالاتُ اَبی
اَمضی علی دین النَّبی
(1)
من حسین فرزند علی هستم که سوگند یاد کرده‌ام تسلیم نشوم.
از خاندان پدرم حمایت، و از دین پیامبر خدا پیروی می‌کنم.
امام (ع) پس از جنگی نمایان برای آخرین بار با بیانی شیوا مردم را به حق دعوت فرمود:
عِبادَاللهِ اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مِنَ الدُّنْیا عَلی حَذَرٍ فَإِنَّ الدُّنْیا لَوْ بَقِیَتْ لِاَحَدٍ وَ بَقِیَ عَلَیْها اَحَدٌ لَکانَتِ الْأَنْبِیاءُ


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٢٧۴.

ص:72
اَحَقُّ بِالبَقاءِ وَ اَوْلی بِالرِّضاءِ وَ اَرْضی بِالقَضاءِ، غَیْرَ اَنَّ اللهَ تَعالی خَلَقَ الدُِّنْیا لِلْبَلاءِ وَ خَلَقَ أَهْلَها لِلْفناءِ، فَجَدِیدُها بالٍ وَ نَعِیمُها مُضْمَحِلٌّ وَ سُرُورُها مُکْفَهِرٌّ وَ المَنزِلُ بُلْغَةٌ وَ الدّارُ قَلْعَةٌ، فَتَزَوَّدوا فَاِنَّ خَیْرَالزّادِ التَّقوی وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُم تُفْلِحُونَ.
(1)
بندگان خدا، از خدا بترسید و از دنیا برحذر باشید! اگر دنیا برای کسی باقی می‌ماند و کسی در دنیا جاودان بود، پیامبران خدا سزاوارترین مردم به بقا و اولی به رضا و خشنودی و راضی‌تر به قضای الهی بودند. اما خداوند تعالی دنیا را برای ابتلا و آزمایش خلق، و اهالی آن را برای فنا خلق فرموده است. هر چیز نو و تازۀ آن کهنه می‌شود و نعمت‌های دنیا از بین می‌رود و شادی‌های آن به تلخی تبدیل می‌شود. دنیا محل ماندن نیست، بلکه محل توشه برگرفتن است. پس توشه برگیرید که بهترین توشه‌ها تقواست. تقوای الهی پیشه کنید تا رستگار شوید.

آخرین وداع

وداع آخر امام با اهالی حرم وحی، به ویژه زینب کبرا، ماجرایی عرشی و تصویری ملکوتی است که نه اندیشه قدرت درک آن را دارد و نه قلم استقامت تحریرش. تلاقی


1- حیاة الامام الحسین، ج ٣، ص ٢٨٢.

ص:73
نگاه حسین در نگاه زینب، سرّ مستتر، و سنگینی و تلخی آن، صعب مستصعب است که به غیر از زینب (علیها السلام) و حسین (ع) هیچ جانی توان حملش را ندارد. هنگام صبر نبود. پس امام خطاب به زنان و دختران حرم نبوت فرمود:
خود را برای سختی‌ها آماده کنید، آگاه باشید که خداوند حافظ و حمایت کنندۀ شماست و به زودی شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما به خیر خواهد رسید و دشمنان شما به بلاها گرفتار شوند و در مقابل رنج‌ها و مصایبی که تحمل می‌کنید، خداوند شما را از انواع نعمت‌ها و کرامت‌ها بهره‌مند خواهد ساخت. پس شکوه نکنید و سخنی بر زبان نیاورید که از قدر و ارزش شما بکاهد.
(1)
آن‌گاه پیراهن کهنه‌ای خواست تا کسی در آن طمع نکند. پس آن پیراهن را چاک زد و بر تن کرد تا غارتگران بنی‌امیه از آن صرف‌نظر کنند.(2)

هجوم ناجوانمردانه

به فرمان پسر سعد هنگامی‌که امام در حال وداع با اهل بیت خود بود، هجوم سراسری آغار شد. از هر سو تیر


1- نفس الهموم، ص ٣۵۵.
2- الملهوف، ص ۵١.

ص:74
می‌بارید و آن بزرگوار سینه‌اش را در مقابل آماج تیرها سپر می‌کرد. امام در برخورد با این ناجوانمردی علت این کینه و دشمنی را جویا شد و پرسید: «آیا من حقی را ترک کرده یا سنتی را تغییر داده‌ام یا شریعتی را تبدیل کرده‌ام؟»
بزرگان سپاه اموی گفتند: «این نبرد، جزای کینه‌ای است که از پدر تو به دل داریم، از آنچه با پدران ما در روز بدر و حنین کرد» .
(1)
امام که دیگر توانش تحلیل رفته بود و رمقی برایش نمانده بود، قصد کرد تا لحظه‌ای استراحت کند. اما سنگی بر پیشانی‌اش نشست و خون، رخساره و محاسنش را رنگین کرد خواست تا با لباس خود خون‌ها را از چهره برگیرد که تیری سه شعبه بر سینه‌اش اصابت کرد؛
«بسم الله و بالله و علی ملّةِ رسولِ الله» .
امام تیر سه شعبه را از پشت خود بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری شد. با دست مشتی از خون دل الهی‌اش را به آسمان پاشید و با مشتی دیگر محاسنش را رنگ خون کرد و فرمود: «در این حال بمانم تا جدم رسول خدا را ملاقات کنم» .(2)


1- الامام الحسین و اصحابه، ص ٣٠۶.
2- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵٣.

ص:75
عده‌ای از سپاه به سوی خیمه‌های آل الله به حرکت درآمدند و دیدگان نگران امام به سوی خیمه‌های زنان بود. آخرین توان خود را جمع کرد و درحالی‌که سراسر بدن مقدسش را خون فراگرفته بود، فریاد زد:
وَیْلَکُمْ یَا شِیعَةَ آلِ أَبِی سُفْیَانَ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ وَ کُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ المَعَادَ فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ هَذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلَی أَحْسَابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَباً کَمَا تَزْعُمُونَ.
وای بر شما پیروان خاندان ابوسفیان، اگر دین ندارید و از روز قیامت پروایی ندارید، در دنیای خود آزاده باشید و به حسب و نسب خود بازگردید، اگر گمان دارید عرب هستید.
شمر گفت: «ای پسر فاطمه [علیها السلام ] چه می‌گویی؟»
امام (ع) فرمود: «من و شما در جنگ هستیم، زنان گناهی ندارند؛ به این گروه بگو تا زنده هستم به حرم من تعرض نکنند» .
شمر درخواست امام را پذیرفت و نیروهای غارت و جنایت از خیمه‌ها فاصله گرفتند. اما هرکس که از راه می‌رسید با شمشیر و نیزه ضربه‌ای به جسم شریف امام وارد می‌ساخت.
(1)


1- الملهوف، ص ۵٠؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵١؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ١١١؛ کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص٧٨.

ص:76

شکوه نیایش

یادگار علی (ع) و پیامبر (ص) بی‌اعتنا به تیغ و زخم، سر به سوی آسمان و غرق در نیایش پروردگار عرضه داشت:
أَللّهُمَّ مُتَعالی المَکانِ عَظیمُ الجَبَروتِ شَدِیدُ المحالِ غَنِیٌّ عَنِ الخَلائِقِ عَریضُ الکِبریاءِ قادِرٌ عَلی ما تَشاءُ قَرِیبُ الرَّحمَةِ صادِق الوَعْدِ سابِغُ النِّعْمَةِ حَسَنُ البَلاءِ قَرِیبٌ إِذا دُعیتَ مُحیطٌ بِما خَلَقْتَ قابِلُ التَّوْبَهِ لِمنْ تابَ إِلَیْکَ قادِرٌ عَلی ما اَرَدْتَ تُدْرِکُ ما طَلَبْتَ شَکُورٌ إِذا شُکِرْتَ ذَکُورٌ إِذا ذُکِرْتَ اَدْعُوکَ مُحْتاجاً وَ اَرْغَبُ إِلَیْکَ فَقِیراً وَ اَفْزَعُ إِلَیْکَ خائِفاً وَ اَبْکی مَکْرُوباً وَ اَسْتَعِینُ بِکَ ضَعِیفاً وَ اَتَوَکَّلُ عَلَیْکَ کافِیاً أَللّهُمَّ احْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا فَإِنَّهُمْ غَرُّونا وَ خَذَلُونا وَ غَدَرُوا بِنا وَ نَحنُ عِتْرَةُ نَبِیِّکَ وَ وُلْدُ حَبِیبِکَ مُحَمَّدٍ (ص) الَّذِی اصْطَفَیْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَ ائْتَمَنْتَهُ عَلَی الوَحْی فَاجْعَل لَنا مِنْ اَمْرِنا فَرَجاً وَ مَخْرَجاً یا اَرْحَمَ الرّاحِمِینَ.
ای پروردگار بلندمرتبه و صاحب قدرت و سلطنت بزرگ و تدبیر و عقابی شدید، بی‌نیاز از خلایق و دارای کبریایی گسترده و توانایی بر هر چه خواهی، رحمت تو نزدیک و به وعدۀ خود عمل خواهی کرد. نعمت تو تمام و بلایت نیکو، چون خوانده شوی نزدیک و بر مخلوقات محیط و توبۀ نادم را می‌پذیری، بر هر چه اراده کنی نیرومند و بر

ص:77
آنچه خواهی توانایی؛ چون تو را سپاس گویند پاداش نیکو دهی، و چون یادت کنند یادشان نمایی. تو را می‌خوانم درحالی‌که محتاجم. رغبتم به سوی توست درحالی‌که فقیرم. به تو پناه می‌برم در بیم و ترس و در سختی‌ها می‌گریم و از تو کمک می‌خواهم آن‌گاه که دچار ضعف هستم بر تو توکل می‌کنم و مرا کفایت می‌کند.
پروردگارا، تو بین ما و قوم ما حکم فرما. اینها ما را فریفته و تنهایمان گذاشتند و با ما غدر نمودند. ما عترت پیامبر توییم و فرزند حبیب تو محمد (ص) که او را به رسالت مبعوث فرمودی و امین وحی خود قرار دادی. پس در امر ما فرج و گشایش مقرر فرما، ای مهربان‌ترین مهربانان.
صَبْراً عَلی قَضائِکَ یا رَبِّ، لا إِلهَ سِواکَ یا غِیاثَ المُسْتَغِیثِین مالِی رَبٌّ سِواکَ وَ لا مَعْبُودٌ غَیْرَکَ، صَبْراً عَلی حِلمِکَ یا غِیاثَ مَنْ لاغِیاثَ لَهُ یا دائِماً لا نَفادَ لَهُ یا مُحْیی المَوْتی یا قائِماً عَلی کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ، اُحْکُمْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ وَ اَنْتَ خَیْرُالحاکِمِینَ.
(1)
بر قضا و حکم تو صبر می‌کنم ای خدا، خدایی جز تو نیست، ای فریادرس استغاثه‌کنندگان، پروردگاری برای من غیر از تو نیست و معبودی جز تو ندارم. بر حکم تو صبر می‌کنم ای فریادرس کسی که جز تو فریادرسی ندارد و ای


1- مقتل الحسین، مقرم، صص ٢٨٢ و ٢٨٣.

ص:78
کسی که ابدی و همیشگی هستی و مردگان را زنده می‌کنی. ای آگاه و ناظر بر تمام اعمال و افعال بندگان، در میان من و اینها حکم فرما که تو بهترین حکم‌کنندگانی.

پرواز تا ملکوت

امام محو خدا بود و درحالی‌که دیگر توانی برای حرکت نداشت، به فرمان شمر بار دیگر مورد حمله قرار گرفت. حصین بن تمیم، تیری بر دهان وی زد و ابوایوب غنوی جنجره‌اش را هدف قرار داد. هنگامی‌که امام سعی داشت تیر را از حنجرۀ خود بیرون آورد، عمر سعد به او نزدیک شده بود. (1)زینب کبرا نیز درحالی‌که از خیمه بیرون می‌آمد، فریاد می‌زد: «ای برادرم! ای آقای من! ای از اهل‌بیت! کاش آسمان بر زمین سقوط می‌کرد و ای کاش کوه‌ها خرد و پراکنده به صحرا می‌ریخت» .(2)
زرعة بن شریک با شمشیر دو ضربت سهمگین بر دست چپ و شانۀ امام زد و سنان بن انس هم با نیزه ضربتی نواخت که بر اثر آن، زینت دوش پیامبر بر خاک افتاد؛ افتادنی که دیگر توانی برای برخاستنش نبود. سنان، به خولی بن یزید اصبحی گفت سر امام را از بدن جدا


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۵.
2- کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ٧٨.

ص:79
کند. اما او به لرزه درآمد و سنان خود سر امام را از بدن جدا کرد و به او سپرد.
(1)بدین سان شریف‌ترین و پاک‌ترین بدن عالم بر خاک کربلا قرار گرفت.
کربلا عجیب‌ترین صحنۀ عالم بود؛ تابلویی کامل و جامع از تمامی تعاریف خیر و شر، داد و بیداد، شقاوت و سعادت، بخل و سخاوت، فاجعه و حماسه، شرک و توحید، جهل و علم، ضلالت و هدایت، زشتی و زیبایی، خشونت و محبت و در یک کلام، باطل و حق بود. یک پیکر پاره پاره و غرق در خون و بی‌سر، شناسنامۀ توحید و کتاب نبوت تمامی انبیاست، و تمامی عالم وجود حیرت‌زدۀ شجاعت و مبهوت سخاوت و سوگوار مظلومیت و محو قداست و سرگشتۀ حماسۀ همیشه جاویدان حسین (ع) است.
از ذرات جمادی تا لرزش اندام‌های نباتی و جنبش و خروش هر نفس تا گردش اجرام آسمانی، فقط یک زمزمه به گوش جان می‌رسد و آن فریاد «یا حسین (ع)» است. زمین به لرزه افتاد، شرق و غرب جهان تاریک شد و مردم


1- کامل، ج ۴، ص ٧٨؛ نهایة الارب، ج ٧، صص ١٩۵ و ١٩۶؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص٢٠٣. بعضی از مورخان نیز شمربن ذی الجوشن را قاتل امام دانسته‌اند. الاستیعاب، ج١، ص٣٩۵؛ ابصار العین، ص ١۴. بعضی نیز خولی بن یزید را قاتل امام می‌نامند؛ کشف‌الغمه، ج٢، ص۵١؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ١١١.

ص:80
را زلزله و برق فراگرفت، آسمان خون گریست و هاتفی ندا در داد که: «به خدا سوگند امام، فرزند و برادر امام و پدر امامان، حسین بن علی (ع) کشته شد» .
(1)
بادها به حرکت درآمد و طوفان سرخی که فرصتی برای دیدن نمی‌گذاشت، آسمان را پوشاند و گمان کردند عذاب خداوندی بر آنها نازل شده است.(2)خورشید از تماشای این جنایت تلخ آن چنان چهره در هم کشید که ستارگان آسمان در نیمروز ظاهر شدند و گمان کردند که قیامت برپا شده است.(3)
فرهیختگان دنیا، سعادت‌فروشان صحنۀ کربلا صدای منادی را شنیدند: «ای امتی که بعد از پیامبر خود متحیر و گمراه شده‌اید، خداوند شما را به قربان و فطر موفق نگرداند» .(4)
در این میان زینب در اندیشۀ مأموریت بزرگ خود بود. تمام شب پیش را بیدار مانده و در نماز و نیایش و عبادت همراه با برادر خود بندگی خالص را برپا داشته بود و اینک در شعاع تابش سرخ خورشید دهم محرم که میل


1- ذریعة النجاة، ص ١۴٧.
2- الملهوف، ص ۵٣.
3- الصواعق المحرقه، ص ١١٩؛ مختصر تاریخ ابن عساکر، ج ٧، ص ١۴٩.
4- علل الشرایع، ج ٢، ص ٧۶.

ص:81
به سر بردن در فلق داشت، برای پاسداری از حریم امامت صالحان و اقامۀ اولین نماز شب بی‌حسین (ع) آماده می‌شد و صدای عزیز فاطمه (علیها السلام) را می‌شنید که دیشب می‌گفت:
«یا اختاه لا تنسینی فی نافلةِ اللَّیلِ»
(1)؛ «ای خواهر، مبادا در نماز شب مرا فراموش کنی» .
از زیر هر سنگی خون می‌جوشید و آبی آسمانی به سرخی می‌گرایید و تا آن روز هیچ‌گاه آسمان را آن چنان خونین و سرخ ندیده بودند. پنداشتی که خون می‌گرید. آسمان را سرخی شفق پوشانده بود.(2)
دیگر کار از کار گذشته بود. مرکب خون‌آلود و بی‌سوار امام به سوی خیمه‌ها روان شد.
می‌آید از سمت غربت، اسبی که تنهای تنهاست


1- زینب الکبری، ص ٩١.
2- تذکرة الخواص، ص ٢٧٣؛ تاریخ الخلفاء، ابن عساکر، ص ٢٠٧؛ البدایة و النهایة، ج ٨، ص٢٠١؛ انساب الاشراف، ج ٣، صص ٢٢۶ - ٢٢٨؛ بحارالانوار، ج ۴۵، صص ٢٠١ - ٢٢٠.

ص:82
در جان او ریشه کرده‌ست، عشقی که زخمی‌ترین است
زخمی که از جنس گودال، اما به ژرفای دریاست
در چشم او می سراید، مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است، اما در اوج بلند است
داغی که از جنس لاله ست، در چشم اشکش شکفته ست
با سرکشی های آتش، در آب و آیینه پیداست
هم زین او واژگون است، هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد، از پای زینب همین جاست
دارد زبان نگاهش، با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب، اما پیامش به دنیاست
افتاد امام من از پای، تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز، در عرصه هایی که فرداست
(1)
امام در سن ۵۶ سالگی، در روز جمعه، دهم محرم‌الحرام سال ۶١ هجری ساعاتی بعد از نماز ظهر به شهادت رسید(2)و نقل شده است که بر پیراهن امام (ع) بیش از یکصد نشانه از ضربت شمشیر و نیزه و تیر مشاهده شد.


1- شعر از محمد علی مجاهدی.
2- مقاتل الطالبیین، ص ٧٨. بلاذری می‌گوید: «شهادت امام، روز شنبه، مصادف با عاشوراست و گفته شده روز جمعه بوده است» . انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٨٧. ابن شهر آشوب روز دوشنبه را نیز به عنوان روزی که احتمال عاشورا در آن می‌رود، نقل کرده است. مناقب، ج۴، ص ٧٧.

ص:83
بومخنف از امام صادق (ع) روایت می‌کند که بر بدن امام حسین (ع) جای ٣۴ زخم شمشیر و ٣٣ زخم نیزه دیده شده است
(1)؛ اما غیر از ضربات نیزه و شمشیر آثاری از کبودی بر تن امام خودنمایی می‌کرد که حضرت زین‌العابدین آنها را آثار بند انبان‌هایی می‌دانست که او نیمه‌شب‌ها آذوقۀ فقیران و مستمندان را در آنها قرار می‌داد.(2)


1- انساب الاشراف، ج ٣، ص ٢٠٣؛ معالم المدرستین، ج ٣، ص ١٣۵؛ الملهوف، ص ۵۴.
2- بحارالانوار، ج ۴۴، صص ١٩٠ و ١٩١.

ص:85

بعد از واقعه

اشاره

مردمی که از خداوند روی گردانده بودند تا دنیا را دریابند، از هیچ کاری رویگردان نبودند. آنها حتی در غارت لباس امام هم بر یکدیگر سبقت می‌گرفتند؛ آن‌چنان‌که عده‌ای در این غارتگری، شهرۀ عام و خاص شدند و نامشان در تاریخ ثبت شد.
فرزندان بحر بن کعب تمیمی که لباس‌های امام را از بدن مقدسش بیرون آورده بودند، بنوسراویل نامیده شدند. فرزندان آنان که بر پیکر امام اسب تاختند، بنوالسرج
(1)و فرزندان نیزه‌داری که سر امام (ع) را حمل می‌کرد، بنواسنان و فرزندان کسی که پشت سر نیزه‌دار تکبیر می‌گفت،


1- بعضی از آنها نعل اسب خود را با قیمتی گزاف به مردم فروختند و مردم غافل و تحمیق شده با افتخار آن نعل‌ها را بر پیشگاه خانه‌های خود آویزان کردند.

ص:86
بنوالمکبری لقب گرفتند. . . .
(1)
پس از غارت لباس‌های امام، سپاهیان به سوی خیمه‌ها هجوم بردند؛ لحظاتی تلخ و جانکاه که زینب کبرا بیش از همه تلخی و مخاطرات این تهاجم وحشیانه را احساس می‌کرد؛ چرا که از یک‌سو پاسبان خیمه‌ها بود و از طرف دیگر، حفظ جان برادرزاده و امام زمانش را بر عهده داشت.
دختر علی (ع) که منش و خلق و خوی کوفیان و اعراب را می‌دانست، بانگ برآورد: «ای عمر بن سعد سپاهیان خود را از تعجیل و شتاب در غارت خیمه‌ها بازدار! خود آنچه اسباب و زیورآلات است به شما واگذار می‌کنیم، مبادا دست نامحرمان به سوی خاندان رسول خدا دراز شود» .
تمامی وسایل و زیورآلات، حتی گوشواره‌های فاطمه بنت‌الحسین (ع) که یادگار امام (ع) بود، در نقطه‌ای ریخته شد و پس از آنکه زنان و کودکان در گوشه‌ای اجتماع کردند، دختر شجاع علی (ع) فریاد زد: «هرکس میل دارد وسایل دختران علی (ع) و فاطمه (علیها السلام) را بردارد، بیاید» . عده‌ای پیش آمدند و هرچه بود، غارت کردند. گروهی به


1- کنزالفوائد، کراجکی، صص ٣۴٩ و ٣۵٠.

ص:87
سوی خاندان پیامبر هجوم آوردند و چادر و مقنعه از سر ایشان کشیدند که عمر سعد آنها را از این عمل بازداشت.
(1)

حکایتی عجیب

پس از به آتش کشیده شدن خیمه‌ها، زنان و کودکان بیرون دویدند. نامردی گوشوارۀ ام‌کلثوم را به غارت برد و درحالی‌که می‌گریست، متوجۀ خلخال فاطمه دختر امام شد. وی با تعجب پرسید: «چرا گریه می‌کنی؟ !» مرد مهاجم گفت: «چگونه نگریم درحالی‌که اموال دختر رسول‌خدا (ص) را غارت می‌کنم» . فاطمه با دیدن عطوفت او گفت: «پس چنین مکن!» آن مرد گفت: «می‌ترسم که دیگری آن را بردارد» .(2)
زینب (علیها السلام) در مقابل خیمۀ علی بن الحسین (ع) ایستاده بود و از حضرت زین العابدین (ع) که بر اساس مشیت و ارادۀ آسمانی به عنوان حفظ ذخیرۀ الهی در بستر بیماری بود، مراقبت می‌کرد؛ به ناگاه مردی با چشمان آبی وارد خیمه شد و به قصد قتل و غارت، امام را به گوشه‌ای پرتاب کرد. زینب (علیها السلام) به سرعت به برادرزاده نزدیک شد و گفت: «او هرگز کشته نمی‌شود، مگر من کشته شوم» . پس


1- ر. ک: انساب الاشراف، ج ٣، ص ٢٠۴.
2- امالی، شیخ صدوق، مجلس ٣١، حدیث ٢.

ص:88
آنها دست از او کشیدند.
(1)
در این هنگام درحالی‌که زنان و فرزندان آل الله در خیام بودند، دژخیمان غارتگر بنی‌امیه درحالی‌که فریاد می‌زدند: «اَحرِقوا بُیُوتَ الظّالِمینَ!» ؛ «خیمه‌های ظالمان را بسوزانید» ، خیمه‌ها را به آتش کشیدند.
حضرت زین العابدین (ع) در تمام عمر خود از این صحنۀ عاشورا به تلخی یاد می‌کرد و با یادآوری آن محزون می‌شد و می‌گریست.(2)
پس از غارت و به آتش کشیدن خیمه‌ها به فرمان عمر سعد و در اجرای فرمان عبیدالله بن زیاد، ده نفر از سپاهیان کوفه با اسب‌های قوی‌هیکل بر بدن مطهر امام (ع) تاختند؛ به گونه‌ای که سینۀ مبارک او را درهم کوبیدند. (3)سپس درحالی‌که اجساد خاندان رسالت در صحرای کربلا پراکنده بود، عمر بن سعد فرمان جمع‌آوری کشتگان سپاه خود را داد و پس از نماز بر آنان، همگی را به خاک سپردند. (4)
عمر بن سعد در عصر روز دهم، خولی بن یزید


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣٠١.
2- حیاة الامام الحسین، ج ٣، ص ٢٩٨.
3- همان، ص ٣٠٣.
4- تاریخ ابن خلدون، ج ٢، ص ٣۶.

ص:89
اصبحی و حمید بن مسلم ازدی را برای ارائه گزارش خاتمۀ جنگ به سوی عبیدالله فرستاد
(1)و خولی که سر بریدۀ امام (ع) را همراه خود داشت، هنگامی به کوفه رسید که درهای دارالحکومه را بسته بودند و به‌ناچار بدون ملاقات با عبیدالله به سوی خانۀ خود رفت و سر پاک و مقدس امام را زیر تشتی قرار داد.
زن خولی که متوجه شد وی چیزی را زیر تشت پنهان می‌کند، از او سؤال کرد: «آن چیست؟»
خولی پاسخ داد: «چیزی برایت آورده‌ام که همیشه بی‌نیاز باشی. اکنون سر حسین (ع) در خانۀ توست» .
همسر خولی برآشفت و گفت: «وای بر تو! مردم سیم و زر به خانه می‌آورند و تو سر پسر دختر پیامبر را برایم آورده‌ای؟ ! به خدا سوگند هرگز با تو در یک خانه زندگی نمی‌کنم» و از جای خود برخاست و به صحن خانه رفت.
وی می‌گوید: «به خدا سوگند نوری را دیدم که همانند ستون از آن تشت تا آسمان به هم پیوسته بود و مرغان سفیدی را دیدم که برگرد آن تشت تا بامداد می‌چرخیدند و چون صبح شد خولی سر امام را نزد عبیدالله بن زیاد برد» .(2)


1- الملهوف، ص ۶٠.
2- تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۴۵.

ص:90
عمر بن سعد دستور داد سرهای سایر شهدا را نیز از بدن جدا کنند و بدین شرح در میان قبایل تقسیم شد:
قبیلۀ کنده که ریاست آنها با قیس بن اشعث بود، ١٣ سر.
قبیلۀ هوازن به فرماندهی شمربن ذی الجوشن، ١٢ سر.
قبیلۀ تمیم، ١٧ سر.
قبیلۀ بنی‌اسد، ١۶ سر.
قبیلۀ مذحج، ٧ سر.
سایر مردم، ١٣ سر.

وداع تلخ کاروان اهل بیت رسالت با سالار شهیدان و یاران باوفایش

سپاه بنی‌امیه بعد از واقعۀ عاشورا دو روز دیگر در کربلا توقف کرد. سپس همراه با اهل بیت عصمت، درحالی‌که علی بن الحسین همچنان بیمار بود، به سوی کوفه حرکت کردند.(1)
کاروان آمادۀ حرکت بود. گلیم‌ها بر جهاز شتران انداخته شده بود و اهل بیت امام حسین (ع) با آن همه مصیبت‌های بزرگ چاره‌ای جز ترک اجساد مطهر عزیزان


1- کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ٨١. بعضی نیز گفته‌اند بعد از عاشورا تا غروب روز یازدهم در کربلا ماندند.

ص:91
خود نداشتند. دل‌های به آتش کشیده شدۀ بانوان حرم قدس ولایت بیش از گذشته در التهاب افتاد؛ به‌جای‌گذاشتن اجساد مقدسی که هنوز در سطح بیابان کربلا پراکنده بود، برایشان کشنده و غیرقابل تحمل بود؛ به راستی که تحمل این مصیبت بسیار فراتر از توان بنی‌آدم است. هر قبیله سرهایی را که در اختیار داشت بر نیزه افراشته و در مقابل دیدگان آل پیامبر قرار داده بود و چون گام بر می‌داشتند تکبیر می‌گفتند. درحالی‌که -به قول بلاذری - با قتل امام، تکبیر و تهلیل را کشته بودند.
(1)
اسیران را از مقابل بدن‌های قطعه قطعه شدۀ شهدا عبور دادند و هر کدام با عزیزان خود به نوعی سخن گفتند. کلام زینب کرار کربلا که صبر را وامدار تحمل خویش کرد، حکایتی دیگر است؛ اولین کلام دختر قهرمان علی (ع) این است: «اللهم تقبل منا هذا القربان» (2)؛ «پروردگارا! این قربانی را از ما پذیرا باش» .
آن‌گاه جد بزرگوار خود را خطاب کرد و گفت:
یَا مُحَمَّدَاهْ صَلَّی عَلَیْکَ مَلَائِکَةُ السَّمَاءِ! هَذَا الحُسَیْنُ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ مُقَطَّعُ الْأَعْضَاءِ وَ بَنَاتُکَ سَبَایَا وَ ذُریَّتُکَ مُقتلةٌ، تَسفی علیه الصَّبا، فَابکَت کلَّ


1- انساب الاشراف، ج ٣، ص ٢١٣.
2- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣٠٧.

ص:92
عدوٍّ وَ صدیقٍ.
(1)
ای رسول خدا، ای کسی که ملائکۀ آسمان بر تو درود می‌فرستند، این حسین (ع) توست که در صحرا افتاده و در خون غلتیده و پیکر او قطعه قطعه است. ای محمد (ص) ! دختران تو اسیر شده‌اند و باد صبا بر آنها می‌وزد.
پس هر دوست و دشمنی را گریاند:
هر جا که بود آهویی از دشت پا کشید
هر جا که بود طایری از آشیان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت زیاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة البتول
رو بر مدینه کرد که یا ایها الرسول
این کشته فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پازده در خون حسین توست(2)
سپس درحالی‌که به آرامی‌می‌گریست و وقارش همه را به یاد فاطمه (علیها السلام) انداخته بود، گفت:


1- کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ٨١؛ نهایة الارب، ج ٧، ص ٢٠٠؛ وقعة الطف، ص ۵٩؛ انساب‌الاشراف، ج ٣، ص ٢٠۶.
2- ترکیب‌بند محتشم.

ص:93
یا حُزناه یا کَرباه الیومَ ماتَ جدّی رسول الله (ص) ، یا اصحابَ محمداه هؤلاء ذریةُ المصطَفی یُساقون سوقَ السَّبایا.
(1)
امروز جدم رسول خدا از دنیا رفته است. ای اصحاب پیامبر، اینها ذریه و فرزندان رسول خدا هستند که آنان را مانند اسیران می‌برند.
رفتار شکوهمند زینب در مقابل سپاهیان اموی آنها را دچار بهت کرده بود و بسیاری از آنها در مقابل بزرگی و عظمت دخت علی (ع) انگشت حیرت می‌گزیدند و عده‌ای نیز پریشان‌احوال می‌گریستند. اما دل کندن و رفتن و عالی‌ترین گوهرهای آسمانی و میوه‌های باغ بهشتی را در بیابان رها کردن، بسیار سخت است. ولی زینب دریافته است که برنامه‌ریزان تبلیغاتی دشمن درصدد تحمیل مصیبتی افزون‌تر به خاندان حسینی (ع) هستند. ازاین‌رو وقتی پریشان‌احوالی حضرت زین‌العابدین (ع) را بر بلاتکلیفی و رها ماندن اجساد شهدا دید، فرمود:
پسر برادرم، از آنچه می‌بینی نالان نباش! به خدا سوگند این پیمانی است از پیامبر خدا به جد و عمو و پدر تو. خداوند از مردم پیمان گرفته است، مردمی از همین امت که فرعون‌های زمین آنها را نمی‌شناسند، اما فرشتگان آسمان با


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵٩.

ص:94
آنها آشنایند؛ آنان این پیکرهای پاره پاره را جمع می‌کنند و در این دیار و بر فراز مرقد حسین (ع) پرچمی می‌افرازند که هرگز کهنه نخواهد شد و در گذر روزها و سال‌ها آسیب نمی‌بیند.
(1)
عجیب است که امام زین‌العابدین (ع) نیز علی‌رغم همۀ دردها و التهاب و تبی که داشت از عمه‌اش زینب غافل نبود و او بود که فرمود: «عمه‌ام شب یازدهم، نماز شب را نشسته می‌خواند» .(2)
به هر حال فاصلۀ کربلا تا کوفه را با وجود اینکه زنان و کودکان از شب عاشورا دیده بر هم ننهاده بودند و قلب‌های آنان سرشار از درد و مصیبت بود، با بستن زین‌العابدین (ع) بر مرکب، شبانه طی کردند.

دفن بدن‌های مطهر شهدا

بعد از رفتن کوفیان عده‌ای از قبیلۀ بنی‌اسد قصد تجهیز و تدفین شهدای کربلا را کردند، اما چون هیچ کدام سر بر بدن نداشتند و لباس بسیاری از آنها ربوده شده بود، قابل شاسایی نبودند. آنها متحیر مانده و به دنبال چاره‌ای


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣٠٨؛ زندگانی علی بن ابی‌طالب، سید جعفر شهیدی، ص ۵١.
2- زینب الکبری، صص ٩٠ و ٩١.

ص:95
بودند که امام سجاد (ع) به یاری آنها شتافت و به دفن بدن مطهر امام اقدام کرد.
امام درحالی‌که به شدت می‌گریست فرمود:
طُوبی لِاَرْضٍ تَضَمَّنَتْ جَسَدَکَ الطّاهِرَ، فَإِنَّ الدُّنیا بَعْدَکَ مُظْلِمَةٌ وَالْآخِرَةُ بِنُورِکَ مُشْرِقَةٌ، أَمَّا اللَّیْلُ فَمُسَهَّدُ وَ الحُزْنُ فَسَرْمَدُ، اَوْ یَخْتارَ اللهُ لِاَهْلِ بَیْتِ دارَکَ الَّتِی أَنْتَ بِها مُقِیمٌ وَ عَلَیْکَ مِنّی السّلامُ یَابْن رَسُولِ الله وَ بَرَکاتُهُ.
آفرین بر سرزمینی که پیکر طاهر تو را در خود گرفته است. دنیا پس از تو تاریک و آخرت به نور تو روشن است. دیگر شب‌ها خواب ندارم و اندوه مرا پایانی نیست، تا اینکه خداوند خاندان تو را به تو ملحق سازد و در سرای تو جای دهد. سلام من بر تو ای پسر رسول خدا، و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
سپس روی قبر نوشت:
«هذا قبرُ الحسینِ بن علیِّ بن ابی‌طالب الذی قَتَلوُهُ عَطشاناً غریباً» .
(1)
سپس علی اکبر را در پایین پای امام به خاک سپرد و آن‌گاه شهدا را در نزدیکی هم دفن کرد و در این راه بنی‌اسد همراهی کردند.


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٢۶.

ص:96
امام در هنگام دفن عباس بن علی نیز به‌شدت گریست.
(1)در مجموع به نظر می‌رسد اجساد مطهر شهدای کربلا شب دوازدهم دفن شده باشند.(2)

کوفه در انتظار اسیران

کوفه مهیای حضور کاروان خروج‌کنندگان (؟ !) بود و کوفیان که کوچه‌ها و خیابان‌ها را آب و جارو کرده بودند، دسته‌دسته و گروه‌گروه چشم به مبادی ورودی داشتند تا هر کدام در این جشن و شادمانی بزرگ سهیم باشند.
به فرمان عبیدالله بن زیاد سردر ایوان دارالاماره را گچ تازه کشیدند. سپاه امیرالمؤمنین یزید (؟ !) بر فردی که ضد حکومت شورش کرده بود غلبه یافته و نوع برخورد و رفتار کوفیان با کاروان اسرا قابل پیش‌بینی بود. سرانجام انتظار به پایان رسید. سرهای شهدا، درحالی‌که بر نیزه‌ها قرار داشت، پیشاپیش قافلۀ اسرا از طریق خیابان‌های اصلی منتهی به دارالاماره راه می‌پیمود.(3)


1- حیاة الامام الحسین، ج ٣، ص ٣٢۴. امام باقر ع نیز خاکسپاری و نماز بر امام حسین ع را از ناحیه حضرت زین العابدین ع می‌دانند. جلاء العیون، شبر، ج ٢، ص ١۶. امام رضا ع نیز همین‌گونه می‌فرماید. بحارالانوار، ج ۴٨، ص ٢٧٠.
2- الامام الحسین و اصحابه، صص ٣٨٠ - ٣٨٢.
3- به دستور عبیدالله سر مبارک امام حسین ع را به بیرون کوفه بردند و پس از آنکه بر نیزه افراشتند همراه با رئوس شهدا به کوفه بازگرداندند.

ص:97

افشاگری خاندان رسالت

سنگینی بار نگاه مردم خاندان نبوت را می‌رنجاند. آنها حدود ٢۵ سال پیش، در دوران زمامداری علی (ع) ، پنج سال زندگی با کوفیان را تجربه کرده بودند. بسیاری از زنان تماشاچی شاگردان مدرسۀ زینب بودند. اما امروز وضعیت به شکل دیگری است.
ام کلثوم فریاد زد:
یا أهل الکوفة اَما تَسْتَحُونَ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ اَنْ تَنْظُرُوا إِلی حَرَمِ النَّبی (ص) .
(1)
ای مردم کوفه از خدا و فرستادۀ او شرم نمی‌کنید که به خانواده پیامبر (ص) چشم دوخته‌اید؟
زنی پرسید: «شما اسرا از کدام طایفه هستید؟»
گفتند: «اسیران آل محمد (ص) هستیم» .(2)
در این زمان برخی از مردم برای کودکان و اسرا نان و خرما و گردو آوردند. ام کلثوم با دیدن این منظره برآشفت و گفت: «ای کوفیان صدقه بر ما خاندان حرام است. سپس نان و خرما را از دهان کودکان گرفت» . (3)
مردم شروع به گریستن کردند. امام زین العابدین (ع)


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣١٠.
2- اللهوف، ص ۶٣.
3- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣١٠.

ص:98
که دست و پایش را بسته بودند و تب رنجورش کرده بود، فرمود:
أَلا إِنَّ هؤُلاءِ یَبْکُون وَ یَتَرَجَّعُونَ مِنْ أَجْلِنا فَمَن قَتَلَنا اَذِنَ؟
این مردم برای ما اشک می‌ریزند؟ پس چه کسانی ما را کشته‌اند؟
آرام آرام فضای کوفه تغییر کرد و چون زینب کبرا سر امام (ع) را بر نیزه دید، سر خود را بر چوبۀ محمل کوبید. افکار عمومی دچار یک حیرت و سرگردانی عجیب شد. مردم گریبان‌های خود را چاک می‌زدند و مردان مانند زنان بر سر و سینه می‌زدند. حال هنگام پیامبری زینب بود. فرصتی بود تا دختر علی (ع) هنگامه برپا کند و مشعل فروزان عاشورا را به خوبی بنمایاند.
بانوی بزرگ اسلام بر سر مردم نهیب زد و چون سکوت فضا را فراگرفت، زبان به حمد و ستایش پرودگار گشود و بعد از سلام به رسول‌خدا فرمود:
أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ یَا أَهْلَ الخَتْلِ وَ الْغَدْرِ وَ الخَذْلِ أَلَا فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَ لَا هَدَأَتِ الزَّفْرَةُ إِنَّمَا مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ الَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ هَلْ فِیکُمْ إِلَّا الصَّلَفُ وَ الْعُجْبُ وَ الشَّنَفُ وَ الْکَذِبُ وَ مَلَقُ الْإِمَاءِ وَ غَمْزُ الْأَعْدَاءِ أَوْ
ص:99
کَمَرْعًی عَلَی دِمْنَةٍ أَوْ کَفِضَّةٍ عَلَی مَلْحُودَةٍ أَلَا بِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَنْ سَخِطَ اللهُ عَلَیْکُمْ وَ فِی الْعَذَابِ أَنْتُمْ خَالِدُونَ.
أَ تَبْکُونَ أَخِی؟ ! أَجَلْ وَ اللهِ فَابْکُوا فَإِنَّکُمْ أَحْرَی بِالْبُکَاءِ فَابْکُوا کَثِیراً وَ اضْحَکُوا قَلِیلًا فَقَدْ أَبْلَیْتُمْ بِعَارِهَا وَ مَنَیْتُمْ بِشَنَارِهَا وَ لَنْ تَرْحَضُوهَا أَبَداً وَ أَنَّی تَرْحَضُونَ قُتِلَ سَلِیلُ خَاتَمِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ سَیِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَلَاذُ حَرْبِکُمْ وَ مَعَاذُ حِزْبِکُمْ وَ مَقَرُّ سِلْمِکُمْ وَ آسِی کَلْمِکُمْ وَ مَفْزَعُ نَازِلَتِکُمْ وَ المَرْجِعُ إِلَیْهِ عِنْدَ مُقَاتَلَتِکُمْ وَ مَدَرَةُ حُجَجِکُمْ وَ مَنَارُ مَحَجَّتِکُمْ أَلَا سَاءَ مَا قَدَّمَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ وَ سَاءَ مَا تَزِرُونَ لِیَوْمِ بَعْثِکُم.
فَتَعْساً تَعْساً وَ نَکْساً نَکْساً لَقَدْ خَابَ السَّعْیُ وَ تَبَّتِ الْأَیْدِی وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَةُ وَ بُؤْتُمْ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الذِّلَّةُ وَ المَسْکَنَةُ.
أَ تَدْرُونَ وَیْلَکُمْ أَیَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ (ص) فَرَثْتُمْ؟ وَ أَیَّ عَهْدٍ نَکَثْتُمْ؟ وَ أَیَّ کَرِیمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ؟ وَ أَیَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُمْ؟ وَ أَیَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُمْ؟ لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً. لَقَدْ جِئْتُمْ بِهَا شَوْهَاءَ صَلْعَاءَ عَنْقَاءَ سَوْدَاءَ فَقْمَاءَ خَرْقَاءَ کَطِلَاعِ الْأَرْضِ أَوْ مِلْءِ السَّمَاءِ.
ص:100
أَ فَعَجِبْتُمْ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءُ دَماً وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزی وَ هُمْ لا یُنْصَرُونَ، فَلَا یَسْتَخِفَّنَّکُمُ المَهَلُ، فَإِنَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَا یَحْفِزُهُ الْبِدَارُ وَ لَا یُخْشَی عَلَیْهِ فَوْتُ النَّارِ، کَلَّا إِنَّ رَبَّکَ لَنَا وَ لهُمْ لَبِالْمِرْصادِ.
(1)
ای مردم کوفه، ای جماعت مکر و افسون و محروم ماندگان از غیرت و حمیت! اشک چشم‌هایتان خشک مباد و ناله‌های شما آرام نشود. مَثَل شما مثل زنی است که تار و پود بافت خود را در هم ریزد و رشته‌های آن را از هم بگسلد. شما سوگندهایتان را دستاویز فساد و نابودی خویش قرار دادید. شما چه دارید جز گزافه، غرور و دشمنی و دروغ و همانند کنیزکان خدمتکار چاپلوسی و سخن‌چینی کردن و یا همانند سبزه‌ای که از فضولات حیوانی تغذیه می‌کند و بر آن رشد می‌کند، و چون نقره‌ای که روی گورها را بدان زینت کنند، دارای ظاهری فریبنده اما درونی زشت و ناپسندید! برای خود چه بد توشه‌ای اندوخته‌اید و از پیش فرستاده‌اید تا خدای خود را به خشم آورید و عذاب همیشگی او را برای خود رقم زنید. آیا شما [پیمان شکنان] برای برادرم حسین (ع) گریه می‌کنید؟ ! گریه کنید که اشک شایستۀ شماست. بسیار گریه کنید و


1- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، صص ۴٠ و ۴١؛ الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج ٣، صص ١٣٩ - ١۴١؛ معالم المدرستین، ج ٢، صص ١۴۵ و ١۴۶؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٠٩.

ص:101
کم بخندید که این ننگ [فاجعه امویان] گریبانگیر شماست و لکۀ این ننگ تا همیشه بر دامان شما خواهد ماند؛ آن چنان لکۀ ننگی که هرگز از خود نتوانید شست.
چگونه می‌خواهید این لکۀ ننگ را پاک کنید، درحالی‌که جگرگوشه رسول خدا (ص) و سید جوانان بهشت را کشتید؟ ! همان کسی که در جنگ، سنگر و پناهگاه شما و در صلح مایۀ آرامش و التیام شما بود و نه مانند زخمی‌که با دهان خون‌آلود به روی شما بخندد. در سختی‌ها و دشواری‌ها امید شما به او بود و در ناسازگاری‌ها و ستیزها به او روی می‌کردید.
بدانید توشۀ راهی که برای سفر [آخرت] خود فرستادید، بد توشه‌ای است و بار گناهی که تا روز قیامت بر دوش‌های شما سنگینی خواهد کرد، گناهی بس بزرگ و ناپسند است.
نابود شوید آن هم چه نابودی‌ای! پرچمتان سرنگون باد آن هم چه سرنگونی‌ای! تلاشتان جز ناامیدی ثمر نداد و دست‌های شما بریده شد و کالایتان [حتی در دنیا] زیان کرد. خشم الهی را بر خود خریدید و ذلت و سرافکندگی شما حتمی شد.
آیا می‌دانید که چه جگری از رسول خدا شکافتید؟ و چه پیمانی گسستید؟ و چگونه پرده‌نشینان حرم را از پرده
ص:102
بیرون کشیدید؟ و چه حرمتی از آنها دریدید؟ و چه خون‌هایی ریختید؟ کاری بسیار شگفت‌انگیز انجام دادید؛ آن‌چنان شگفت که نزدیک است از هراس آن، آسمان‌ها از هم بپاشد و زمین‌ها بشکافد و کوه‌ها از هم فرو ریزد! چه مصیبتی بس دشوار و جانفرسا و طاقت‌سوز و شوم و درهم پیچیدۀ پریشانی که از آن راه گریزی نیست و در بزرگی و وسعت همانند درهم فشردگی زمین و آسمان است.
آیا در شگفت می‌شوید اگر از چشم آسمان خون ببارد؟ هیچ کیفری از مجازات آخرت برای شما خوارکننده‌تر نیست و آنان (سران بنی‌امیه) دیگر از هیچ طرفی یاری نخواهند شد. این مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتابزدگی در کارها پاک و منزه است و از پایمال‌شدن خون [بی‌گناه] حراست می‌کند و در کمین ما و شماست.
مردم حیرت‌زدۀ کوفه دست‌هایشان را به دندان می‌گزیدند، پنداشتی بار دیگر عاشورا آفریده شده و مردم در معرض سخت‌ترین مجازات‌های الهی قرار گرفته‌اند.
آن‌گاه زینب کبرا این ابیات را قرائت کرد:
ماذا تَقُولُونَ اِذْ قالَ النَّبِیُّ لَکُمْ ماذا صَنَعْتُمْ وَ اَنْتُمْ آخِرُ الْاُمَمِ
ص:103
بِاَهْلِ بَیْتِی وَ اَوْلادِی وَ تَکْرُمَتِی
چه خواهد گفت آن‌گاه که رسول خدا (ص) از شما سؤال کند: این چه کاری بود که انجام دادید درحالی‌که شما امت آخرین بودید؟ !
به اهل بیت، فرزندان و پرده‌نشینان حرم من بنگرید که گروهی اسیر شما شده‌اند و گروهی دیگر در خون خود غوطه‌ور هستند.
پاداش من که نیکخواه شما بودم چنین نبود که در حق خاندانم جفا کنید.
بیم آن دارم که عذابی بر شما فرود آید مانند عذابی که قوم ارم را به نابودی کشاند.
سخنان زینب خاطره و یاد علی (ع) را در یادها زنده کرد.
زینب ای شیرازۀ ام الکتاب
ص:104
خطبه‌هایت کرد ای اخت الولی
راستی را کار شمشیر علی
جان از تن ها برده ای از اسکتوا
ای تو روح آیه لاتقنطوا
چون شنید آوای خشمت را جرس
شد تهی از خویش و افتاد از نفس
باز گوای جان شیرین علی
داستان درد دیرین علی
(1)
امام سجاد (ع) به تسلای عمۀ سادات آمد و فرمود:
عمه جان آرام باشید. آنان که مانده‌اند باید از رفتگان خود عبرت گیرند و خدای را سپاس که تو عالمۀ غیرمعلمه‌ای و نیاموخته خردمندی و گریه و زاری ما، رفتگان را باز نمی‌گرداند.
آن‌گاه امام، خود خیمه‌ای برپا کرد و به‌تنهایی، اهل بیت را از مرکب‌ها فرود آورد و در خیمه مستقر کرد.(2)
حال و هوای کوفه به صورتی درآمده بود که هیچ کس مردم را مانند آن روز چنین پریشان و نالان ندیده بود و حال نوبت شیرزنی دیگر بود، تا بر رسوایی خاندان شیطانی بنی‌امیه بیفزاید. پس فاطمۀ صغرا (3)لب به سخن گشود و گفت:


1- شعر محمد علی مجاهدی.
2- الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٠٩.
3- بعضی ایشان را از اولاد امام علی ع دانسته‌اند و گروهی او را دختر امام حسین ع . اما جمله متن خطبه وی خطاب به مردم کوفه دلالت می‌کند که آن حضرت دختر امام حسین است «کما قتلتم جدنا بالامس» که مراد و منظور علی ع است.

ص:105
الحَمْدُ لِلهِ عَدَدَ الرَّمْلِ وَ الحَصَی وَ زِنَةَ الْعَرْشِ إِلَی الثَّرَی أَحْمَدُهُ وَ أُؤْمِنُ بِهِ وَ أَتَوَکَّلُ عَلَیْهِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ أَوْلَادَهُ ذُبِحُوا بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَیْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ.
أَللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَرِیَ عَلَیْکَ الْکَذِبَ وَ أَنْ أَقُولَ خِلَافَ مَا أَنْزَلْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَخْذِ الْعُهُودِ لِوَصِیِّهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) المَسْلُوبِ حَقُّهُ المَقْتُولِ مِنْ غَیْرِ ذَنْبٍ کَمَا قُتِلَ وُلْدُهُ بِالْأَمْسِ فِی بَیْتٍ مِنْ بُیُوتِ اللهِ وَ بِهَا مَعْشَرٌ مُسْلِمَةٌ بِأَلْسِنَتِهِمْ تَعْساً لِرُءُوسِهِمْ مَا دَفَعَتْ عَنْهُ ضَیْماً فِی حَیَاتِهِ وَ لَا عِنْدَ مَمَاتِهِ حَتَّی قَبَضْتَهُ إِلَیْکَ مَحْمُودَ النَّقِیبَةِ طَیِّبَ الضَّرِیبَةِ مَعْرُوفَ المَنَاقِبِ مَشْهُورَ المَذَاهِبِ لَمْ تَأْخُذْهُ فِیکَ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ لَا عَذْلُ عَاذِلٍ هَدَیْتَهُ یَا رَبِّ لِلْإِسْلَامِ صَغِیراً وَ حَمِدْتَ مَنَاقِبَهُ کَبِیراً وَ لَمْ یَزَلْ نَاصِحاً لَکَ وَ لِرَسُولِکَ (ص) حَتَّی قَبَضْتَهُ إِلَیْکَ زَاهِداً فِی الدُّنْیَا غَیْرَ حَرِیصٍ عَلَیْهَا رَاغِباً فِی الْآخِرَةِ مُجَاهِداً لَکَ فِی سَبِیلِکَ رَضِیتَهُ فَاخْتَرْتَهُ وَ هَدَیْتَهُ إِلَی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ.
أَمَّا بَعْدُ یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ یَا أَهْلَ المَکْرِ وَ الْغَدْرِ وَ الخُیَلَاءِ إِنَّا أَهْلُ بَیْتٍ ابْتَلَانَا اللهُ بِکُمْ وَ ابْتَلَاکُمْ بِنَا فَجَعَلَ بَلَاءَنَا حَسَناً وَ جَعَلَ عِلْمَهُ عِنْدَنَا وَ فَهْمَهُ لَدَیْنَا فَنَحْنُ عَیْبَةُ عِلْمِهِ وَ وِعَاءُ فَهْمِهِ وَ حِکْمَتِهِ وَ حُجَّتُهُ فِی الْأَرْضِ فِی بِلَادِهِ لِعِبَادِهِ أَکْرَمَنَا اللهُ بِکَرَامَتِهِ وَ فَضَّلَنَا بِنَبِیِّهِ (ص) عَلَی
ص:106
کَثِیرٍ مِنْ خَلْقِهِ تَفْضِیلًا فَکَذَّبْتُمُونَا وَ کَفَّرْتُمُونَا وَ رَأَیْتُمْ قِتَالَنَا حَلَالًا وَ أَمْوَالَنَا نَهْباً کَأَنَّا أَوْلَادُ التُّرْکِ أَوْ کَابُلَ کَمَا قَتَلْتُمْ جَدَّنَا بِالْأَمْسِ وَ سُیُوفُکُمْ تَقْطُرُ مِنْ دِمَائِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ لِحِقْدٍ مُتَقَدِّمٍ قَرَّتْ بِذَلِکَ عُیُونُکُمْ وَ فَرِحَتْ بِهِ قُلُوبُکُمْ اجْتِرَاءً مِنْکُمْ عَلَی اللهِ وَ مَکْراً مَکَرْتُمْ وَ اللهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ فَلَا تَدْعُوَنَّکُمْ أَنْفُسُکُمْ إِلَی الجَذَلِ بِمَا أَصَبْتُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَ نَالَتْ أَیْدِیکُمْ مِنْ أَمْوَالِنَا فَإِنَّ مَا أَصَابَنَا مِنَ المَصَائِبِ الجَلِیلَةِ وَ الرَّزَایَا الْعَظِیمَةِ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرٌ لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ.
تَبّاً لَکُمْ فَانْظُرُوا اللَّعْنَةَ وَ الْعَذَابَ، فَکَأَنْ قَدْ حَلَّ بِکُمْ وَ تَوَاتَرَتْ مِنَ السَّمَاءِ نَقِمَاتٌ فَیُسْحِتُکُمْ بِمَا کَسَبْتُمْ وَ یُذِیقُ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ، ثُمَّ تَخْلُدُونَ فِی الْعَذَابِ الْأَلِیمِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِمَا ظَلَمْتُمُونَا أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظَّالِمِینَ، وَیْلَکُمْ أَ تَدْرُونَ أَیَّةُ یَدٍ طَاعَنَتْنَا مِنْکُمْ، أَوْ أَیَّةُ نَفْسٍ نَزَعَتْ إِلَی قِتَالِنَا، أَمْ بِأَیَّةِ رِجْلٍ مَشَیْتُمْ إِلَیْنَا تَبْغُونَ مُحَارَبَتَنَا، قَسَتْ قُلُوبُکُمْ وَ غَلُظَتْ أَکْبَادُکُمْ وَ طُبِعَ عَلَی أَفْئِدَتِکُمْ وَ خُتِمَ عَلَی سَمْعِکُمْ وَ بَصَرِکُمْ، وَ سَوَّلَ لَکُمُ الشَّیْطَانُ وَ أَمْلَی لَکُمْ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِکُمْ غِشَاوَةً فَأَنْتُمْ لَا تَهْتَدُونَ.
تَبّاً لَکُمْ یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ کَمْ تِرَاتٍ لِرَسُولِ اللهِ (ص) قِبَلَکُمْ وَ ذُحُولَهُ لَدَیْکُمْ ثُمَّ غَدَرْتُمْ بِأَخِیهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع)
ص:107
جَدِّی، وَ بَنِیهِ عِتْرَةِ النَّبِیِّ الطَّیِّبِینَ الْأَخْیَارِ وَ افْتَخَرَ بِذَلِکَ مُفْتَخِرٌ فَقَالَ:
نَحْنُ قَتَلْنَا عَلِیّاً وَ بنی‌عَلِیٍّ
فَقَالَتْ بِفِیکَ أَیُّهَا الْقَائِلُ الْکَثْکَثُ وَ لَکَ الْأَثْلَبُ افْتَخَرْتَ بِقَتْلِ قَوْمٍ زَکَّاهُمُ اللهُ وَ طَهَّرَهُمْ وَ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ فَاکْظَمْ وَ أَقْعِ کَمَا أَقْعَی أَبُوکَ وَ إِنَّمَا لِکُلِّ امْرِئٍ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ حَسَدْتُمُونَا وَیْلًا لَکُمْ عَلَی مَا فَضَّلَنَا اللهُ.
فَمَا ذَنْبُنَا أَنْ جَاشَ دَهْراً بُحُورُنَا وَ بَحْرُکَ سَاجٍ لَا یُوَارِی الدَّعَامِصَا
ذلِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور.
خداوند را به شمار ریگ‌ها و تعداد شن‌ها سپاس می‌گویم و او را به عظمت و سنگینی عرش تا فرش ستایش می‌کنم. به او ایمان آورده‌ام و بر او توکل می‌کنم و شهادت می‌دهم که معبودی جز خداوند یگانه نیست و محمد (ص) بنده و فرستادۀ اوست. همان پیامبری که فرزندان او را «تشنه» در کنار فرات ذبح کردند، با آنکه آنان کسی را نکشته بودند تا مورد انتقام و قصاص قرار گیرند. خداوندا به تو پناه می‌برم از اینکه سخنی را به دروغ و ناروا به تو نسبت دهم
ص:108
و برخلاف آنچه نازل کرده‌ای سخنی را به زبان آورم. پیامبر تو برای جانشین خود علی بن ابی‌طالب (ع) پیمان گرفت، ولی حق او را غصب کردند و او را بی‌گناه کشتند؛ همان‌گونه که دیروز فرزند او را در خانه‌ای از خانه‌های خدا شهید کردند؛ آنان که به زبان مسلمان بودند، که نابود باد این مسلمانی.
[این مردم] هیچ‌گاه، در هنگام حیات و لحظۀ رحلت، علی (ع) را یاری نکردند تا او را به جوار رحمت خود فراخواندی که او اخلاقی پسندیده و نهادی پاک و زیبنده داشت و فضایلش شهرۀ خاص و عام بود و روش او واضح و آشکار. از نکوهش نمی‌هراسید و از ملامت احدی نمی‌ترسید. پدرم را از کودکی به اسلام هدایت فرمودی، و در بزرگی وی را خلق و خوی نیکو دادی و مناقبش را ستودی و او با تو و فرستاده‌ات رفتاری از سر خلوص و صدق داشت، تا او را هم به جوار رحمتت فراخواندی. او هیچ علاقه و رغبتی به دنیا نداشت و آزمند آن نبود، بلکه تمایل او به سوی آخرت بود. در راه تو آن‌چنان مجاهده کرد که او را برگزیدی و به راه راست هدایت کردی.
هان ای مردم کوفه، ای اهالی نیرنگ و بی‌وفایی و خودخواهی! ما خاندانی هستیم که خدا ما را به شما و شما را به وسیلۀ ما مورد آزمون خویش قرار داد. ما از عهدۀ
ص:109
امتحان الهی به نیکی برآمدیم و خداوند دانش و حکمت خود را به ما کرامت فرمود و ما نگهبان خزانه‌های او هستیم و همان حجتی هستیم که او بر بندگان خود گمارده است. ما را به کرامت خود گرامی داشت و به سبب پیامبر خود محمد (ص) بر بسیاری از آفریدگانش برتری بخشید. اما شما ما را تکذیب کردید و ناسپاسی ورزیدید. ریختن خون ما را حلال و غارت اموالمان را مباح دانستید؛ گویی ما از نسل ترک و تاتاریم!
دیروز نیای بزرگ ما را کشتید و [اکنون] از شمشیرهای شما خون ما می‌چکد. به خاطر کینه‌هایی که از ما در سینه داشتید چشمتان روشن شد و دل‌هایتان شادمان گردید. شما به خداوند جهانیان تهمت زدید و با او از در نیرنگ وارد شدید و همانا نیرنگ خدا از شما بیشتر و کارسازتر است. از ریختن خون ما و غارت اموالمان شاد نباشید؛ زیرا این مصیبتی که بر ما فرود آمد سرنوشتی بود که در کتاب «مشیت خداوندی» و پیش از آفرینش رقم خورده بود و این امر برای خدا کاری آسان است تا شما به آنچه از دست رفته است اندوهناک نباشید و به آنچه شما را عنایت فرمود خشنود نشوید و خداوند دوست ندارد کسی را که بر خود ببالد.
نابود شوید و در انتظار کیفر الهی باشید که گویی دارد از
ص:110
راه می‌رسد، و بلاهای آسمانی مدام بر شما خواهد بارید و شما را نابود و در همین دنیا به جان یکدیگر خواهد انداخت و در روز رستاخیز هم در عذاب جاودانۀ الهی خواهید بود؛ زیرا درباره ما به ناحق ستم کردید و لعن و نفرین خدا بر ستمگران باد.
وای بر شما! آیا می‌دانید با کدامین دست به ما ستم کردید و با کدامین هیئت به ریختن خون ما راضی شدید و با کدامین پا در نبرد با ما مبارزه کردید؟ ! دل‌های شما سخت و جگرهایتان پر از خشم و نفرت و آلودگی است و دل‌ها و چشم‌ها و گوش‌های شما را مهر زده‌اند!
ابلیس تمام زشتی‌ها را در نظر شما زیبا و شما را به آنها امیدوار کرد و بر روی چشم‌های شما پرده‌ای کشید که اکنون راه را نمی‌شناسید.
ای مردم کوفه! نابود شوید که شما را با رسول خدا (ص) دشمنی‌ها و کینه‌هایی است که اکنون درصدد انتقام کشیدن از او برآمدید. سپس با برادر رسول خدا، علی بن ابی‌طالب - نیای بزرگوار ما - و همچنین با فرزندان او که عترت پیامبر و از برگزیدگان و پاکان بودند، بی‌وفایی کردید (تا آنجا که) یکی از شما بر خود ببالد و این شعر را بگوید:
«ما علی (ع) و فرزندان او را با نیزه‌ها و شمشیرهای هندی کشتیم و زنان آنها را همانند اسیران ترک به اسارت
ص:111
گرفتیم و با آنان جنگیدیم و به قتل رساندیم» . خاک بر دهان تو باد (گویندۀ شعر) آیا به کشتار گروهی به خود می‌بالی که خداوند آنها را پاکیزه و طیب می‌شناسد و آنان را از هر آلودگی و پلیدی امان داده است؟ ! آری در این غم همانند پدرت بسوز و چون سگ خود را بر زمین بسای که برای هر کس همان چیزی است که از پیش فرستاده است. وای بر شما که نسبت به والایی و برتری ما که خداوند عنایت فرموده است، حسد می‌ورزید!
گناه ما چیست اگر دریاهای «حکمت و دانش» ما سراسر جهان را فراگرفت، ولی دریای تو چنان کوچک است که حتی یک حیوان کوچک دریایی را نمی‌پوشاند؟ ! و این فضل خداست و بر هر که اراده کند می‌بخشد و هر کس را خداوند نوری برایش قرار نداده هیچ‌گاه روشنی نخواهد داشت.
مردم با شنیدن سخنان کوبنده، رسا و حکمیانۀ فاطمۀ صغرا درحالی‌که به‌شدت می‌گریستند، گفتند: «ای دختر پاکان! بس است که دل‌هایمان را به آتش کشیدی و سینه‌های ما را برافروختی و درونمان را گداختی» و فاطمه لب از سخن فروبست
(1)تا ام‌کلثوم دختر علی (ع) رشتۀ کلام را به دست گیرد.
او نیز که پروردۀ مکتب علی (ع) و همراز و همنوای


1- الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٠۴.

ص:112
همیشگی زینب بود، چنین گفت:
یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ! سَوْأَةً لَکُمْ خَذَلْتُمْ حُسَیْناً وَ قَتَلْتُمُوهُ وَ انْتَهَبْتُمْ أَمْوَالَهُ وَ وَرِثْتُمُوهُ، وَ سَبَیْتُمْ نِسَاءَهُ وَ نَکَبْتُمُوهُ؟ ! فَتَبّاً لَکُمْ وَ سُحْقاً. وَیْلَکُمْ أَ تَدْرُونَ أَیَّ دَوَاهٍ دَهَتْکُمْ؟ وَ أَیَّ وِزْرٍ عَلَی ظُهُورِکُمْ حَمَلْتُمْ؟ وَ أَیَّ دِمَاءٍ سَفَکْتُمُوهَا؟ وَ أَیَّ کَرِیمَةٍ أَهتَضَمْتُموها؟ وَ أَیَّ صِبْیَةٍ سَلَبْتُمُوهَا؟ وَ أَیَّ أَمْوَالٍ نَهَبْتُمُوهَا؟ قَتَلْتُمْ خَیْرَ رِجَالاتٍ بَعْدَ النَّبِیِّ وَ نُزِعَتِ الرَّحْمَةُ مِنْ قُلُوبِکُمْ، أَلَا حِزْبُ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ وَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخاسِرُون.
ای اهالی کوفه! سیمای شما زشت و ناپسند باد که حسین (ع) را تنها گذاشتید و او را کشتید و اموال او را به غارت بردید، آن‌چنان‌که گویی آن اموال از راه ارث به شما رسیده است. پرده‌نشینان حرم او را اسیر کردید و مورد شکنجه و آزار قرار دادید.
نابود شوید! آیا می‌دانید چه وزر و وبالی را گردن گرفتید؟ ! و چه گناه سنگینی را بر دوش کشیدید؟ ! و چه خون‌هایی ریختید؟ ! و چه بانوان گران‌قدری را داغدار کردید؟ ! و چه اموالی را به تاراج بردید؟ ! مردانی را از دم تیغ گذراندید که بعد از رسول خدا (ص) بهترین‌ها بودند و آن‌چنان‌که گویی عاطفه و مهربانی در دل‌های شما ریشه‌کن شده است. آگاه باشید که حزب خدا پیروز و حزب شیطان زیانکار است.
ص:113
حضرت زین العابدین (ع) پس از سخنان ام کلثوم با اشاره، مردم را به سکوتی بهت‌آور فرو برد و پس از ثنای الهی و درود بر رسول خدا (ص) فرمود:
أَیُّهَا النَّاسُ! مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی، وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی فَأَنَا عَلِیُّ بْنُ الحُسَیْنِ المَذْبُوحِ بِشَطِّ الْفُرَاتِ مِنْ غَیْرِ ذَحْلٍ وَ لَا تِرَاتٍ، أَنَا ابْنُ مَنِ انْتُهِکَ حَرِیمُهُ وَ سُلِبَ نَعِیمُهُ وَ انْتُهِبَ مَالُهُ وَ سُبِیَ عِیَالُهُ، أَنَا ابْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً، فَکَفَی بِذَلِکَ فَخْراً.
أَیُّهَا النَّاسُ! نَاشَدْتُکُمْ بِاللهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّکُمْ کَتَبْتُمْ إِلَی أَبِی وَ خَدَعْتُمُوهُ، وَ أَعْطَیْتُمُوهُ مِنْ أَنْفُسِکُمُ الْعَهْدَ وَ الْمِیثَاقَ وَ الْبَیْعَةَ ثُمَّ قَاتَلْتُمُوهُ وَ خَذَلْتُمُوهُ؟ فَتَبّاً لَکُمْ مَا قَدَّمْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ سُوءً لِرَأْیِکُمْ، بِأَیَّةِ عَیْنٍ تَنْظُرُونَ إِلَی رَسُولِ اللهِ (ص) یَقُولُ لَکُمْ: قَتَلْتُمْ عِتْرَتِی وَ انْتَهَکْتُمْ حُرْمَتِی فَلَسْتُمْ مِنْ أُمَّتِی.
ای مردم، هر کس که مرا می‌شناسد می‌داند که من کیستم، و آن کس که مرا نمی‌شناسد، من علی (ع) فرزند حسین (ع) هستم که او را کنار فرات بدون هیچ گناهی از دم تیغ گذراندند. من فرزند کسی هستم که پردۀ حریم حرمت او را دریدند و اموالش را به غارت بردند و افراد خانواده‌اش را به زنجیر کشیدند. من فرزند کسی هستم که او را به زاری کشتند و این افتخار ما را کفایت می‌کند.
ص:114
ای مردم، شما را به خدا سوگند، آیا به یاد می‌آورید که به پدرم نامه نوشتید، ولی با او نیرنگ کردید؟ ! با او پیمان بستید و بیعت کردید، ولی او را تنها گذاشتید؟ ! و با او به پیکار نیز پرداختید؟ !
خدا شما را بکشد که بد توشه‌ای برای خود فرستادید و رأی شما زشت و ناپسند بود. به من بگویید با کدام چشم به دیدار رسول خدا می‌روید، هنگامی‌که بگوید: شما عترت مرا کشتید، حریم حرم مرا شکستید. پس دیگر شما از امت من نیستید!
چون سخنان امام به اینجا رسید مردم یکدیگر را توبیخ می‌کردند و هر کدام به‌شدت ناله سر می‌دادند. سپس امام مردم را به پذیرش نصایح خود فراخواند و مردم بدسابقه و پیمان‌شکن کوفه نیز آمادگی خود را برای اجرای اوامر امام اعلام کردند.
اما امام سجاد (ع) فرمود:
هَیْهَاتَ أَیُّهَا الْغَدَرَةُ المَکَرَةُ! حِیلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ شَهَوَاتِ أَنْفُسِکُمْ، أَتُرِیدُونَ أَنْ تَأْتُوا إِلَیَّ کَمَا أَتَیتُمْ إِلَی آبَائِی مِنْ قَبْلُ؟ ! کَلَّا وَ رَبِّ الرَّاقِصَاتِ إِلَی مِنًی، فَإِنَّ الجُرْحَ لمَّا یَنْدَمِلْ، قُتِلَ أَبِی بِالْأَمْسِ وَ أَهْلُ بَیْتِهِ مَعَهُ، فَلَمْ یَنْسَنِی ثُکْلُ رَسُولِ اللهِ (ص) وَ ثُکْلُ أَبِی وَ بنی‌أَبِی وَ جَدِّی شَقَّ لَهَازِمِی وَ مَرَارَتُهُ بَیْنَ حَنَاجِرِی وَ حَلْقِی، وَ غُصَصُهُ
ص:115
تَجْرِی فِی فِرَاشِ صَدْرِی، وَ مَسْأَلَتِی أَنْ لَا تَکُونُوا لَنَا وَ لَا عَلَیْنَا.
هیهات! ای بی‌وفایان نیرنگ‌باز! میان شما و خواسته‌هایتان پرده‌ای کشیده شده است. آیا درصدد هستید با من نیز مانند پدرانم رفتار کنید؟ ! هرگز چنین نخواهد شد.
به خدای راقصات
(1)به سوی منا سوگند که هنوز قلبم از آن زخم بزرگی که دیروز از قتل‌عام پدرم و فرزندان و یارانش بر آن وارد ساختید، التیام نیافته است. هنوز داغ رحلت رسول خدا را فراموش نکرده بودم که درد و مصیبت‌های پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم موی سر و صورت مرا سپید کرد و هنوز مزۀ تلخ آن را در گلوی خود احساس می‌کنم و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسۀ سینۀ من مانده است. نصیحت و خواستۀ من از شما این است که نه از ما حمایت کنید و نه با ما به جنگ بپردازید.
امام سخنان خود را با ابیات زیر خاتمه داد:
لَا غَرْوَ أَنْ قُتِلَ الحُسَیْنُ وَ شَیْخُهُ


1- شترانی که زائران خانه خدا را از مکه به منا و عرفات می‌بردند.

ص:116
قَتِیلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ نَفْسِی فِدَاؤُهُ جَزَاءُ الَّذِی أَرْدَاهُ نَارُ جَهَنَّمَا
(1)
شگفت‌آور نیست اگر حسین (ع) کشته شد، پدر بزرگوارش که از حسین (ع) بهتر بود نیز کشته شد.
شادمان نباشید بر این مصیبتی که بر حسین (ع) وارد آمد که این مصیبتی بزرگ است.
جانم فدای آنکه در کنار نهر فرات به شهادت رسید، کیفر آن کس که او را کشت آتش جهنم است.

در بارگاه ابن زیاد

گویا جاسوسان، خبر خطبه‌های خاندان حسین (ع) ، خصوصاً گفت‌وگوی زینب با مردم کوفه را به دستگاه حکومت منتقل کرده بودند و عبیدالله بن زیاد نیز همانند سیره و روش تمامی‌حاکمان خود، تصمیم گرفت گوشه‌ای از قدرت جهنمی‌اش را به اهل بیت مصیبت‌دیدۀ پیامبر (ص) بنمایاند. قصر تازه تعمیر شدۀ ابن زیاد میزبان کسانی بود که در دربار عام او حضور داشتند. گردانندگان مجلس عام خیانت بنی‌امیه در کوفه، سران نظامی سپاه عمر سعد را در جایگاهی ویژه مستقر کردند و سرهای مقدس شهیدان


1- الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١١٧؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١١٢. ترتیب خطبه نیز بر اساس ترتیب علامه مجلسی آمده است.

ص:117
کربلا را نیز همان‌گونه که بر نیزه قرار داشت در اطراف مجلس قرار دادند و بر محفل عبیدالله محیط بودند
(1)و سر مبارک امام حسین (ع) نیز در مقابل عبیدالله زیاد قرار داشت و او با چوب بر لب و دندان‌های امام ضربه می‌زد و می‌گفت: «ای حسین! چه دندان‌های زیبایی داری! چقدر زود پیر شدی! ای اباعبدالله! بالأخره جنگ بدر را تلافی کردیم» .(2)
سرانجام اسرای اهل بیت را در حالی به قصر عبیدالله وارد کردند که از هر لحاظ تمهیدی برای تحقیر خاندان وحی پیش‌بینی شده بود. زینب درحالی‌که لباس کهنه‌ای به تن داشت وارد مجلس شد و در گوشه‌ای از قصر نشست و تعدادی از زنان نیز در اطراف او نشستند.
عبیدالله که احتمالاً عمۀ سادات را شناخته بود با تکبر پرسید: «این زن کیست؟» زینب (علیها السلام) به او پاسخ نداد. بار دیگر سؤال خود را تکرار کرد. اما پاسخ نشنید. بار سوم نیز پرسید.
دختر گرامی علی (ع) ، بی‌اعتنا به او، سکوت پیشه ساخت و بدین‌سان هیبت پوشالی و شیطانی عبیدالله بن


1- وقعة الطف، ص ٢۶٠.
2- تهذیب تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۴، ص ٣۴٣؛ لواعج الاشجان، ص۴٠٠.

ص:118
زیاد با شمشیر سکوت زینب فرو ریخت و رفتار مدبرانۀ زینب، والی کوفه را در موضع انفعال قرار داد. بالأخره یکی از زنان گفت: «این زینب (علیها السلام) ، دختر فاطمه (علیها السلام) است» .
عبیدالله که غرور و شخصیت خود را با بی‌اعتنایی زینب متلاشی می‌دید با خشم گفت: «سپاس خداوندی را که شما را رسوا کرد و کشت و گفته‌های شما را دروغ گردانید» .
زینب (علیها السلام) با آرامش و صلابت فراوان گفت:
الحَمْدُ لِلهِ الَّذِی أَکْرَمَنَا بِنَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ (ص) وَ طَهَّرَنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهِیراً وَ إِنَّمَا یَفْتَضِحُ الْفَاسِقُ وَ یَکْذِبُ الْفَاجِر.
(1)
خدای را سپاس که ما را با فرستادۀ خود محمد (ص) گرامی داشت و ما را از پلیدی‌ها پاک گردانید. فاسق است که رسوا می‌گردد و نابکار است که دروغ می‌گوید و او ما نیستیم، بلکه دیگری است.
ابن زیاد گفت: «کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟» زینب که صلابت حیدر (ع) و استحکام زهرا (علیها السلام) را به نمایش گذارده بود، به آرامی گفت:
مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً، هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣٢٣؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣۴٩؛ الفتوح، ج٣، ص ١۴٢؛ نهایةالارب، ج ٧، ص ٢٠٠.

ص:119
فَبَرَزُوا إِلَی مَضَاجِعِهِمْ وَ سَیَجْمَعُ اللهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ، فَتُحَاجُّونَ وَ تُخَاصَمُونَ، فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ یَوْمَئِذٍ! ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ یَا ابْنَ مَرْجَانَةَ.
(1)
جز زیبایی ندیده‌ام! شهادت برای آنها مقدر شده بود و به سوی جایگاه ابدی خویش رفتند و به زودی خداوند آنان و تو را فراهم آورد و میان شما داوری کند و از تو خونخواهی نماید. در آن روز خواهی دید چه کسی پیروز است. مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه.
جملات محکم زینب بساط فخرفروشی و استکبار رسوای عبیدالله را آن‌چنان در هم کوفت که وی بدون اراده به سوی زینب کبرا هجوم برد. (2)اما عمرو بن حریث او را آرام کرد.
عبیدالله بار دیگر خطاب به زینب (علیها السلام) گفت: «خداوند قلبم را به کشتن حسین (ع) و خاندان تو تسلا داد» .
این کنایه جان زینب را آزرد و او که تصویر نجابت و استقامت، و پیامبر مقتدر عاشورا بود، با دلی سرشار از عاطفه و حزن فرمود:
لَعَمْرِی لَقَدْ قَتَلْتَ کَهْلِی وَ أَبَدْتَ أَهْلِی وَ قَطَعْتَ


1- الفتوح، ج ٣، ص ١۴٢؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ۴٢؛ وقعةالطف، ص ٢۶٢.
2- مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، ص ٢٢.

ص:120
فَرْعِی وَ اجْتَثَثْتَ أَصْلِی، فَإِنْ کانَ هذا شفاؤکَ فَقَد اشْتَفَیْتَ.
به جانم سوگند که سالار مرا کشتی و شاخه‌های زندگی‌ام را بریدی و ریشه‌ام را از جا کندی. پس اگر اینها تو را تسلا می‌دهد، دل خوش دار!
عبیدالله گفت: «این زن سخنان موزون و هماهنگ بر زبان می‌آورد. پدرش نیز چنین بود و کلمات را آهنگین بیان می‌کرد» . زینب (علیها السلام) فرمود: «زن را با سجع‌گویی چه کار؟ ! آنچه گفتم سوز سینه‌ام بود»
(1)
عبیدالله که در مقابل سخنان زینب درمانده شده بود، روی خود را به سوی علی بن الحسین (ع) برگرداند و پرسید: «چه نام داری؟»
امام (ع) فرمود: «علی بن الحسین هستم» .
عبیدالله گفت: «مگر خداوند علی بن الحسین را نکشت؟ !»
امام فرمود: «مرا برادری بود که او هم علی نام داشت و شما او را کشتید» .(2)
عبیدالله گفت: «بلکه خداوند او را کشت» .
امام (ع) فرمود:


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١١۵؛ وقعة الطف، ص ٢۶٢.
2- الفتوح، ج ٢، ص ١۴٣؛ طبقات کبری، ابن سعد، ج ۵، صص ١۶٣ و ١۶۴.

ص:121
اللهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها (زمر: ۴١)
خداوند جان‌ها را به هنگام مرگ آنها، و نیز آن را که نمرده است، در خوابش می‌گیرد.
عبیدالله که از پاسخ حضرت سجاد (ع) بسیار خشمگین شده بود، گفت: «پاسخ مرا با جسارت می‌دهی: او را ببرید و گردن بزنید!»
زینب کبرا چون اوضاع را چنین دید، امام را در آغوش کشید و گفت: «ای پسر زیاد هر چه از ما خون ریختی بس است؛ به خدا از او جدا نمی‌شوم. اگر قصد کشتن او را داری مرا نیز با او بکش!»
عبیدالله گفت: «خویشاوندی چه شگفت‌انگیز است. این زن دوست دارد که با برادرزاده‌اش کشته شود. گمان می‌کنم این جوان به همین بیماری درگذرد. او را رها کنید!»
(1)حضرت زین‌العابدین (ع) گفت:
اَبِا لْقَتْلِ تُهَدِّدُنِی یَابْنَ زِیاد؟ ! اما عَلِمْتَ اَنَّ الْقَتْلَ لَنا عادِةٌ وَ کَرامَتُنا شَهادَةٌ.
مرا از مرگ می‌ترسانی؟ ! مگر نمی‌دانی کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا را کرامت می‌دانیم؟ !
عبیدالله که از برگزاری چنین مجلسی بسیار پشیمان و


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١١۶.

ص:122
سرخورده بود و فرمان داد تا اهل بیت را به خانه‌ای در نزدیکی مسجد اعظم ببرند. آن‌گاه توسط قاصدان خبر شهادت امام حسین (ع) را در هر جا منتشر کرد
(1)و برای جلوگیری از هرگونه شورش از مردم خواست تا همگی به مسجد بروند.(2)پس از اجتماع مردم، بر بالای منبر رفت و گفت: «ستایش برای خدایی است که حق و اهل حقیقت را پیروز کرد و یزید و پیروانش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو، حسین بن علی، و یارانش را کشت» .
عبدالله عفیف ازدی که از شیعیان علی و از زهاد روزگار خود بود(3)، برخاست و زبان به اعتراض گشود: «پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو، تو و پدرت هستید و آنهایی که تو را حاکم کرده‌اند. فرزندان رسول خدا را از دم شمشیر می‌گذرانی و این‌گونه جسورانه بر منبر مؤمنان سخن می‌گویی؟ !»
عبیدالله که دیگر بار، طعم ناکامی را می‌چشید، دستور دستگیری او را صادر کرد. اما جوانمردان قبیلۀ ازدی او را


1- امالی، شیخ صدوق، مجلس ٣١، حدیث ٣.
2- الفتوح، ج ٣، ص ١۴٣؛ کامل، ابن اثیر، ج ۴، ص ٨٢؛ وقعة الطف، ص٢۶۵.
3- سفینة البحار، ج ٢، ص ١٣۵.

ص:123
از دست مأموران رهایی دادند و از مسجد بیرون بردند. اما مأموران عبیدالله او را دستگیر و پس از آنکه سر وی را از بدن جدا کردند، بدنش را در سبخه
(1)کوفه به دار آویختند.(2)
عبیدالله بن زیاد طی نامه‌ای یزید را از شهادت امام حسین (ع) و اسارت خاندان نبوت آگاه کرد و چون یزید اطلاع حاصل کرد در پاسخ به نامۀ عبیدالله دستور داد که سر مقدس امام و سرهای سایر شهدا همراه با کاروان اسرا و لوازمی که با خود دارند، به سوی شام گسیل شود.(3)

از کوفه تا شام

عبیدالله، زحر بن قیس(4)را برگزید تا سر امام حسین (ع) و سرهای شهدای کربلا را به یزید در شام برساند. در این سفر ابوبردة بن عوف ازدی و طارق بن ابی‌ظبیان ازدی او را همراهی می‌کردند. (5)از کوفه تا شام کاروان اسرای


1- منطقه شوره‌زار.
2- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١١٩.
3- الملهوف، ص ۶٨.
4- به غلط در مجالس و محافل «زحر» را «زجر» می‌نامند.
5- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١١٨؛ تاریخ طبری، ج ۵، ص ٢٣٢. همچنین گفته شده است که پس از فرستادن سر امام، بانوان و کودکان حرم نیز همراه با علی بن الحسین ع که بر گردن او زنجیر نهاده بودند، به سوی شام اعزام شدند و حضرت سجاد ع تا رسیدن به دمشق با کسی سخن نگفت. ارشاد مفید، ج ٢، ص ١١٩. امام باقر ع فرموده است: «از پدرم پرسیدم که چگونه او را از کوفه به سوی شام حرکت دادند؟» فرمود: «مرا بر شتری که عریان بود و جهاز نداشت سوار کردند و سر مقدس پدرم را بر نیزه‌ای نصب کرده و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهایی که زیرانداز نداشت، سوار کردند و اطراف و پشت سر ما را گروهی نیزه‌دار محاصره کرده بودند و چون یکی از ما می‌گریست با نیزه بر سر او می‌زدند تا آنکه وارد دمشق شدیم» . بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١۴۵. در جای دیگر آمده است که شمر و خولی و شبث ربعی و عمرو بن حجاج همراه با هزار نفر سوار، اهل بیت را به شام بردند و مأموریت داشتند در هر شهر و دیاری آنها را بگردانند. طریحی، منتخب، ج ٢، ص۴٨٠.

ص:124
خاندان وحی در بیست منزل فرود آمدند که در بعضی از منازل حوادثی رخ داده است.
در اولین منزل که مأموران حمل سر امام حسین (ع) فرود آمدند، مشغول باده‌گساری و عشرت شدند که ناگهان دستی از دیوار پدیدار شد و با قلمی از آهن بر دیوار نوشت: «آیا امتی که حسین (ع) را کشتند امید شفاعت جد او را در روز حساب دارند؟ !»
با مشاهدۀ این صحنه نگهبانان گریختند و سپس بازگشتند.
(1)پس از عبور از منزل تکریت، حاملان سر امام به منزل «مشهد النقطه» رسیدند؛ سر مقدس امام را روی سنگی قرار دادند و قطره‌ای خون بر آن ریخت. هر ساله روز عاشورا از آن سنگ خون می‌جوشید تا اینکه


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٣٠۵؛ صواعق المحرقه، ص ١٩٢.

ص:125
عبدالملک بن مروان دستور داد آن سنگ را به جای نامعلومی منتقل کنند.
(1)
کاروان در مسیرش از منازل وادی النخیله، موصل، نصیبین، عین‌الورده، زقه، جوسق، دعوات و حلب گذشت و به قنسرین وارد شد.(2)در این منزل راهبی مسیحی زندگی می‌کرد. چون کاروان از دور نمایان شد، او مشاهده کرد که از سر مقدس امام (ع) نوری به سوی آسمان ساطع است. وی با پرداخت ده هزار درهم برای لحظاتی سر امام را با خود به داخل صومعه برد. پس صدایی شنید که می‌گفت: «خوشا به حال تو و خوشا به حال آن کسی که احترام این سر را حفظ کرد» .
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست تا آن سر مقدس با وی سخن گوید. در این هنگام سر امام فرمود:
«انا بنُ المحمدِ المصطفی و انا ابنُ علیّ المرتضی و انا ابنُ فاطمةَ الزهرا، انا المقتول بکربلا، انا المظلوم، انا العطشان» .
راهب صورت خود را بر چهرۀ مبارک امام گذارد و به دین حسین‌بن علی (ع) ایمان آورد و چون کاروان حرکت


1- مقتل الحسین، مقرم، ص ٣۴۶.
2- شهری است بین شام و حلب که می‌گویند قبر حضرت صالح در آنجاست و آثار پای شتر بر تخته‌سنگ‌های آن دیده می‌شود. معجم البلدان، ج ۴، ص ١٨۴.

ص:126
کرد دیدند که آن ده هزار درهم به سنگ تبدیل شده است
(1)؛ آن‌گاه کاروان راه شام را پیش گرفت و با عبور از منازل معرة النعمان، شیزر، کفر طالب، سیبور، حماة، حمص وارد بعلبک شدند. به فرمان والی، مردم درحالی‌که پرچم‌هایی را با خود حمل می‌کردند به استقبال کاروان اسرا آمدند و فرزندان خود را نیز برای تماشا به همراه آوردند.(2)
ام کلثوم با دیدن شادابی و نشاط آنها از اسارت و پریشانی خاندان وحی فرمود:
ابَادَ اللهُ خضراتِهمِ وَ لا اَعْذَبَ اللهُ شَرابَهُمْ وَ لا رَفَعَ اللهُ اَیْدیَ الظَّلَمَة عَنْهُمْ.
خداوند عمران و آبادانی آنها را نابود کند و آب آنها را شیرین نگرداند و دست ستمکاران را از آنها کوتاه نکند.


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ٣٠٣. ابن حجر در صواعق، ص ٢٣١ ماجرا را این‌گونه نقل می‌کند: راهب پس از پرداخت درهم و گرفتن سر مقدس امام، آن را با مشک و کافور شست‌وشو و در پارچه‌ای پاکیزه قرار داد و آن را بر دامن گرفت و به سختی گریست و پس از آنکه ایمان آورد سر را به لشکر برگردانید و خطاب به امیر آنها گفت تو را به حق خداوند و فرستاده او سوگند می‌دهم از آنچه کردید خودداری و به این سر احترام کنید و آن را از صندوق بیرون نیاورید. پس از رفتن کاروان چون به دمشق نزدیک شدند قصد تقسیم درهم‌ها را داشتند که متوجه شدند آنها تبدیل به سنگ شده و بر یک جانب آن نوشته وَ لا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ و بر طرف دیگر آن وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ نقش بسته است.
2- قمقام، زخار، ص ۵۵.

ص:127
امام علی بن الحسین (ع) با دیدن وضعیت و پریشانی عمه‌اش فرمود:
وَ هُوَ الزَّمَانُ فَلَا تَفْنَی عَجَائِبُهُ
(1)
شگفتی‌های این زمان از نظر بزرگان پایانی ندارد و مصائب آن ناپیداست.
ای کاش می‌دانستم که مشغله‌های زمان ما را تا کجا به دنبال خود می‌کشد و می‌بینی که ما او را به دنبال خود نمی‌کشانیم.
ما را درحالی‌که بر شترهای عریان سوار کرده‌اند در هر شهر و دیار می‌گردانند و کسانی از پشت سر، آنها را حمایت می‌کنند.


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢۶.

ص:128
پنداری مانند اسیران رومی در میان آنها هستیم و گویی آنچه پیامبر فرموده است، نادرست بود!
وای بر شما! نسبت به رسول خدا کفران نعمت کردید و مانند راه گم‌کردگانی هستید که راه‌ها را نمی‌شناسید.

سرزمین شام

سرانجام دیوارهای مرکز حکومت بنی‌امیه پدیدار شد و خاندان مصیبت زدۀ خسته و پریشان رسول خدا به سرزمینی گام گذاشت که کانون ظلم و فساد و خیانت و ناجوانمردی بود و در باغ یاد و خاطرۀ خاندان پیامبر (ص) جز زشتی و سیاهی یادگار و نشانی از سران شام وجود نداشت. مردم شام که تربیت‌شدگان دستگاه تبلیغاتی بنی‌امیه بودند، در شکستن صفوف مسلمانان و جلوگیری از حکومت و ولایت امام علی (ع) نقش تعیین‌کننده داشتند و هم‌اکنون دل‌های لبریز از ریا و نفاق آنها از دیدار خاندان عصمت که بر حسب ظاهر، جامۀ اسارت پوشیده بودند، شادمان می‌شد. ازاین‌رو چون قافله به نزدیکی دروازۀ دمشق رسید، ام‌کلثوم (علیها السلام) از شمر درخواست کرد تا اولاً آنها را از دروازه‌ای به شام وارد کنند که کمتر مورد توجه و اجتماع مردم باشد و ثانیاً سر مقدس شهدا را از محمل‌ها دور کنند تا مردم متوجه آنها شوند و نوامیس

ص:129
رسول خدا از تیر نگاه شامیان در امان بماند.
شمربن ذی الجوشن برخلاف درخواست دختر علی (ع) عمل کرد و آنها را از دروازۀ ساعات
(1)که برای ورود کاروان تزیین شده و مردم فراوانی از ساعاتی پیش در آنجا اجتماع کرده بودند، به شهر وارد کرد و در مکانی نزدیک به مسجد جامع شام مستقر ساخت تا در معرض تماشای مردم باشند.
اینجا شام است، شامی‌که نزدیک به چهل سال تحت تربیت اسلامِ بنی‌امیه، با تمامی اصالت‌های اسلام ناب در تعارض است. شامی که در اندیشۀ مردمش علی (ع) واجب‌القتل، و منابر مساجدش محل دشنام و نفرین خاندان وحی بود. عده‌ای محدود هم که نور هدایت بر قلوبشان تابیده، در مظلومیت، و اقلیتی مطلق، سکوت و تقیه می‌کردند.
اینجا شام است، جایی که تلخ‌ترین یاد و خاطرۀ این سفر سرشار از حماسه و مصیبت را در سینه حضرت سجاد (ع) کاشت:


1- چون در آنجا صورت حیواناتی از نحاس را درست کرده و با نظمی چیده بودند که ساعات روز را با آنها تعیین می‌کردند، آن در را «باب الساعات» می‌گفتند. خوارزمی می‌گوید: «اسرای اهل بیت را از باب «توما» که هم‌اکنون نیز آثار آن در دمشق موجود است، به شهر وارد کردند» . مقتل الحسین، مقرم، ص ٣۴٨.

ص:130
فَیالَیْتَ لَمْ اَنْظُرْ دَمِشقَ وَلَمْ اَکُنْ یَرانی یَزِیدُ فِی البلادِ اَسیره
(1)
ای کاش وارد دمشق نشده بودم و یزید این‌گونه مرا در هر شهر و دیاری اسیر نمی‌دید.
یزید در جیرون (2)سرگرم میگساری بود و با این پندار که دیگر نه رسالتی مانده و نه دینی برجاست و آخرین مقاومت سپاه توحید و یکتاپرستی در کربلا درهم شکسته شده است، مستانه می‌خندید و با دیدن سرهای مقدس شهیدان و کاروان عشق و حماسۀ زینبی، یاوه‌گویی می‌کرد:
لمّا بَدَتْ تِلْکَ الحُمُولُ وَ اَشْرَقَتْ
تلک الشموس علی ربی جیرون
نعب الغراب فقلت صح اولاتصح
فلقدفضیب من الغریم دیونی(3)
هنگامی‌که محمل‌ها رسیدند و آن خورشیدها بر اوج پشته‌های جیرون درخشیدند، چون صدای کلاغ برخاست،


1- ریاض الحزان، ص ١٠٨.
2- مکانی بود در منطقه‌ای سرسبز و آباد در کنار یکی از دروازه‌های دمشق که سقفی بلند بر فراز ستون‌ها داشت. معجم البلدان، ج ٢، ص ١٩٩. گویا بنایی بود که ابتدا مصلای صابئین و سپس محل عبادت یونانیان شد و عاقبت نیز به دست یهود افتاد و سر حضرت یحیی ع را نیز بر در همین بنا آویخته‌اند. مقتل الحسین، مقرم، ص ٣۴٨.
3- تذکرة الخواص، صص ٢۶١ و ٢۶٢؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٩٩.

ص:131
گفتم فریاد بزنی یا نزنی من دیونی را که طلب داشتم، بازپس گرفتم.
اما در خارج از مجلس ننگین یزید ماجرا طور دیگری بود.
سهل ساعدی
(1)می‌گوید: «عازم بیت‌المقدس بودم که در مسیر راه خود، به دمشق وارد شدم و دیدم رودخانه‌هایش پر آب و درختانش انبوه است و بر در و دیوارهای آنجا پرده‌های دیبا آویخته‌اند. مردان شادمانی می‌کردند و زنان دف و طبل می‌نواختند. با تعجب به اهالی شام گفتم که این شادمانی از چه روست؟ آن‌گاه ماجرای این جشن را از گروهی که در گوشه‌ای انزوا اختیار کرده بودند، پرسیدم» .
گفتند: «ای پیرمرد، گویا تو مردی بیابانگردی» .
گفتم: «من سهل بن ساعد، صحابی رسول خدا هستم» .
گفتند: «ای سهل، نمی‌گویی چرا آسمان خون نمی‌گرید و زمین ساکنان خود را نمی‌بلعد؟ !»
گفتم: «مگر چه روی داده است؟»


1- سهل بن سعد ساعدی در زمان رحلت پیامبر ١۵ ساله بود و گویا آخرین صحابی رسول‌خدا ص بود که از دنیا رفت. گفته می‌شود بیش از یکصد سال زندگی کرد. او خود می‌گفت بعد از من شما از کسی نخواهید شنید که بدون واسطه بگوید: «قال رسول الله» . الاستیعاب، ج ٢، ص ۶۶۴.

ص:132
آنها پاسخ دادند: «این سر بر نیزه، سر حسین (ع) ، فرزند پیامبر است که از عراق سوغاتی آورده‌اند» .
گفتم: «واحسرتا! سر حسین (ع) را آورده‌اند و مردم پایکوبی می‌کنند؟ ! از کدام دروازه آنها را وارد می‌کنند؟»
به مقابل دروازۀ ساعات رفتم، دیدم که پرچم‌ها یکی پس از دیگری نمایان شد. از دور سری نورانی و زیبا را بر نیزه دیدم که احساس کردم لبخند می‌زند و آن سر عباس‌بن علی (ع) بود. سپس سواری را دیدم که بر نیزه‌اش سر مبارک امام حسین (ع) را قرار داده بود.
(1)آن سر شبیه‌ترین چهره به رسول خدا (ص) بود. عظمتی پرشکوه داشت. نور از او ساطع بود. محاسنش خضاب شده بود. چشمانی درشت و ابروانی باریک و به هم پیوسته داشت و تبسمی زیبا بر لبانش نقش بسته بود. دیدگانش به سوی مشرق دوخته شده بود. باد محاسن شریف او را حرکت می‌داد؛ گویی امیرالمؤمنین (ع) بود.
ام کلثوم را دیدم که چادری کهنه بر سر کشیده و روی خود را گرفته بود. به حضرت زین العابدین (ع) سلام کردم


1- دستگاه اموی برای بی‌اهمیت نشان دادن جایگاه برجسته امام حسین ع دستور داده بود سر مبارک او را به دنبال سایر سرهای شهدا حرکت دهند. شاید نمی‌خواستند مردم سر امام را بشناسند و قصد داشتند مردم را به اشتباه اندازند.

ص:133
و خود را معرفی نمودم. امام پاسخ مرا داد و فرمود: «اگر می‌توانی چیزی به این نیزه‌دار بپرداز تا سر امام را کمی جلوتر ببرد، که ما از نگاه تماشاچیان در زحمت هستیم» .
رفتم و یکصد درهم به نیزه‌دار پرداختم تا از بانوان دور شود؛ کار بدین منوال بود تا سرها را نزد یزید بردند.
(1)
زحر بن قیس ضمن تحویل نامۀ عبیدالله به یزید چنین گزارش داد: «ای امیرمؤمنان، تو را بشارت دهم که خداوند فتح و پیروزی را نصیب تو ساخت. حسین بن علی (ع) همراه با هیجده تن از خاندان و شصت تن از اصحاب و شیعیانش نزد ما آمد. ما آنها را به تسلیم دعوت کردیم، نپذیرفتند. پس هنگام طلوع خورشید بر آنان تاختیم و از هر سو آنها را در خود گرفتیم؛ چون شمشیرها بر آنان فرود می‌آمد، می‌گریختند، بی‌آنکه پناهگاهی داشته باشند؛ آن‌گونه که کبوتر از چنگال عقاب می‌گریزد، به بیشه‌ها و گودال‌ها پناه می‌بردند. به خدا سوگند به اندازۀ یک خواب نیمروزی کشتن آنها بیشتر به طول نینجامید. همۀ آنان را کشتیم. اکنون پیکرهایشان برهنه، جامه‌هایشان خونین و چهره‌هایشان غبارآلود است. آفتاب بر بدن‌هایشان می‌تابد و باد برایشان می‌وزد و کرکس‌ها به دیدار آنها می‌روند و


1- قمقام، زخار، ص ۵۵۶.

ص:134
در سرزمینی خشک بر خاک افتاده‌اند» .
(1)
یزید گفت: «من بدون قتل حسین (ع) نیز از شما راضی بودم؛ اگر او به نزد من می‌آمد، او را عفو می‌کردم. اما خداوند روی ابن مرجانه را زشت کند که چنین کرد» .(2)
یزید دستور داد تا سر امام حسین (ع) را حاضر کنند. سر را آوردند و داخل تشتی از طلا که در مقابل او بود، قرار دادند؛ آن‌گاه گفت تا اسرای اهل بیت را به مجلس او وارد کنند.
خانوادۀ پیامبر با دست‌های زنجیر شده در کنار مسجد ایستاده و در انتظار آینده بودند. پیرمردی شامی جلو آمد و گفت: «خداوند را سپاس که شما را نابود کرد و یزید را بر شما مسلط ساخت و سرزمین‌ها را از مردان شما رهایی بخشید» .
حضرت زین العابدین (ع) فرمود: «پیرمرد آیا قرآن خوانده‌ای؟»
گفت: «آری» .
امام (ع) فرمود: «آیا آیۀ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی (3)را خوانده‌ای؟»


1- نهایة الارب، ج ٧، ص ٢٠٢؛ الفتوح، ج ٣، ص ١۴٨.
2- الفتوح، ج ٣، ص ١۴٨؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ٣۵٢.
3- شوری: ٢٣.

ص:135
پیرمرد پاسخ داد: «آری» .
امام (ع) فرمود: «ای پیرمرد، قربی ما هستیم. آیا آیه وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی
(1)را خوانده‌ای؟»
پیرمرد گفت: «آری» .
امام (ع) فرمود: «پیرمرد، این قربی ما هستیم. آیا آیه إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (2)را خوانده‌ای؟»
گفت: «آری» .
امام (ع) فرمود: «ای پیرمرد، ما همان اهل بیتی هستیم که آیۀ طهارت در شأن ما نازل شده است» .
پیرمرد نادم و مبهوت و ناباور گفت: «تو را به خدا، شما همان خاندان هستید؟»
امام پاسخ داد: «به خدا سوگند بدون هیچ ابهامی ما اهل بیت طهارت هستیم و به جدمان سوگند که همان خاندانیم» .
پیرمرد عمامه‌اش را از سر برداشت و درحالی‌که می‌گریست و نگاهش را به سوی آسمان دوخته بود، گفت: «خداوندا، من از دشمنان آل‌محمد (ص) بیزاری


1- انفال: ۴١.
2- احزاب: ٣٣.

ص:136
می‌جویم و از رفتار خود توبه می‌کنم» . امام به وی وعدۀ بخشش داد. وقتی یزید خبر توبۀ پیرمرد را شنید، دستور قتل او را صادر کرد.
(1)

در مجلس یزید

اهل بیت را در حالی به مجلس یزید وارد کردند که دست‌هایشان با زنجیر به یکدیگر بسته شده بود. حضرت زین العابدین (ع) با دیدن یزید فرمود:
ما ظَنُّکَ بِجَدِّنا رَسُول الله لَو رَآنا علی مثل هذِهِ الحالَةِ؟
چه می‌پنداری اگر جد ما رسول خدا ما را در چنین حالتی ببیند؟
پیش از آنکه یزید سخنی بگوید فاطمه دختر امام حسین (ع) گفت: «ای یزید! آیا دختران رسول خدا (ص) باید این‌گونه به اسارت گرفته شوند؟»
عده‌ای در مجلس به گریه افتادند و یزید دستور داد دست‌های امام سجاد (ع) را باز کنند. آن‌گاه درحالی‌که با چوبدستی‌اش بر لب و دندان‌های امام حسین (ع) ضربه می‌زد، گفت:


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٢٩؛ الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٢٠، با اندکی اختلاف.

ص:137
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ اُناسٍ اَعِزَّةٍ عَلَیْنا وَهم کانُوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
سرهایی را از کسانی که عزیز بودند، شکافتیم و آنها آزاردهنده‌تر و ستمکارتر بودند.
در این هنگام یحیی بن حکم
(1)درحالی‌که می‌گریست، گفت: «آنهایی که در کنار طف بودند، به ما نزدیک‌ترند تا ابن زیادِ عبد، که نسبت پستی دارد. نسل سمیه، مادر زیاد، به تعداد ریگ‌هاست. اما از دختر پیامبر نسلی به جای نمانده است.
یزید به سینۀ او کوفت و گفت: «خاموش باش!» (2)یزید که در موضع انفعال قرار گرفته بود، گفت: «خداوند پسر مرجانه را رسوا کند! اگر بین او و شما خویشاوندی بود، چنین نمی‌کرد. زنجیرها را بردارید و طناب‌ها را باز کنید!»(3)
سپس یزید با اشاره به سر مبارک امام حسین (ع) گفت: «این مرد به خود می‌بالید و می‌گفت: پدر من از پدر یزید بهتر و مادرم از مادر او بهتر است. جد من از اجداد یزید، و من از خود او بهتر هستم و همین مسائل بود که وی را


1- ابن شهر آشوب در مناقب نام این شخص را عبدالرحمان بن حکم ذکر کرده است.
2- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١١٩.
3- حیاة الامام زین العابدین، شریف القریشی، ص ١٧٣.

ص:138
به کشتن داد! اما اینکه پدر او بهتر از پدر من است، کار به داوری کشید و خدا به نفع پدر من داوری کرد! اما اینکه مادر او بهتر از مادر یزید است، به جانم سوگند که فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا بهتر از مادر من است. اما در مورد جد او، مسلم است هر کس به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد، نمی‌تواند بگوید که جد من بهتر از محمد (ص) است. ولی در مورد خودش و من، شاید او این آیه را نخوانده است: قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ المُلْکِ » .
(1)
سپس خطاب به حضرت زین العابدین (ع) گفت: «ای پسر، پدر تو رابطۀ خویشاوندی را نادیده گرفت و حق مرا انکار کرد، و با حکومت و سلطنت من به مبارزه برخاست و خداوند با او چنان رفتار کرد که دیدی!»
امام ادعای وی را با آیه‌ای از قرآن پاسخ داد:
ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیرٌ (حدید: ٢٢)
هیچ مصیبتی به مال و یا جان شما نرسد، مگر پیش از آنکه آن را خلق کنیم در کتاب خدا نوشته شده است و این امر بر خدا آسان است.


1- آل عمران: ٢۶؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣١.

ص:139
یزید از فرزند خود، خالد، خواست تا پاسخ امام را بدهد. اما چون او درماند، خود گفت:
وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ (شوری: ٣٠)
اگر مصیبتی بر شما رسد برای کارهایی است که انجام می‌دهید و خدا بسیاری از گناهان را می‌بخشد.
حضرت زین العابدین (ع) فرمود: «ای زادۀ معاویه و صخر و هند، نبوت و رهبری همیشه در اختیار پدران و اجداد من بوده است؛ پیش از آنکه تو متولد شوی. به راستی که جدم علی بن ابی‌طالب (ع) در جنگ بدر و احد و احزاب پرچمدار رسول خدا بود و پرچم کافران در دست پدر و جد تو بود» . آن‌گاه فرمود:
مَا ذَا تَقُولُونَ إِذْ قَالَ النَّبِیُّ لَکُمْ
چه می‌گویید آن‌گاه که پیامبر به شما بگوید شما که آخرین امت‌ها بودید پس از رفتن من با خاندانم چگونه رفتار کردید. گروهی را به اسارت گرفتید و دسته‌ای را به خون آغشته کردید.
امام در ادامه افزود:
ص:140
ای یزید، وای بر تو! اگر می‌دانستی چه کرده‌ای و دربارۀ پدرم و خاندانش و عموهای من چه جنایت‌هایی مرتکب شده‌ای؛ اگر می‌دانستی در کوهستان‌ها پناه می‌گرفتی و خاکسترنشینی می‌گزیدی و فریاد واویلا بلند می‌کردی. آیا باید سر حسین بن علی (ع) که امانت رسول‌خدا بود در مقابل دروازۀ شهر آویزان باشد؟ ! ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم و من تو را به خواری و پشیمانی در روز رستاخیز بشارت می‌دهم. روزی که مردم گرد آیند.
(1)
یزید که حالت عادی نداشت و گویا مست(2)بود یا اینکه همه چیز را از دست رفته می‌دید، درحالی‌که با چوب‌دستی خود بر لب و دندان امام حسین (ع) ضربه می‌زد، می‌خواند:
لَیْتَ أَشْیَاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا(3)


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣۵.
2- معالم المدرستین، ج ٣، ص ١۶٢.
3- الفتوح، ج ٣، ص ١۵٠؛ تذکرة الخواص، ص ٢۶١؛ لواعج الاشجان، ص۴٣٣.

ص:141
ای کاش بزرگان قبیله‌ام که در جنگ بدر کشته شدند، بودند و می‌دیدند که قبیلۀ خزرج چگونه در برابر نیزه‌ها به زاری افتاده‌اند.
به تلافی جنگ بدر بزرگانشان را کشتیم و حساب ما تسویه شد.
فرزندان بنی‌هاشم با حکومت ما بازی کردند و الا نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شده است.
من از دودمان خندف (جد خود) نیستم، اگر کینه‌ای را که از محمد (ص) به دل دارم بر فرزندانش عمل نکنم.
در این زمان یکی از شامیان با اشاره به فاطمه، دختر امام حسین (ع) خطاب به یزید گفت: «این کنیز را به من ببخش!»
فاطمه خود را به عمه‌اش زینب چسباند و گفت: «عمه‌جان حال که یتیم شده‌ام، کنیز هم بشوم؟»
(1)
دل دریایی پیامبر عاشورا و شیرزن کربلا که مملو از درد و رنج بود توفانی شد. رویش را به سوی مرد شامی برگرداند و فرمود: «نه تو و نه یزید قادر به بردن این دختر نیستید» .
یزید گفت: «به خدا سوگند که می‌توانم چنین کنم» .


1- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٢٠.

ص:142
زینب فرمود: «به خدا سوگند، هرگز چنین قدرت و سلطه‌ای را خداوند به تو نداده است، مگر اینکه از اسلام خارج شوی و به دین دیگری درآیی» .
یزید که به شدت برافروخته بود، گفت: «با من چنین سخن می‌گویی؟ ! پدر و برادر تو از دین بیرون رفتند» .
دختر علی (ع) گفت: «تو، پدر و جدت دین خدا را که دین پدرم و برادرم بود، پذیرفتند، اگر مسلمان باشی» .
یزید گفت: «دروغ می‌گویی ای دشمن خدا» .
زینب فرمود: «تو ظاهراً امیر هستی و ظالمانه ناسزا می‌گویی و چون قدرت ظاهری داری، زورگویی می‌کنی» .
سفیر روم که مهمان مجلس یزید بود، با دیدن چنین صحنه‌های جانخراشی از یزید پرسید: «این سر که در مقابل داری متعلق به چه کسی است؟»
یزید علت این سؤال را از او جویا شد. وی گفت: «چون به کشورم بازگردم دربارۀ آنچه دیده‌ام از من سؤال می‌شود و باید علت این همه شادی و سرور را بدانم تا قیصر را نیز خوشحال کنم» .
یزید گفت: «این سر حسین [ع ]، پسر فاطمه [علیها السلام ]، دختر محمد [ص] است» .
سفیر پرسید: «همان محمدی که پیامبر شماست؟ !»
یزید گفت: «آری» .
ص:143
سفیر روم که به‌شدت منقلب شده بود، برآشفت و گفت:
نابود باشید با چنین آیینی که دارید! دین من بهتر از دین شماست؛ زیرا پدر من که از نبیرگان داوود است و میان ما و داوود، پدران بسیاری قرار گرفته‌اند، بسیار مورد احترام است و بر جای سم آن مرکبی که عیسی بر آن سوار شده بود کلیسایی ساخته‌اند و مردم من به زیارت آن می‌روند و شما فرزند پیامبر خود را کشته‌اید با آنکه جز یک دختر میان آنها واسطه نیست.
(1)
این سخنان منطقی و برهان قدرتمند آن‌چنان یزید را غضبناک کرد که دستور داد فرستادۀ پادشاه روم را به قتل رسانند.(2)
دختر شجاع، اندیشمند، برنامه‌ریز و با فراست علی (ع) که شرایط را مناسب می‌دید و از سوی دیگر می‌بایست هیبت و هیمنۀ خبیث پادشاه اموی را خرد کند، برخاست و زبان به سخن گشود:
الحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ، صَدَقَ اللهُ کَذَلِکَ یَقُولُ ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللهِ وَ کانُوا بِها


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١۴١.
2- الملهوف، ص ٧٩.

ص:144
یَسْتَهْزِؤُنَ .
(1)
أَ ظَنَنْتَ یَا یَزِیدُ حَیْثُ أَخَذْتَ عَلَیْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ کَمَا تُسَاقُ الْأُسَارَی أَنَّ بِنَا عَلَی اللهِ هَوَاناً وَ بِکَ عَلَیْهِ کَرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِکَ لِعِظَمِ خَطَرِکَ عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِکَ وَ نَظَرْتَ فِی عِطْفِکَ جَذْلَانَ مَسْرُوراً حِینَ رَأَیْتَ الدُّنْیَا لَکَ مُسْتَوْسِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِینَ صَفَا لَکَ مُلْکُنَا وَ سُلْطَانُنَا، مَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِیتَ قَوْلَ اللهِ تَعَالَی وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ .
أَ مِنَ الْعَدْلِ یَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُکَ حَرَائِرَکَ وَ إِمَاءَکَ وَ سَوْقُکَ بَنَاتِ رَسُولِ اللهِ (ص) سَبَایَا قَدْ هَتَکْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ، تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ وَ یَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ المَنَاهِلِ وَ المَنَاقِلِ وَ یَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِیبُ وَ الْبَعِیدُ وَ الدَّنِیُّ وَ الشَّرِیفُ، لَیْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِیٌّ وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِیٌّ، وَ کَیْفَ یُرْتَجَی مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَکْبَادَ الْأَزْکِیَاءِ وَ نَبَتَ لحَمُهُ بِدِمَاءِ الشُّهَدَاءِ، وَ کَیْفَ یَسْتَبْطِئُ فِی بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ مَنْ نَظَرَ إِلَیْنَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَآنِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ:


1- روم: ١٠.

ص:145
وَ أَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قَالُوا یَا یَزِیدُ لَا تُشَلُ
مُنْتَحِیاً عَلَی ثَنَایَا أَبِی عَبْدِ اللهِ سَیِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّةِ تَنْکُتُهَا بِمِخْصَرَتِکَ وَ کَیْفَ لَا تَقُولُ ذَلِکَ وَ قَدْ نَکَأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِکَ دِمَاءَ ذُرِّیَّةِ مُحَمَّدٍ (ص) وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلِ عَبْدِالمُطَّلِبِ، وَ تَهْتِفُ بِأَشْیَاخِکَ زَعَمْتَ أَنَّکَ تُنَادِیهِمْ. فَلَتَرِدَنَّ وَشِیکاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّکَ شَلَلْتَ وَ بَکِمْتَ، وَ لَمْ یَکُنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ.
أَللَّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَکَ بِمَنْ سَفَکَ دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا، فَوَ اللهِ مَا فَرَیْتَ إِلَّا جِلْدَکَ وَ لَا جَزَزْتَ إِلَّا لحَمَکَ وَ لَتَرِدَنَّ عَلَی رَسُولِ اللهِ بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْکِ دِمَاءِ ذُرِّیَّتِهِ وَ انْتَهَکْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِی عِتْرَتِهِ وَ لحَمَتِهِ حَیْثُ یَجْمَعُ اللهُ شَمْلَهُمْ وَ یَلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ یَأْخُذُ بِحَقِّهِمْ وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
(1)حَسْبُکَ بِاللهِ حَاکِماً وَ بِمُحَمَّدٍ خَصِیماً وَ بِجَبْرَئِیلَ ظَهِیراً وَ سَیَعْلَمُ مَنْ سَوَّی لَکَ وَ مَکَّنَکَ مِنْ رِقَابِ المُسْلِمِینَ، بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا وَ أَیُّکُمْ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً.
وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَیَّ الدَّوَاهِی مُخَاطَبَتَکَ إِنِّی لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَکَ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِیعَکَ وَ أَسْتَکْبِرُ تَوْبِیخَکَ، لَکِنَّ


1- آل عمران: ١٧٨.

ص:146
الْعُیُونَ عَبْرَی وَ الصُّدُورَ حَرَّی، أَلَا فَالْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّیْطَانِ الطُّلَقَاءِ، فَهَذِهِ الْأَیْدِی تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْکَ الجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاکِی تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تَعْفُوهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ.
وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدُنَا وَشِیکاً مَغْرَماً حِینَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمْتَ وَ ما رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ فَإِلَی اللهِ المُشْتَکَی وَ عَلَیْهِ المُعَوَّلُ، فَکِدْ کَیْدَکَ وَ اسْعَ سَعْیَکَ وَ نَاصِبْ جُهْدَکَ فَوَ اللهِ لَا تَمْحُو ذِکْرَنَا وَ لَا تُمِیتُ وَحْیَنَا وَ لَا تُدْرِکُ أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْکَ عَارَهَا وَ هَلْ رَأْیُکَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَیَّامُکَ إِلَّا عَدَدٌ، وَ جَمْعُکَ إِلَّا بَدَدٌ؟ یَوْمَ یُنَادِ المُنَادِ أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظَّالِمِینَ.
فَالحَمْدُ لِلهِ الَّذِی خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ، وَ نَسْأَلُ اللهَ أَنْ یُکْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ یُوجِبَ لهُمُ المَزِیدَ وَ یُحْسِنَ عَلَیْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِیمٌ وَدُودٌ، وَ حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیل.
(1)
ستایش خداوندی را سزاست که پرودگار جهان‌هاست، و درود خدا بر فرستادۀ او و خاندانش. خداوند تعالی درست فرمود: «عاقبت آنان را که کار زشت کردند، این بود که


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣٣؛ الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص ١٢٢، با کمی اختلاف.

ص:147
آیات الهی را تکذیب و آن را به سخره گرفتند» . ای یزید! حال که در باور خویش بر ما سخت گرفته‌ای و راه اقطار زمین و آفاق آسمان‌ها و راه چاره را به رویمان مسدود کرده‌ای، و ما را مانند اسیران از شهری به شهری می‌گردانند، آیا پندار تو این است که خداوند تو را عزیز و ما را ذلیل ساخته است؟ ! و این پیروزی به علت آبرومندی تو در پیشگاه خداست؟ !
بدان که از روی کبر می‌خرامی و از سر عجب نگاه می‌کنی و بر خود می‌بالی. سرخوش و شادمانی که دنیا به تو روی آورده است و کارهای تو را آراسته و حکومت ما را به تو اختصاص داده است؛ کمی‌آهسته‌تر!
آیا کلام خداوند را از یاد برده‌ای که می‌فرماید: «گمان نکنید آنان را که به کفر گرویدند مهلتی می‌دهیم تا بر سرکشی و نافرمانی بیفزایند و آنان را عذابی خوارکننده است» .
ای پسر آزادشدگان
(1)، آیا از عدالت است که تو زنان و


1- روز فتح مکه بزرگان قریش نزد رسول خدا آمدند. رسول خدا از آنها پرسید: «گمان می‌کنید با شما چگونه رفتار می‌کنم؟» گفتند: «آنچه در اندازه برادری و بزرگواری برادرزاده‌ای بزرگ است» . پیامبر فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» ؛ «بروید که شما آزاد هستید» . از همان تاریخ بزرگان قریش به طلقاء «آزادشدگان» معروف شدند. سیره ابن هشام، ج۴، صص ۵۴ و ۵۵؛ مغازی، واقدی، ج ٢، ص ٨٣۵؛ السیرة النبویة، ابن‌کثیر، ج ٣، ص ۵٧٠.

ص:148
کنیزان خود را در پرده بنشانی و پرده‌نشینان رسول خدا را اسیر کنی و شهر به شهر بگردانی؟ ! پردۀ آبروی آنها را بدری و صورت آنها را نمایان سازی تا چشم مردم آنها را ببیند؟ ! و دور و نزدیک، شریف و فرومایه تماشایشان کنند؟ ! از مردان آنها کسی همراهشان نباشد، نه یاور و نه نگاهدارنده و نه مددکاری؟ !
چگونه می‌توان امید بست به دلسوزی کسی که مادرش جگر پاک مردان خدا را جوید و گوشت او از خون شهید روییده است؟ ! و این رفتار از کسی که پیوسته با ما دشمنی کرده است، بعید نیست. این گناه بزرگ را خرد شماری و خود را بر این کردار زشت مجرم ندانی و به اجداد کافر خویش مباهات، و آرزوی حضورشان کنی تا جنایت بی‌رحمانۀ تو را ببینند و شادمان شوند و از تو قدردانی کنند. با چوب بر لب و دندان ابی عبدالله (ع) ، سید جوانان بهشت می‌زنی، چرا شادمان نباشی که دل ما را مجروح کردی؟ ! از رنج شورش درون رستی و خون فرزندان رسول خدا را که ستارگان زمین بودند ریختی و هم اکنون گذشتگان خود را می‌خوانی. باید صبر و شکیبایی پیشه کرد و دیری نپاید که تو نیز به آنها ملحق شوی و آرزو کنی که ای کاش دست‌هایت خشک شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمی‌آوردی و آن کار زشت را
ص:149
انجام نمی‌دادی!
خداوندا، حق ما را بستان و انتقام ما را بگیر و بر این ستم‌پیشگان که خون ما را ریخته‌اند خشم و عذاب خود را فرو فرست.
ای یزید، به خدا سوگند که پوست خود را شکافتی و گوشت بدن خود را پاره پاره کردی. رسول خدا را در حالی ملاقات کنی که آن بار سنگین بر دوش توست؛ خون خاندانش را ریخته‌ای و پردۀ حرمت او را دریده‌ای و فرزندانش را به اسارت برده‌ای؛ جایی که خداوند پریشانی آنها را بزداید و داد آنها را بستاند. خدا فرموده است: «مپندارید آنان که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند بلکه زنده و از روزی خداوند بهره‌مند هستند» .
همین بس که آن روز خداوند، حاکم و محمد (ص) خصم شما و جبرئیل پشتیبان اوست و کسی که راه را برای تسلط تو بر مسلمانان مهیا ساخت، به زودی در خواهد یافت که پاداش ستمکاران چه پاداش بدی است، و خواهد فهمید که کدام یک از شما بدتر و سپاه کدام یک ناتوان‌تر است.
اگر چه مصیبت‌های روزگار وادارم ساخت تا با تو سخن بگویم. اما تو را ناچیز می‌شمارم و بسیار نکوهشت می‌کنم و سرزنش‌های تو را چیزی نمی‌شمارم. اما چه کنم که
ص:150
دیده‌ها گریان و دل‌ها سوزان است.
جای شگفتی است که حزب شیطان حزب خدا را به قتل رساند و خون ما از پنجه‌های شما بچکد، پاره‌های گوشت بدن ما از دهان شما خارج شود و آن بدن‌های پاک و مطهر را گرگ‌های وحشی بیابان دریابند.
آنچه امروز غنیمت می‌شناسی فردا غرامت است و آنچه را از پیش فرستادی دریافت خواهی کرد.
خداوند بر بندگان ستم روا ندارد و شکوه‌ام برای اوست و به او اعتماد دارم؛ پس هر خدعه‌ای که داری انجام ده و هر تلاش و کوششی را به کار بگیر. به خدا سوگند یاد ما را از دل‌ها و وحی ما را محو نخواهی کرد و به جلال ما نخواهی رسید و لکۀ ننگ این ستم را نخواهی شست. رأی و نظر تو بی‌اعتبار و ناپایدار و زمان سلطنت تو اندک و جمعیت تو پریشان خواهد شد، آن‌گاه که هاتفی فریاد زند «الا لعنة الله علی القوم الظالمین» .
سپاس خداوندی را که آغاز ما را به سعادت و آمرزش و عاقبت ما را به شهادت رقم زد و از خداوند می‌خواهم که آنان را اجر جزیل عنایت فرماید و بر پاداش آنها بیفزاید. او خود بر ما نیکو خلیفه‌ای است و مهربان‌ترین مهربانان است و بر او توکل می‌کنیم.
ای خدا را آشناتر از همه ای که کفر از هیبتت در واهمه
ص:151
حضرت صبر از تو گوهر یافته
قامت عشق از تو زیور یافته
همچو کوهی بر زمین استاده ای
رکن عرشی کاین چنین استاده ای؟
باورم ناید در این ملک خدا
این همه تیر و تو تنها روی پا
بازگو با من تو ای دخت علی
حامل سر خدایی یا ولی؟
آن همه آشفتگی در پای عشق
تیر باران کردن سیمای عشق
خون حق را ریختن بر روی خاک
سینة خورشید دیدن چا ک چاک
دختران آسمان را رخ کبود
کودکان کهکشان را همچو کبود
باز خندیدن به روی تیغ و تیر
کیستی روشن تر از ماه منیر؟
همرهی با کاروان خستگان
لب نهادن بر گلوی تشنگان
آب از اشک زلالت منفعل
خواب از راز و نیازت بس خجل
داد و بیداد از جفای ناکثان
« در اسارت اعتدال کهکشان»
(1)
کو اسارت؟ خصم تو در بند بود
هر کلامت صد هزاران پند بود
روز عاشورا که غیرت مرده بود
تیغ نامردان به عزت خورده بود
آن زمانی که خدای کربلا
یکه شد در آن زمین پر بلا
چون نگاهت در نگاهش اوفتاد
حیدر و زهرا به یادش اوفتاد
دست لبخندت پریشانی زدود
بر دل دریایی اش مستی فزود
گر نبودی تو کنار خیمه ها
پاسبان و رازدار کشته ها
شاه را کی خنده بر لب می رسید؟
جان او از قصه بر لب می رسید


1- مراد حضرت زینب٣ است.

ص:152
تو منایی، تو صفایی، زینبی
مرتضایی، زهره ای تو، یا نبی؟
وصف تو ناید به دنیای ادب
ذکر تو سری است از اسرار رب
(1)
سخنان زینب، غرور و تبختر یزید را درهم شکسته و اعتبارش را به باد داده بود. دختر علی (ع) در اوج عزت و شرف و آزادگی، فرهیختگان دنیا را آن چنان در هم کوبید که تا آخرین لحظۀ آفرینش، آرامشی در پی نداشت. سخنان برگرفته از روح نیرومند و پرصلابت شیرزن قهرمان کربلا اوج افتخار هستی و اعتبار تمامی‌آزادگان است.
روشنی صبح بدون شبی


1- از نگارنده.

ص:153
دیدن خورشید ذبیح از قفا
باز ستادن چو فلک روی پا!
جان تو گلخانه عشق خداست
جای چنان چون تو زنی کربلاست
(1)

امام باقر (ع) در مجلس یزید

امام باقر (ع) هم که در آن زمان چهار سال و چند ماه بیشتر از زندگانی‌اش نمی‌گذشت، در برخورد با تعدادی از درباریان دستگاه اموی که به یزید توصیه می‌کردند اسرای خاندان وحی را به قتل رساند از جای خود برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود:
«مشاوران تو برخلاف مشاوران فرعون رأی دادند؛ زیرا آنها در پاسخ فرعون دربارۀ موسی و هارون گفتند: أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِی المَدائِنِ حاشِرِینَ . (اعراف: ١١١)
او و برادرش را مهلت ده و فرستادگانی را به شهرها رهسپار کن تا جادوگران اجتماع کنند و پس از آنکه ساحران آمدند آنها را آزمایش کن. درحالی‌که اطرافیان تو به قتل ما اشاره کردند و این بی‌علت نیست» .
یزید علت را جویا شد و امام فرمود: «آنان زیرک و


1- شعر «عشق» جوشیده از دل ارادتمند و محب خاندان عصمت، شاعر گرانمایه جناب آقای علی موسوی گرمارودی است که در جلسه‌ای برایم نوشت و من نیز به نیابتش در این بخش از کتاب به محضر دختر گرامی علی ع اهدا کردم.

ص:154
عاقل بودند و اینها فریفته و نادان هستند؛ زیرا کسی جز ناپاکان، پیامبران و فرزندان آنان را نمی‌کشد» .
یزید سرافکنده شد و دستور داد آنان را از مجلس بیرون ببرند
(1)و سر مقدس امام حسین (ع) را در قصر آویزان کنند.(2)خانه‌ای در نزدیکی قصر، محل استقرار خاندان نبوت شد.(3)یزید که نقشه‌های خود را خنثا و برنامه‌هایش را ملغا می‌دید، دستور داد تا خطیب مسجد جامع در اجتماع مردم از علی (ع) و حسین (ع) بد بگوید.

افشاگری امام سجاد (ع)

مسجد پر از جمعیت بود. خطیب متملق شام در وصف معاویه و یزید سخن گفت و تمامی فن و هنر خود را در اهانت به علی (ع) و حسین (ع) به کار گرفت.
حضرت زین العابدین (ع) که در مجلس حاضر بود، فریاد زد: «وای بر تو! خشنودی مخلوق را بر خشم خداوند ترجیح داده‌ای؟ ! عاقبت خود را در آتش خوب بنگر!»
آن‌گاه فرصت خواست تا از فراز منبر سخن گوید.


1- اثبات الوصیه، مسعودی، ص ١٧٠.
2- جلاء العیون، شبر، ج ٢، ص ٢۶٣.
3- ارشاد مفید، ج ٢، ص ١٢٢.

ص:155
یزید به وی اجازه نداد. اما پافشاری مردم چاره از او گرفته بود و امام بر منبر استقرار یافت و چنین گفت:
أَیُّهَا النّاسُ! أُعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ: أُعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ المَحَبَّةَ فِی قُلُوبِ المُؤْمِنِینَ، وَ فُضِّلْنَا بِأَنَّ مِنَّا النَّبِیَّ المُخْتَارَ مُحَمَّداً وَ مِنَّا الصِّدِّیقُ وَ مِنَّا الطَّیَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ.
مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِی وَ نَسَبِی.
أَیُّهَا النَّاسُ! أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنَی، أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَ الصَّفَا، أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّکْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَا، أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ ائْتَزَرَ وَ ارْتَدَی، أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنِ انْتَعَلَ وَ احْتَفَی، أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ طَافَ وَ سَعَی، أَنَا ابْنُ خَیْرِ مَنْ حَجَّ وَ لَبَّی، أَنَا ابْنُ مَنْ حُمِلَ عَلَی الْبُرَاقِ فِی الهَوَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِیَ بِهِ مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إِلَی المَسْجِدِ الْأَقْصَی، أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَغَ بِهِ جَبْرَئِیلُ إِلَی سِدْرَةِ المُنْتَهَی، أَنَا ابْنُ مَنْ دَنا فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی، أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّی بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَی إِلَیْهِ الجَلِیلُ مَا أَوْحَی، أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ المُصْطَفَی أَنَا ابْنُ عَلِیٍّ المُرْتَضَی، أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِیمَ الخَلْقِ، حَتَّی قَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللهِ بِسَیْفَیْنِ وَ طَعَنَ
ص:156
بِرُمْحَیْنِ وَ هَاجَرَ الْهِجْرَتَیْنِ وَ بَایَعَ الْبَیْعَتَیْنِ وَ قَاتَلَ بِبَدْرٍ وَ حُنَیْنٍ وَ لَمْ یَکْفُرْ بِاللهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ، أَنَا ابْنُ صَالِحِ المُؤْمِنِینَ وَ وَارِثِ النَّبِیِّینَ وَ قَامِعِ المُلْحِدِینَ وَ یَعْسُوبِ المُسْلِمِینَ وَ نُورِ المُجَاهِدِینَ وَ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَ تَاجِ الْبَکَّائِینَ وَ أَصْبَرِ الصَّابِرِینَ وَ أَفْضَلِ الْقَائِمِینَ مِنْ آلِ یَاسِینَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا ابْنُ المُؤَیَّدِ بِجَبْرَئِیلَ، المَنْصُورِ بِمِیکَائِیلَ.
أَنَا ابْنُ المُحَامِی عَنْ حَرَمِ المُسْلِمِینَ وَ قَاتِلِ المَارِقِینَ وَ النَّاکِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ المُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِینَ، وَ أَفْخَرِ مَنْ مَشَی مِنْ قُرَیْشٍ أَجْمَعِینَ، وَ أَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَ اسْتَجَابَ لِلهِ وَ لِرَسُولِهِ مِنَ المُؤْمِنِینَ، وَ أَوَّلِ السَّابِقِینَ، وَ قَاصِمِ المُعْتَدِینَ وَ مُبِیدِ المُشْرِکِینَ، وَ سَهْمٍ مِنْ مَرَامِی اللهِ عَلَی المُنَافِقِینَ، وَ لِسَانِ حِکْمَةِ الْعَابِدِینَ وَ نَاصِرِ دِینِ اللهِ وَ وَلِیِّ أَمْرِ اللهِ وَ بُسْتَانِ حِکْمَةِ اللهِ وَ عَیْبَةِ عِلْمِهِ، سَمِحٌ، سَخِیٌّ، بَهِیٌّ، بُهْلُولٌ زَکِیٌّ، أَبْطَحِیٌّ، رَضِیٌّ، مِقْدَامٌ، هُمَامٌ، صَابِرٌ، صَوَّامٌ، مُهَذَّبٌ، قَوَّامٌ، قَاطِعُ الْأَصْلَابِ وَ مُفَرِّقُ الْأَحْزَابِ، أَرْبَطُهُمْ عِنَاناً وَ أَثْبَتُهُمْ جَنَاناً، وَ أَمْضَاهُمْ عَزِیمَةً وَ أَشَدُّهُمْ شَکِیمَةً، أَسَدٌ بَاسِلٌ یَطْحَنُهُمْ فِی الحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ وَ قَرُبَتِ الْأَعِنَّةُ طَحْنَ الرَّحَی، وَ یَذْرُوهُمْ فِیهَا ذَرْوَ الرِّیحِ الهَشِیمَ، لَیْثُ الْحِجَازِ وَ کَبْشُ الْعِرَاقِ، مَکِّیٌّ مَدَنِیٌّ خَیْفِیٌّ عَقَبِیٌّ بَدْرِیٌّ أُحُدِیٌّ شَجَرِیٌّ مُهَاجِرِیٌّ.
ص:157
مِنَ الْعَرَبِ سَیِّدُهَا، وَ مِنَ الْوَغَی لَیْثُهَا، وَارِثُ المَشْعَرَیْنِ وَ أَبُو السِّبْطَیْنِ: الحَسَنِ وَ الحُسَیْنِ، ذَاکَ جَدِّی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.
ای مردم، خداوند ما را شش خصلت عطا فرموده است و بر هفت ویژگی برتری یافته‌ایم. علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت، و محبت در قلوب مؤمنان را به ما ارزانی داشت و ما را بر دیگران این‌گونه برتری داد که پیامبر بزرگ اسلام، صدیق علی (ع) ، جعفر طیار، شیر رسول خدا حمزه، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) دو فرزندان بزرگ رسول‌خدا (ص) را از ما انتخاب کرد.
(1)هر کس که مرا شناخت و آنان که مرا نمی‌شناسند با معرفی پدرانم خود را به آنها می‌شناسانم.
ای مردم! من فرزند مکه و منا هستم. من فرزند زمزم و صفا هستم. من فرزند کسی هستم
که حجرالاسود را با ردای خود حمل و بر جای خود نصب کرد. من فرزند بهترین طواف‌کنندگان هستم. من فرزند بهترین حج‌گزاران و تلبیه‌گویان هستم. من فرزند کسی هستم که بر براق سوار شد. من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصی رفت. من فرزند کسی هستم


1- در این خطبه شش علت برای برتری ذکر شده است. اما در نقل کامل بهایی، خصلت هفتم را حضرت مهدی ثبت کرده‌اند. نفس المهموم، ص۴۵٠.

ص:158
که جبرئیل او را به سدرةالمنتهی برد و به مقام قرب الهی و نزدیک‌ترین جایگاه به خدا رسید. من فرزند کسی هستم که با ملائکۀ آسمان نماز گزارد. من فرزند پیامبری هستم که خداوند بزرگ برایش وحی فرستاد. من فرزند محمد مصطفی (ص) و علی مرتضی (ع) هستم. فرزند کسی هستم که بینی گردن‌کشان را به خاک مالید تا به کلمۀ توحید اقرار کردند .
من پسر کسی هستم که در برابر پیامبر با دو شمشیر و دو نیزه می‌جنگید؛ دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد و در بدر و حنین با کافران به مبارزه برخاست و به اندازۀ زدن یک پلک کفر نورزید. من فرزند صالح مؤمنان، وارث انبیا، از بین برندۀ مشرکان، امیر مسلمانان، فروغ جهادگران، زینت عبادت‌کنندگان و افتخار گریه‌کنندگان هستم.
من فرزند بردبارترین صابران، و بافضیلت‌ترین نمازگزاران از اهل بیت رسول خدا هستم. من فرزند کسی هستم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یاری کرد. من فرزند کسی هستم که حرم مسلمانان را پاسداری و با مارقین و ناکثین و قاسطین به نبرد پرداخت. من فرزند بهترین قریشم. من پسر کسی هستم که اولین ایمان آورنده به خدا و رسول او بود. من پسر اولین سبقت گیرنده در ایمان و شکنندۀ کمر متجاوزان و از بین برندۀ مشرکانم.
ص:159
من فرزند کسی هستم که مانند تیری از تیرهای خدا برای منافقان و زبان حکمت بندگان خدا و یاری کنندۀ دین خدا و ولی امر او و بوستان حکمت الهی و حامل علم خدا بود.
او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوکار، جامع خیرات، آقا، بزرگ، ابطحی، راضی به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، صبور، همیشه روزه‌دار، پاکیزه از هر آلودگی و بسیار نمازگزار بود.
او که رشتۀ اصلاب دشمنان را از هم گسست و شیرازۀ احزاب کفر را از هم پاشید. او دارای قلبی ثابت و قدرتمند، اراده‌ای استوار و محکم و عزمی راسخ بود و مانند شیری شجاع وقتی نیزه‌ها به هم درمی‌آویخت آنها را خرد و پراکنده می‌ساخت. او شیر حجاز و بزرگ عراق از مکی و مدنی، حنفی، عقبی، بدری، احدی، شجری و مهاجری
(1)است که در همۀ صحنه‌ها حضور داشت. او سید عرب و شیر میدان جنگ و وارث دو مشعر، پدر حسن (ع) و حسین (ع) ، جدم علی بن ابی‌طالب (ع) است.
امام سجاد (ع) آن‌چنان با روحی سرشار از حماسه و عزت سخن می‌گفت که دستگاه اموی بیمناک شد و برای پرهیز از خشم مردم به مؤذن دستور داد که اذان بگوید تا امام سکوت کند.


1- در بیعت شجره شرکت کرد و از مهاجران مکه به مدینه بود.

ص:160
چون صدای موذن به تکبیر بلند شد، امام (ع) فرمود: «چیزی بزرگ‌تر از خداوند نیست» .
چون مؤذن به یگانگی خدا شهادت داد، امام (ع) فرمود: «موی، پوست، گوشت و خونم به یکتاپرستی شهادت می‌دهد» .
آن‌گاه که مؤذن بانگ زد: «اشهد ان محمداً رسول الله» امام (ع) خطاب به یزید فرمود: «این محمد که نامش برده شد جد من است یا تو؟ اگر ادعا کنی که جد توست دروغگویی و کافر شوی و اگر جد من است، چرا خاندان او را از دم تیغ گذراندی؟»
(1)
سخنان روشنگرانۀ امام موجی از نفرت و خشم را در طبقات مردم به وجود آورد. صدای ضجه و شیون اهالی شام حکومت اموی را درمانده کرد. یزید به خوبی دریافته


1- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٣٧؛ الاحتجاج، طبرسی، ج ٢، ص١٣٢. با قدری اختصار، در قول دیگری آمده است که امام سجاد ع در ادامه خطبه خود فرموده است: «اَنَا ابْنُ الحُسَیْنِ القَتِیل بِکَربَلا، اَنَا ابْنُ عَلِیٍّ المُرتَضی، اَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ المُصْطَفی، اَنَا ابْنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، اَنَا ابْنُ خَدِیجَةَ الکُبْری، اَنَا ابْنُ سِدْرَةِ المُنْتَهی، اَنَا ابْنُ شَجَرَةِ طُوبی، اَنَا ابْنُ المُرَمَّلِ بِالدِّماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ بَکی عَلَیْهِ الجِنُّ فِی الظَّلْماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ ناحَ عَلَیْه الطُّیُورُ فِی الهَواءِ.» نفس المهموم، ص ۴۵١؛ الفتوح، ج٣، ص١۵۴؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج ٢، صص ۶٩ - ٧١. من فرزند حسین هستم که او را در کربلا کشتند، پسر علی مرتضی هستم. پسر محمد مصطفایم، من پسر فاطمه و خدیجه‌ام و. . . فرزند کسی هستم که در خون آغشته شد، فرزند کسی هستم که جنیان در ماتم او گریستند، من فرزند کسی هستم که پرندگان در عزایش شیون کردند.

ص:161
بود که علی‌رغم آن همه توجه و رسیدگی به مردم شام
(1)، امنیت و ثبات سلطنت او هم‌اکنون از سوی آنان در معرض خطر جدی است. ازاین‌رو چاره‌ای نیافت جز اینکه اجازه دهد خاندان پیامبر برای شهدای کربلا به عزاداری بپردازند.
با آغاز عزاداری برای شهدای کربلا، گریه و شیون به مؤثرترین ابزار برای استیضاح دستگاه جابر اموی تبدیل شد.
عاشورا طناب دار سلطنت ظلم، و کربلا تیر خلاص استکبار یزیدی شده بود. گروه گروه مردم شام با اهل بیت به عزادای و همدردی می‌پرداختند و کار آن چنان بالا گرفت که یزید هم از عبیدالله بیزاری می‌جست و به خاندان امام حسین (ع) ادای احترام می‌کرد.
روزی از امام سجاد (ع) عذرخواهی کرد و گفت: «آنچه گذشت به عهدۀ فرزند مرجانه است. لعنت خدا بر پسر مرجانه! اگر حسین (ع) با من مواجه می‌شد، هر چه می‌خواست انجام می‌دادم و با تمام قدرت از کشته شدنش جلوگیری می‌کردم؛ حتی اگر به هلاکت بعضی از فرزندانم می‌انجامید. اما آنچه اتفاق افتاد و دیدی، قضای الهی بود. حال هر احتیاجی دارید بنویسید تا انجام دهم» .(2)


1- معاویه به یزید گفته بود که آنان را همچون دو چشم خویش و از خواص خود قرار ده. اخبار الطوال، ص ٢٧۴.
2- حیاة الامام زین العابدین، ص ١٧٩.

ص:162
امام درخواست کرد تا سر پدر بزرگوارش را تحویل دهند که یزید امتناع کرد. اما فشار افکار عمومی کار را به جایی رساند که به قول طبری، یزید بر سر سفره غذا نمی‌نشست، مگر اینکه علی بن حسین (ع) را فرا می‌خواند و او را بر سر همان سفره می‌نشاند
(1)؛ البته تغییر رفتار یزید فریبی بیش نبود و او و مشاوران نیرنگ‌بازش شرایط را تحلیل کرده و زمان را مقتضای چنین برخوردهای منافقانه‌ای می‌دانستند. وگرنه در پشت پرده، حقیقت اندیشۀ امویان غیر از آنچه بود که مردم مشاهده می‌کردند. یزید هر دو عراق، (کوفه و بصره) ، را در حوزۀ قلمرو عبیدالله قرار داد(2)و یک میلیون درهم پاداش برای وی فرستاد و در جواب بی‌وفایی مردم کوفه نسبت به امام حسین (ع) و خلق ماجرای کربلا دستور داد عبیدالله به میزان صددرصد بر پاداش و هدایای مردم کوفه بیفزاید و با همین عطایای یزید بود که عبیدالله دو کاخ سرخ و سفید ساخت تا زمستان‌ها را در قصر حمراء و تابستان را در قصر بیضا بگذراند. به هر حال هیچ‌گونه آثاری از ندامت و تغییر رویه در زندگی خفت‌بار او ثبت نشده است.


1- تاریخ طبری، ج ۵، ص ٢٣٣.
2- معجم البلدان، ج ۴، ص ٩٣.

ص:163

درخواست امام زین العابدین (ع)

یزید که حضور اهل بیت پیامبر را برای حکومت خود خطری بزرگ می‌دانست، مترصد بود تا در فرصتی مناسب آنها را به جایی غیر از شام اعزام کند که این فرصت با طرح سه درخواست از سوی امام زین‌العابدین (ع) به دست آمد.
امام (ع) فرمود: «اول آنکه یک بار دیگر می‌خواهم رخسار پدرم را ببینم. دوم آنکه دستور دهی هرچه از ما به غارت برده‌اند، بازگردانند. سوم آنکه اگر تصمیمی به قتل من گرفته‌ای فردی مورد اعتماد را با این زنان همراه کن تا آنها را به حرم پیامبر (ص) بازگردانند» .
یزید پاسخ داد، خواستۀ اول تو هرگز برآورده نخواهد شد. درخواست دوم را به چندین برابر جبران می‌کنم و در مورد سوم جز تو کسی همراه زنان نخواهد بود.
امام (ع) فرمود: «اموالت را نمی‌خواهیم و بر تو ارزانی باد. آنچه از ما غارت شده است، بازگردان؛ زیرا در میان آنها مقنعه، گردنبند و پیراهن مادرمان فاطمه (علیها السلام) قرار دارد» .
یزید فرمان داد آنها را بازگردانند و دویست دینار نیز به آنها افزود و اسیران اهل بیت را به سوی مدینه باز گرداند.

ص:164
امام (ع) آن دینارها را به مستمندان شام بخشید.
(1)هنگام حرکت، یزید، مقداری وسایل را به همراه کاروان فرستاد و به ام کلثوم گفت: «اینها در قبال مصایبی است که بر شما وارد شد» .
ام کلثوم فریاد زد: «چقدر تو بی‌حیا و بی‌شرمی! برادرم حسین (ع) و اهل بیت او را کشته‌ای و به ما مال و منال می‌دهی؟ ! هرگز این اموال را نمی‌پذیریم»(2)

حرکت از شام

پس از هفت روز حضور تلخ و جانکاه، نعمان بن بشیر(3)، به فرمان یزید، وسایل سفر اهل بیت را فراهم، و آنان را همراه با فردی امین به سوی مدینه روانه کرد. (4)در مسیر راه هر جا که کاروان فرود می‌آمد آن مأموران از خاندان رسالت فاصله می‌گرفتند و تا رسیدن به مدینه این روش ادامه داشت.(5)


1- الملهوف، ص ٨٢؛ قمقام، زخار، ص ۵٧٩، با اندکی اختلاف.
2- بحارالانوار، ج ۴۵، ص ١٩٧.
3- سلف عبیدالله بن زیاد در کوفه بود که پس از هلاکت یزید مردم را به بیعت با عبدالله بن زبیر دعوت کرد. الاستیعاب، ج ۴، ص ١۴٩۶.
4- قمقام، زخار، ص ۵٧٩.
5- وقعة الطف، ص ٣٧٢.

ص:165

اربعین

درباره اربعین و بازگشت خاندان پیامبر به کربلا در میان مورخان اختلاف است. بسیاری از آنها در کتاب‌های خود هیچ‌گونه اشاره‌ای به آمدن بازماندگان کاروان حسینی به کربلا نداشته‌اند که از جمله آنها می‌توان به ابن اثیر، طبری، بلاذری، نویری، ابن حجر، ابن اعثم کوفی اشاره کرد و گروهی نیز به عزاداری اهل بیت در کربلا اشاره کرده‌اند؛ مانند ابی‌مخنف، ابن نماحلی، جعفر النقدی، محسن‌الامین، سید بن طاووس.
در مجموع در مورد اربعین چهار احتمال وجود دارد:
١. در سال ۶١ ه. ق پس از مراجعت از شام، اهل بیت امام حسین (ع) در روز بیستم صفر به کربلا وارد شدند و به سوگواری پرداختند.
٢. اهل بیت پیامبر در روز بیستم ماه صفر سال ۶١،

ص:166
قبل از رفتن به شام از کربلا عبور کردند و بر مزار شهدا به عزاداری پرداختند.
(1)این احتمال بسیار ضعیف به نظر می‌رسد.
٣. اهل بیت رسول خدا در سال ۶٢، یک سال بعد از واقعۀ کربلا، در بیستم ماه صفر به کربلا آمده باشند.
۴. اهل بیت پیامبر بعد از بازگشت به مدینه به کربلا رفته باشند که در این صورت تعیین روز اربعین به عنوان روز رسیدن آنها به کربلا منتفی است. اما آنچه مسلم است خاندان رسالت به زیارت قبور شهدای بزرگ کربلا رفتند و تا سه روز به عزاداری پرداختند و به قول سید بن طاووس، ماتم‌های جگرخراش برپا داشتند.(2)هنوز هم می‌توان صدای سکینه را از کنار قبر پدر شنید که می‌گفت:
أَلا یا کَربَلا نُودِعُکَ جِسْماً
ای کربلا، بدنی را در تو به ودیعه گذاشته‌ایم که بدون غسل و کفن مدفون شد.
ای کربلا، کسی را به یادگار در تو قرار دادیم که روح احمد (ص) و وصی اوست.
همچنین آمده است چون کاروان به کربلا رسید،


1- ناسخ التواریخ، احوالات امام حسین، ج ٣، ص ١٧۶.
2- الملهوف، ص ٨٢.

ص:167
جابربن عبدالله انصاری
(1)را دیدند که با تعدادی از بنی‌هاشم برای زیارت شهدا به کربلا آمده است. چون یکدیگر را ملاقات کردند، به‌شدت گریستند و زنان روستاهای مجاور نیز به آنها پیوستند.(2)آن‌گاه زینب کبرا درحالی‌که زنان اطرافش را گرفته بودند با صوتی حزین که جان‌ها را می‌گداخت به امام سلام داد:
أَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْأَرْوَاحُ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَاءِ الحُسَیْنِ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّکُمْ أَقَمْتُمُ الصَّلَاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکَاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ المُنْکَرِ وَ جَاهَدْتُمُ المُلْحِدِینَ وَ عَبَدْتُمُ اللهَ حَتَّی أَتَاکُمُ الْیَقِینُ.
فرصت و کلام ما به پایان رسید و قصدمان این بود که به مهر و ارادتش بیاویزیم که حسین زندۀ همۀ روزگاران است و عاشورا انگیزۀ بقا و حیات بندگان. حزن بزرگ آل محمد (ص) از واقعۀ جانسوز عاشورا، عزای بی‌پایان همۀ آزادگان و حماسۀ بی‌کران کربلا، نیاز بشریت در همه جا و همیشۀ آفرینش است. انسانیت، شرف، آزادگی، ایثار و جوانمردی بدون حسین هرگز به معنا نمی‌نشیند که او نه


1- از صحابه رسول خدا بود که در هیجده غزوه جنگید و در صفین نیز از یاران علی ع بود. وی در سال‌های پایانی عمر نابینا شد. الاستیعاب، ج١، ص ٢١٩.
2- الملهوف، ص ٨٢.